تبلیغات
وبلاگ شما؛ درمانگاه افسردگی اساسی، وسواس فکری، اضطراب و فوبیا - تجربه های شما
 
وبلاگ شما؛ درمانگاه افسردگی اساسی، وسواس فکری، اضطراب و فوبیا
من درحالیکه کاملا از زندگی ناامید شده بودم با کمک خدا توانستم بر این بیماری غلبه کنم...مطمئن باش تو هم میتونی..تسلیم نشو...
درباره وبلاگ


وبلاگ شما؛ میانبری برای بازگشت به زندگی
این وبلاگ تنها به عشق کمک به کسانی که به بیماری های خلقی و اضطرابی مبتلا هستند و یا بوده اند فعالیت می کند.
تنها به سوالاتی که پاسخ آن از طریق بخش نظرات قابل دریافت نباشد، به وسیله پست الکترونیک وبلاگ شما پاسخ داده خواهد شد.

مدیر وبلاگ : مهدی
نویسندگان
نظرسنجی
اگر شما به یکی از بیماری های افسردگی اساسی، وسواس، اضطراب فراگیر، فوبیا و ... مبتلا هستید لطفا پاسخ دهید؟








آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

كد ماوس

 پخش زنده حرم
شنبه 13 اردیبهشت 1393 :: نویسنده : مهدی

با تجربه

سلام بروچ امیدوارم سلامت باشید!
منم متاسفانه وسواس فکری شدید دارم حدودا 5 ساله.به سه تا دکتر مراجعه کردم.در این مدت هم دارو خوردم هم برای درمان راه های زیادی رو امتحان کردم چند تا راهکار دارم امیدوارم بتونه کمک کنه.
1.حتما مراجعه به یک روانپزشک با تجربه درمان دازویی باید باید صورت بگیره و وقتی تاثیر گذاره که استمرار داشته باشه.
2.فکری نباشید عملگرا باشید یعنی در محیط واقعی زندگی کنید به درک های محیط برسید و از تو فکرتون بیاین بیرون.هوا رو تنفس کنید خورشید رو ببنید اشیا رو ببینید.به خدا این یکی از بهترین راهکارهاست.خودتون رو در دنیا بیابید میبینید که همه چی آرومه لطیفه زیباست و دوست داشتنی.
2.شطرنج بازی کنید! به خدا خیلی کمک میکنه.روزی یک ساعت بازی کنید بازی شطرنح فریتز بخرید آنلاین شید و با حریفان خارجی بازی کنید و تصمیم داشته باشید که به خوبی پیشرفت کنید. (من امتحان نکردم...!/مهدی)
3. دور و برتون رو شلوغ نکنید. از هر موردی که براتون فکر آزار دهنده تولید میکنه دوری کنید.مثلا خیلی از محیط های آزار دهنده ای که تو ذهنتون میاد. ..
4.خوشبین و مهربان باشید به دیگران مهربانی کنید خوش اخلاق باشید(منم میگم خیلی مهربون باشید، برای این کار می تونید از خدای مهربون الگو بگیرید...بدون چشم داشت و از ته دل مهربون باشید...مهدی) لباسهای شیک بپوشید موسیقی آرامبخش مثلا دکتر اشتاین روانشناس مشهور آلمانی رو گوش بدید به جان بی ارزشم خیلی کمک میکنه.(البته جانتون بی ارزش نیست...خدا میگه خیلی ارزش داره..این دنیا هست که بی ارزشه...به همین دلیله که ما باید دنبال خدا باشیم...مهدی)
5. در مهمونی ها یا جمع دوستان حضور داشته باشید بگید بخندبد غیبت کنید!نه نکنید.(آره هیچ وقت غیبت نکنید،خدا دوست نداره...مهدی)
6. به خودتون حس رقابت و برتری و تلاش جهت کسب منافع بدید مثلا برای کسب یک رتبه عالی در کنکور ارشد تمرکز کنید.
7. از برنامه های تلویزیونی مثل نود پرهیز کنید.(اتفاقا من توصیه می کنم برنامه های هیجان انگیز مثل نود رو نگاه کنید و مثل بقیه مردم فکر کنید...یعنی از دنیای درونتون جدا بشید.../مهدی)
8. پیاده روی در فضای آزاد
9. کمی بیخیال باشید دنیا ارزش نداره.( بابا راست میگه دیگه ...!چته همش تو خودتی داری فکر می کنی؟ می خوای با این فکرات به کجا برسی؟ مگه من اینقد فکر کردم به جایی رسیدم...؟همش الکیه...!مهدی )
10. زندگی رو براساس کارهایی(البته مثبت) که انجام میدید یا میدن استوار کنید نه فکرایی که میکنید این خیلی مهمه...

با امید سلامتی این برادر عزیزمون که نسبت به شما ها که اینقد خوبید ولی مریض شدید ، بی تفاوت نیست...و به امید سلامتی و موفقیت همه شما بازدیدکنندگان عزیز وبلاگ شما....مهدی





نوع مطلب : بازگشت به زندگی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

پنجشنبه 30 شهریور 1396 03:03 ق.ظ
سلام من یه مشکلی دارم اونم اینه .....من چجوری بگم من فکر میکنم که اگه مدرسه ها دوباره باز بشه من به یه زندان وارد میشم حتی اگه کوچک ترین کاری هم انجام بدم حسرت میخورم و فکر میکنم که دیگه در دوران مدرسه این کارا رو نمیتونم انجام بدم احساس میکنم قدرت زندگی کردن و خوشحال بودن از من سلب میشه با رفتن خواهرم اوضاعم بدتر شده اون به دانشگاه میره و من و مامانم روزا تو خونه باهمیم اما بازم احساس میکنم تنهام و این تنهایی اضطراب و ناراحتی منو برای شروع مدارس بیشتر میکنه من تقریبا بیست روز مونده بود به مدرسه ومن دوست داشتم مدرسه زودتر شروع شه اما ساعت یک شب یک دفعه یاد روزا پر تشویش مدرسه افتادم ضربان قلبم رفت بالا همش گریه ام میگرفت که با شروع مدرسه چیکارکنم افکاری که خودم میدونستم بیمنطق اما نمیتونستم از خودم دورش کنم میدونین نگرانی های من اون قدر زیاد میشه که هرچقدر سعی میکنم با حرف های مثبت خودمو اروم کنم نمیشه البته سال های پیش خیلی بدتر بود مثلا فروردین ماه چندسال پیش یکی از معلام ا درباره شروع امتحانات و سختی هاش گفت من یک لحظه با خودم گفتم وای من چه جوری بخونم این شد که من دیوانه وار دچار استرس شدم هرشب گریه میکردم سعی کردم با نماز خودمو اروم کنم گل گاو زبان میخوردم به کوچک ترین مسئله از ریاضی که میرسیدم اونقدر استرس میگرفتم که عرق میریختم به طوری که مامانم نگرانم شده بود تو مدرسه و توخونه کارم شده بود گریه حتی مشاورمون هم ازاین موضوع تعجب کرده بود اما اینها دوره ای ان یه موقع ها به بی خیال ترین ادم تبدیل میشدم میدونم شاید اینها براتون خنده دار باشه اما من به شدت دارم زجر میکشم راستشو بخوایند هر مسئله ای در زندگی من پیش بیاد اون قدر بهش شاخ و برگ میدم که میشه بزرگترین اتفاق راستش همیشه ذهن من شلوغه و قدرت مرتب کردنشو ندارم افکار منفی همیشه با افکار مثبتم در جدالند و منفی قالب. همیشه از فکر کردن میترسم قدرت کنترل ذهنم رو ندارم زیاد فکرو خیال میکنم که متاسفانه همش منفی منو دچار اضطراب کنه اینم بگم شبا بیشتر دچار این تشویشا اضطرابا میشم ببخشید طولانی شد دوست داشتم اینها رو به یکی بگم ا
مهدی سلام، شما مبتلا به اختلال افسردگی اساسی هستید. باید برای درمان به متخصص اعصاب و روان مراجعه کنید. نگران نباشید من مطمئنم شما خوب می شوید. شما تنها کسی نیستید که این طوری فکر میکنه، افراد زیادی هستند که به خاطر ابتلا به افسردگی و وسواس فکری با افکار منفی درگیر هستند، اما خبر خوب اینه که خیلی از اونها یه پزشک مراجعه کردند، برنامه ورزش برای خودشون گذاشتند، کتاب های موفقیت می خوانند، و ....و توانستند زندگی خودشون رو از دست افکار منفی پس بگیرند، درست فکر کنند، شاد زندگی کنند، موفق بشوند، و به آرزوهای خودشون برسند. پس تو هم نا امید نشو! تنها کافیه، به خدا توکل کنی و توانایی های خودت رو باور کنی، اون وقت همه چیز به نفع تو تغییر می کنه...یا حسین.
پنجشنبه 28 اردیبهشت 1396 03:27 ب.ظ
سلام دوستان منم از سال نوده دچار این بیماری شدم گاهی اوقات دارو میخورد اینقدر خوب میشم که خودم دارو رو قطع می کردم تا این سال نود پنج که باردار شدم کلا قطع کردم و دوران بارداری سحری داشتم بعد زایمانم رفتم د کتر که شروع کردم به دارو خوردن که فقط الان خیلی بهتر م از لحاظ اینکه فقط تو خودم میرم احساس میکنم همه چیز جدیده و جوی آینه میرم احساس میکنم کلا عوض شدم و خودم رو نمیشناسم به اعضا بدنم توجه میکنم وبا ترس میم من کیم این بدنه منه و خلاصه نمونه انگار با شرایط جدید خودم رو وفق بد و برام رعب وحشت میره و میترسم به صدای خودم توجه میکنم ومیم این صدای منه و به نظرتان بعد این همه که با وسواس و فکری وحشتناک مبارزه کردن این طور چی به ذهنت بیاد هنوز وسوسه فکریه
مهدی سلام. مهم نیست که وسواس فکری است و یا افسردگی اساسی و یا اختلال دیگه. وظیفه شما مصرف دارو و پایبندی به روش های درمانی و یادگیری اصول زندگی سالم است. تشخیص بر عهده پزشک متخصص است. آنچه اهمیت دارد خوب شدن حال شماست، پس نگران نباشید. قوی باشید.
یکشنبه 8 اسفند 1395 08:18 ب.ظ
. استفاده از چای های گیاهی ارام بخش اسطوخودوس، بادرنجبویه، به لیمو، گل گاوزبان و سنبل الطیب خیلی موثرند.
5. روغن مالی داخل بینی و پشت گوش و کف دست و کف پا و ماساژسون حداقل 10 دقیقه روزی 3 بار(اونایی که وسواسی اند دچار خشکی مغز هستند در واقع روغن مغزشون کمه با روغن مالی این خشکی کم کن رفع می شه)
6.حذف جدی مصرف انواع شیرینی جات، فست فودها، سرخ کردنی، بادمجان ، عدس و...
7. در حال زندگی کنید(خیلییی کمک کننده است)
8. ذکر الحدلله گفتن تا حد ممکن(شادی خاصی میده، بنده به شخصه قبول دارم که وسواس بیماری سختیه اماااا شکر و به یاد اوردن نعمتهایی که دارم مثلا چشممون که می بینه باعث میشه شادی تو دلمون جاری باشه و از طرف دیگر طبق ایه ی قرانی خدا با شکر کردن خداوند نعمت رو برامون زیاد می کنه)
9.خواندن زیارت عاشورا و کمک گرفتن از امام حسین(خیلی موثره)
10. فکر منفی رو مثل یک شیطان ببینید که در صورت بها دادن بهش دچار گناه می شید و به خاطر همین اصلا نباید بهش رو داد.
ان شا.... همه مون زود خوب شیم.....التماس دعا.
یکشنبه 8 اسفند 1395 08:18 ب.ظ
با سلام وبلاگ شما یکی از وبلاگ هایی بود که بنده واقعا استفاده کردم و دعاگوتونم که ان شا.... ارامشتون بیش از بیش بشه. بنده تجربیاتمو می گم و قول می دم اگه کسی واقعا اینا رو اجرا تا حد زیادی حداقا80درصد درست می شه.
1.یرید الله کم یسر(خدا برایتان اسانی خواسته و اینکه خداوند نسبت به بندگانش مهربانه، یاداوری این نکات باعث می شه اکه کسی به خاطر نجاست و پاکی یا گناهی یا موردی دچار وسواس فکری شده بهبود پیدا کنه)
2.توقف فکر منفی(اصلاااا نباید به فکر منفی رو داد فکری که منفی و وسواسیه هر چقدر هم دنبال جواب منطقی براش باشی فردا رنگین تر و سنگینتر و پراسترستر شو پیدا می کنه و هی این سیکل می چرخه تا هی فکر کنی فکر کنی)توقف فکر هم با مشغول کردن به یه کار دیگه مثل کتاب مورد علاقه به خصوص قران، بنده خیلیییی معتقدم که خواندن قران به علت اسراری که خدا گذاشته ارام بخشه اوایل شاید سخت باشه اما قول می دم با تکرارررخواندن قران سلولهای عصبی ترمیم می شن(در این زمینه تحقیق هم شده مولکولهای اب باشنیدن قران نظم قشنگی پیدا کردند بدن ما هم که اکثرش ابه با شنیدن و خواندن قران می تونه نظم پیدا کنه)
3.خوردن سیب حداقل روزی 2تا(بنده واقعاااا دیدم که اونایی که وسواس دارند تو دلشون ترس دارند سیب ترس دل رو برمی داره قلب رو محکم می کنه، اونایی که وسواسی اند بعضا مشکل معده هم دارند سیب معده رو تمییز می کنه)
4
مهدی سلام، ممنون. ان شاءالله همه آرامش داشته باشیم...امیدوار باشید و همواره سعی کنید ناراحت و افسرده نباشید و به سوی سلامتی حرکت کنید.
چهارشنبه 17 تیر 1394 06:24 ب.ظ
سلام دوستان منم درگیر بودم و به لطف خدا شفا گرفتم. اصلا همین که شما به درمان فکر میکنید لطف خداست. کتاب آیه الله مظاهری در مورد وسواس، صحبتای استاد فرحزاد تو برنامه سمت خدا ،ذکر و اینکه واقعا در حال زندگی کنید مدام تو جمع باشید مسافرت برید.
من خودم وسواس ابریزی بعلاوه در نماز و وضو دارم فک کردن به مسئله اسراف اب و اسراف وقت و اینکه من دارم تلاش میکنم وضو و نمازم درست باشه اما هم آب اسراف میکنم هم عمرمو تلف میکنم هم از نماز لذت نمیبرم.
شما اصلا نباید بیکار باشید. باید فعالیتهای مفید و جمعی داشته باشید فکر نکنم خدا به خاطر رنجایی که میکشید و خودم کشیدم بهمون پاداش بده. عاقل باشید واقعا وسواسیا کاراشون با عقل جور در نمیاد. برنامه ریزی کنید و همه وقتتونو پر کنید مثلا تو روز 1 ساعتم وقت واسه افکارتون بذارید بعد کم کم کمش کنید.
به امید شفای همه وسواسیا.
مهدی سلام
نکته: نمیدونم خدا به خاطر این بیماری پاداش میده یا نه! نه که نمیدونم میگن نمیده ولی من باور ندارم...من مطمئنم ایمان شما و با خدا بودنتون و نماز خوندنتون،با وجود این همه گرفتاری ذهنی حداقل باعث میشه شما در مقابل اعمالتون پاداش مضاعف و چند برابر بگیرید..ولی در روایت داریم که بیماری گناهان ما رو محو می کنه...پس در مسیر نزدیک شدنت به خدا حواست باشه اشتباهی نپیچی یه جاده دیگه...آخر این مسیری که توش قرار گرفتی اگه گم نشی خداست...مهدی
سه شنبه 2 دی 1393 03:16 ب.ظ
سلام. منم مثل شمام. توی چند تا از صفحات اینجا نظر گذاشتم. همه ما اگه فکرامونو واسه هم تعریف کنیم از فکرای همدیگه خندمون میگیره! من هم یکی از اقوام نزدیکمون که هم سن و سال منه یه زمانی اینجوری شده بود. اون روز که باهاش صحبت میکردم میگفت که دکتر باید برین اوم روانپزشک. دارو درمانی و روان درمانی در کنار هم جواب میده. البته این حرف من واسه کسایی مثل خودمه که وسواس فکری نسبتا شدید دارند نه کسای دیگه. البته داداشمون مهدی همه چیو توضیح داده. ولی اگر کسی مشهد یه دکتر واقعا خوب سراغ داشت حتما بگه. من خودم هنوز روانپزشک نرفتم فقط روانشناس رفتم. خیلی مممنون.
دوشنبه 24 آذر 1393 09:54 ق.ظ
خیلی خوب بود.عالی
پنجشنبه 29 آبان 1393 12:20 ق.ظ
سلام دوستان عزیز
من هم مانند شما وسواس فکری را تجربه کردم از سنین نوجوانی تا اکنون که 27 سال دارم سه بار درگیرش شدم و هربار توانستم ان را کنار بگذارم. من سخنان شما را خواندم و می خواهم نکاتی را به شما دوستان عزیز بگویم که خودم از انها بهره گرفتم انشاالله که شما هم میگرید(هرگز فراموش نکنید که خواستن توانستن است و این یک شعار نیست چون من بارها ثابتش کردم)
1- اینطور فکر نکنید که وسواس موضوع خیلی مهمی است و می تواند زندگی شما را مختل کند شما میتوانید در زندگی فردی و اجتماعی خود به نحو احسن ظاهر شوید. خودم را یرای شما مثال میزنم (که امیدوارم حمل بر خود ستایی نشود چرا که نه من شما را میشناسم نه شما مرا) من با وجود وسواس های فکری که گهگاه شدید یا خفیف دچارش می شوم اکنون دانشجوی دکترا در یکی از دانشگاههای مطرح کشور هستم و در زندگی شخصی همسری خوب برای همسرم(البته به گفته خود او) هستم.
2- حتما به دکتر مراجعه کنید. به شخصه هر وقت فکری بیش از حد درگیرم کند و قدرت رهایی از ان را نداشته باشم دارو میخورم تا خوب شوم و اصلا مانند بعضی از دوستان از این موضوع ناراحت نیستم زیرا همه انسانها در زمانی از زندگیشان نیازمند دارو هستند.
3-مجلات و کتابهای روانشناسی زیاد بخوانید تا با نحوه صحیح زندگی کردن اشنا شوید. کتاب ذهنتان را عوض کنید یا بازی زندگی وراه این بازی کتابهای خوبی هستند.
جمعه 25 مهر 1393 09:00 ب.ظ
درود بر شما.
من خودم الان شش ساله که مبتلا به وسواس فکری هستم. امشب خیلی حالم گرفته بود ولی اتفاقی وبلاگ شما رو دیدم و خواندن این مطالب و دیدن کسانی که با من همدرد هستند خیلی بهم روحیه داد.از اینکه این وبلاگ رو راه اندازی کردید سپاسگزارم.
مهدی سلام
ممنون. با آرزوی سلامتی شما
شنبه 27 اردیبهشت 1393 10:53 ق.ظ
سلام منم اضطراب و افسردگی و وسواس فکری دارم برام مهمه بدونم چرا در من این بیماری ایجاد شده؟ و بعد اینکه این بیماری رخوت در انجام کارها در آدم ایجاد میکنه میخوای کاری انجام بدی حالا هر کاری اما نمیتونی چرا اینطوریه و با این رخوت چی کار میشه کرد .علت ایجاد وسواس فکری چیه ؟چهچیزی در افسردگی و اضطراب باعث میشه که احساس لذت از آدم گرفته بشه چرا آدمها دنیا رو اینقدر روشن میبینند شاید اونها دیوانه و الکی خوش هستند توی این دنیا پر است از دروغ خیانت رنج بدبختی استرس .درست نمیگم؟ اینها هست یا نه پس چه جوری میشه خوش بود به چه امیدی بچه دارشیم ویکی رو وارد این دنیا کنیم تا رنج بکشه آیا این کار عاقلانه است؟آدمهایی که در رنج و بدبختی و دروغ و خیانت زندگی میکنند به ما ربطی ندارند؟
مهدی سلام. 1. این بیماری حاصل سبک زندگی اشتباه ما است. زندگی با استرس، فشار روانی، بدون معنویت، بدون ارتباط صمیمی با دوستان و خویشاوندان ، حرص زدن برای ثروت اندوزی بیشتر، حسادت با یکدیگر، نبود مهربانی بین ما و اطرافیان، روزمرگی و فراموشی هدف زندگی انسانی و ...
2. افسردگی باعث میشه دید آدم به دنیا بازتر بشه و چیزایی رو متوجه بشه که دیگران متوجه نمی شوند...چیزایی که روانپزشک و روان شناس هم درک نمی کنه، بله، این دنیا پر است از دروغ و خیانت اما انسان برای این گونه زندگی کردن آفریده نشده، در این دنیا خدایی وجود داره که سراسر مهربانی و زیبایی است و آن قدر به ما نعمت داده که اگر تمامی عمر سر به سجده بگذاریم نمی توانیم از عهده شکر آنها بر آییم ، افسردگی یکی از بزرگ ترین نعمت هایی بود که خدا به من در زندگی داد و باعث شد پس از سال ها، شیوه زندگی کردن رو یاد بگیرم...برای هدفی که آفریده شدم زندگی کنم...
3. دلیل خوشحالی دیگران، فراموشی هدف زندگی انسانی و دلدادگی به اهداف بی ارزش است... مثلا یه نفر دل خوش به اینه که دکتره، یه نفر دل خوش به ثروت خودشه، یه نفر دل خوش به زیبایی خودشه و ... . وقتی آدم فراموش می کنه که آدمه و مثل سایر موجودات فقط تغذیه می کنه و تولید مثل می کنه...باعث می شه به یکدیگر توجهی نداشته باشند. باعث می شه مادر و پدری تنها باشند...باعث میشه بیماری های روحی به وجود بیاد...اما اگر ما مسیر زندگی انسانی رو پیدا کنیم: دلایل زیادی برای لذت بردن از زندگی وجود دارد، مهم ترین این دلایل بندگی خداوند است...دوستی صمیمی و مهربان و با وفا، دلیل دوم، انسان بودنه، انسان بودن آن قدر لذت بخشه...فقط باید معنای انسانیت رو پیدا کنیم، دلیل سوم و چهارم و ...هم وجود داره، اگه خودت فکر کنی بهش می رسی؛ مثلا سیر کردن یه گرسنه، پوشاندن یه برهنه، پناه دادن یه بی پناه، همدم شدن با یه تنها، و یا برای من؛ کمک به مخاطبان وبلاگ شما
4. انسان باید از زندگی لذت ببره، حالا یا الکی یا در مسیر انسانیت و علت عدم لذت شما افسردگی اساسی است و باید مسیر درمان را طی کنید و به سلامتی برسید...به دنبال درمان باش، هدف زندگی انسانی رو پیدا کن و از زندگی لذت ببر...
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.