تبلیغات
وبلاگ شما؛ درمانگاه افسردگی اساسی، وسواس فکری، اضطراب و فوبیا - زندگی یعنی با تو بودن...
 
وبلاگ شما؛ درمانگاه افسردگی اساسی، وسواس فکری، اضطراب و فوبیا
من درحالیکه کاملا از زندگی ناامید شده بودم با کمک خدا توانستم بر این بیماری غلبه کنم...مطمئن باش تو هم میتونی..تسلیم نشو...
درباره وبلاگ


وبلاگ شما؛ میانبری برای بازگشت به زندگی
این وبلاگ تنها به عشق کمک به کسانی که به بیماری های خلقی و اضطرابی مبتلا هستند و یا بوده اند فعالیت می کند.
تنها به سوالاتی که پاسخ آن از طریق بخش نظرات قابل دریافت نباشد، به وسیله پست الکترونیک وبلاگ شما پاسخ داده خواهد شد.

مدیر وبلاگ : مهدی
نویسندگان
نظرسنجی
اگر شما به یکی از بیماری های افسردگی اساسی، وسواس، اضطراب فراگیر، فوبیا و ... مبتلا هستید لطفا پاسخ دهید؟








آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

كد ماوس

 پخش زنده حرم
دوشنبه 1 شهریور 1395 :: نویسنده : مهدی




نوع مطلب : معنویت درمانی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

یکشنبه 7 آذر 1395 10:40 ب.ظ
این اولین باریه که وقتی گذشته یه نفرو میخونم احساس میکنم مثل من هم وجود داره.. منم مثل تو توی هیاهوی کنکور و درس خوندن دوستام باید یه گوشه ای پیدا میکردم و با افکار منفیم سر و کله میزدم. درد اور ترین لحظه های زندگیم مصادف شد با جوان ترین روز های زندگیم.. من اشتباه کردم و مشکلم رو با کسانی درمیون گذاشتم که نه تنها کمکی بهم نکردن بلکه با حرف هاشون بیشتر اذیتم کردند.. و سرانجام تلخش این بود که وقتی نتیجه هامون اومد، من از همه بدتر شده بودم، در حالیکه چون قبل از بیماریم شاگرد اول بودم، چندتا از معلم هام ازم میپرسیدن دانشگاه تهران قبول شدم یا نه.. و چقدر سخته که هیچکس نمیفهمه که بر تو چه گذشت..
مهدی خدا...منتظر قدم های زیبای توست، در مسیر معنویت قدم بردار...
یکشنبه 7 آذر 1395 10:39 ب.ظ
این اولین باریه که وقتی گذشته یه نفرو میخونم احساس میکنم مثل من هم وجود داره.. منم مثل تو توی هیاهوی کنکور و درس خوندن دوستام باید یه گوشه ای پیدا میکردم و با افکار منفیم سر و کله میزدم. درد اور ترین لحظه های زندگیم مصادف شد با جوان ترین روز های زندگیم.. من اشتباه کردم و مشکلم رو با کسانی درمیون گذاشتم که نه تنها کمکی بهم نکردن بلکه با حرف هاشون بیشتر اذیتم کردند.. و سرانجام تلخش این بود که وقتی نتیجه هامون اومد، من از همه بدتر شده بودم، در حالیکه چون قبل از بیماریم شاگرد اول بودم، چندتا از معلم هام ازم میپرسیدن دانشگاه تهران قبول شدم یا نه.. و چقدر سخته که هیچکس نمیفهمه که بر تو چه گذشت..
مهدی سلام. تجربه دارم...هیچ وقت یادم نمی ره...اما مهم نیست ...با هر سختی آسانی است، یقینا با هر سختی آسانی است...«قرآن کریم» من این رو هم تجربه کردم، مطمئن باشید همه تجربه می کنید، نا امید نباشید...
چهارشنبه 17 شهریور 1395 12:51 ب.ظ
خدایا به اشک های شبانه من قسم...
من خیلی دوس دارم بتونم همه چیو بسپارم بهت
ولی عقب موندم ... نمیخوای کمکم کنی....
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.