تبلیغات
درمان افسردگی و وسواس فکری و اضطراب - افسردگی و وسواس فکری (نه عملی) چیست ؟
 
درمان افسردگی و وسواس فکری و اضطراب
من درحالیکه کاملا از زندگی ناامید شده بودم با کمک خدا توانستم بر این بیماری غلبه کنم...مطمئن باش تو هم میتونی..تسلیم نشو...
درباره وبلاگ


سلام من این وبلاگ را برای کمک به بیماران مبتلا به افسردگی و وسواس فکری ایجاد کردم ،اگر شما به افسردگی و وسواس فکری مبتلا هستید مطمئن باشید ان شاءالله حتما خوب میشید فقط باید با خدا انس بگیرید و شفایتان را از او بخواهید.سلامتی را برایتان آرزومندم
مهدی

مدیر وبلاگ : مهدی
نویسندگان
نظرسنجی
اگر شما مبتلا به افسردگی و وسواس فکری هستید لطفا جنسیت خود را مشخص کنید؟





آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

كد ماوس

 پخش زنده حرم
چهارشنبه 6 مرداد 1389 :: نویسنده : مهدی

زمانی نمی دانستم که به افسردگی و وسواس فکری مبتلا هستم فکر می کردم( نه باور داشتم) که آدم ضعیف و بد بخت و اینکه توانایی های دیگران را ندارم و ... هستم ساعت ها جایی می نشستم و با افکارم درگیر بودم نه می توانستم درس بخوانم چون تمرکز نداشتم نه می توانستم بخندم اگر هم می خندیدم دروغ بود درونم طور دیگری بود نه به آینده امید وار بودم و ... تا همان جاهایی که الان بیشتر شما فکر می کنید دقیقا مثل شما حق دارید باور نکنید و بگویید من فرق می کنم چون من هم باور نکردم و همین حرف را زدم و این باعث شد من دو سال به پزشک و روانشناس مراجعه نکنم و بیماری ام بدتر شود ولی خواهش می کنم شما دیگه باور کنید

همیشه از خدا طلب کار بودم و می گفتم این چه عدالتی است که من باید در17سالگی این طوری زندگی کنم من که از بچگی نماز می خوندم و روزه می گرفتم چنین سرنوشتی باید داشته باشم و...  زمانی به پزشک مراجعه کردم که از همه چیز نا امید شده بودم و  خواستم آخرین شانسم برای برگشت به زندگی را امتحان کنم برای همین به یک روانپزشک مراجعه کردم که تعدادی دارو به من تجویز کرد و همچنین مرا به هفت جلسه روان درمانی نزد یک کارشناس روانشناسی بالینی ارجاع داد روانپزشک گفت که به افسردگی مبتلا شده ای من تا آن زمان دیدگاهم نسبت به افسردگی مثل اکثر شما یک حالت بی حالی بود زمانی که فهمیدم افسردگی دارم رفتم به کتاب های روانشناسی و سایت های روانشناسی که در مورد افسردگی بودند مراجعه کردم وآن وقت بود که فهمیدم که در وجود من چه هیولایی وجود دارد شاید افسردگی و وسواس فکری از هیولا هم بدتر باشد چون آرام آرام همه چیز را از آدم می گیرد لذت زندگی- تمرکز-انرژی وجود انسان و ... آدم را به یک مرده متحرک تبدیل می کند شاید از مرده هم بدتر باشد چون مرده حداقل اگر انرژی ندارد اگر هیجان ندارد آرامش دارد و لی شخص مبتلا به افسردگی و وسواس فکری به جای آرامش افکار منفی و تکرار مداوم این افکار در ذهنش را دارد که فقط شما که مبتلا هستید می دانید من چه می گویم من هم فقط برای شما می نویسم دارو هایی که روانپزشک به من داد تغییری در من ایجاد نکرد در حالی که من حدود هشت ماه این دارو ها را زیر نظر این پزشک مصرف کردم البته من نباید هشت ماه خود را صرف یک پزشک می کردم باید بعد دو ماه دکترم را عوض می کردم چون من اطلاعات زیادی را در این مورد بدست آورده بودم و انگیزه زیادی برای مقابله با این بیماری بدست آورده بودم  نا امید نشدم و به روانپزشک (متخصص اعصاب و روان)دیگری مراجعه کردم  چند ماه هم دارو های این روانپزشک را مصرف کردم و هیچ تغییری در من ایجاد نکرد فقط خواب آلودگی پیدا کردم و فقط می خوابیدم یک روز تا ساعت  10صبح یک روز 11 یک روز 12 به طوری که اگر کسی به زور بلندم نمی کرد تا ساعت 2بعد ظهر هم می خوابیدم نه اینکه خودم بخوابم نمی توانستم بیدار بشوم به متخصص اعصاب و روان دیگری مراجعه کردم ولی این سومی دارویی به من داد که واقعا معجزه کرد یک ماه اول  بهبودی احساس نمی کردم تو بروشور دارو هم نوشته بود حداقل 3 هفته برای شروع اثرات درمانی زمان نیاز است ولی بعد از یک ماه احساس کردم بهتر می شوم البته خیلی کم. انگیزه ام بیشتر شد و دوباره پیش این دکتر رفتم مقدار مصرفم را از 50 میلی گرم به 75تغییر داد حدود سه ماه بعد مصرف این دارو طرز فکرم خیلی بهتر شد مثلا 15الی 20درصد شاید ظاهرا این مقدار خیلی نباشد ولی برای منی که قبلا از همه چیز نا امید شده بودم و الان می توانستم کمی از زندگی لذت ببرم و به آینده امیدوار باشم این مقدار برایم خیلی خیلی زیاد بود دیگه پیش دکتر نرفتم و دوماه دیگه هم همین دارو را خوردم چون دارویی را که با بدنم سازگار بود را پیدا کرده بودم تصمیم گرفتم به جای اینکه پیوسته پیش یک پزشک بروم از تجربیات دیگر پزشک ها هم استفاده کنم فقط زمانی که پیش دکتر جدید می رفتم می گفتم که این دارو برایم سازگار است اگر داروی مکمل دیگری نیاز است بنویسید بعد از یک سال از مصرف این دارو وضعیت بهبودیم به 60 در صد رسید این یک سالی که من این طوری گذراندم اولین سال کنکورم بود در حالی که دیگران درس می خوندند من نمی توانستم چون تمر کز نداشتم و افکار منفی پیوسته در ذهنم تکرار می شد من این سال قید کنکور را زده بودم چون چیز مهمتری می خواستم بدست بیاورم و آن سلامتی ام بود کار دیگری را که به جز دارو خوردن و خواندن کتاب انجام می دادم ورزش بود در همان ابتدای بهبودی در حالی که بیش از یک ماه نگذشته بود به دلیل اینکه در کتاب هایی که خوندم به ورزش و اثرات مثبت آن بر درمان افسردگی تاکید شده بود در کلاس تکواندو ثبت نام کردم ورزش باعث اعتماد به نفس بیشتر من و هم چنین باعث شد من از زندگی ام لذت بیشتری ببرم وقتی با دیگر بچه ها مبارزه می کردیم و می توانستم آنها را شکست بدهم به قدرت خود ایمان آوردم و فهمیدم من نه تنها از دیگران ضعیف تر نیستم بلکه قوی تر هم هستم همچنین جملات طلایی که روانشناسان در کتاب هایشان نوشته بودند خیلی به من کمک کرد مثلا یک جمله از آنها این بود: زندگی در دنیای واقعی برای ما غیر ممکن نیست بلکه در دنیایی که خودمان در ذهنمان ساخته ایم غیر ممکن است با همه ی این آگاهی هایی که پیدا کردم به اینکه من آدم قوی ای هستم ایمان آوردم و گفتم تا زمانی که من صد بار تلاش نکنم و شکست نخورم باور نمی کنم که ضعیف هستم  الان بعد از دوسال هنوز این دارو را مصرف می کنم و هنوز هم این جمله در ذهنم است الان من بیش از 90 درصد بهبودی پیدا کردم زندگی من الان هم عادی نیست با این تفاوت که قبلا کیفیت زندگی ام پایین تر از دیگران بود اما الان کیفیت زندگی ام بالاتر از دیگران است افکار منفی بعضی مواقع می خواهد به ذهنم بیاید ولی نمی تواند و کمتر از 30 ثانیه شکست می خورد الان من در هر ماه به اندازه ی یک سال دیگران از زندگی ام لذت می برم مثل کسی که تازه متولد شده است انرژی باور نکردنی روحیه ای شادی دارم و... همه ی اینها را لطف خدا می دانم الان می دانم عدالت خدا یعنی چه یک جمله می گوید هر وقت دیدی که در زندگی ات تاریکی افتاده بدون خدا می خواهد یک تصویر زیبا ازت بسازد چون زیباترین عکس ها در تاریکترین اتاق ها ساخته می شود الان آنقدر اعتقاد قلبی به خدا پیدا کردم که نمی توانم توصیف کنم همانطور که گفتم من دوسال تمام مثل یک درختی که شکسته و روی زمین افتاده و فقط ریشه هایش کمی در خاک است بودم البته این را فقط خودم می دانستم و خدا. من طرز فکرم را به هیچ کس نمی گفتم شما هم به هیچ کس نگویید آنها هر چه قدر هم سواد داشته باشند اگر طرز فکرتان را بگویید فکر می کنند شما دیوانه اید وضعیت شما را فقط خدا درک می کند خودتان و متخصصین اعصاب و روان و روانشناس بالینی  و کسانی که به این بیماری مبتلا شده اند مثل من /من پنج سال است که به این بیماری مبتلا هستم البته تقصیر خودم بود اگر دوسال اول نمی گفتم که پزشک نمی تواند به من کمک کند من واقعا همین طوری هستم و... زودتر بهبودی پیدا می کردم ولی به شما می گویم از وضعیتی که در آن هستید افسوس نخورید و نگویید زندگی ام بیهوده می گذرد و ... چون بعد از اینکه بهبودی اتان از 70 درصد بالاتر رفت آنقدر با کیفیت زندگی می کنید که خودتان هم باور نخواهید کرد آنقدر هیجان درونتان زیاد می شود که من الان هر چه قدر هم بخواهم توضیح بدهم باور نمی کنید انشاالله بعد بهبودی از هر روزتان به اندازه ی یک هفته دیگران لذت می برید من پنج سال است روی این بیماری کار کردم مطالعه کردم و مهمتر ازاینها اینکه عملا روش های توصیه شده ای روانپزشک ها و کتاب ها را روی خودم آزمایش کردم و نتیجه ی آنها را مشاهده کردم من قبل از اینکه به پزشک مراجعه کنم در بدترین شرایط قرار داشتم مثل یک درخت شکسته شده که روی زمین افتاده و فقط کمی از ریشه هایش در خاک است و نمی داند چه کار کند من خیلی دوست دارم شما ها را کمک کنیم چون می دانم الان به شما چه قدر ظلم می شود من دشمن درجه یک افسردگی  و وسواس فکری هستم امسال بعد از دو بار شکست در کنکور خیلی خوب امتحان دادم البته اگر بهبودی صد در صد داشتم غوغا می کردم می خواهم رشته روانشناسی بالینی را انتخاب کنم ودر زندگی ام در همین زمینه فعالیت کنم من حاظرم تا زمان بهبودیتان کمکتان کنم الان هزینه روانپزشک و روانشناس خیلی بالاست ومثل بقیه بیماری ها با یک بار رفتن انسان خوب نمی شود مخصوصا به کسانی که از قشر ضعیف هستند واقعا خیلی ظلم است پس اول از خدا صادقانه کمک بخواهید و بر او توکل کنیدو بعد با من همراه باشید ..... ادامه دارد

 

 





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

جمعه 3 مرداد 1393 06:48 ب.ظ
سلام مهدی عزیز حرفهات خیلی روی من تاثیر گذاشت . امیدوار شدم. مشکل من اینه که داروهارو حداکثر دو سه هفته میخورم وبعد به خاطر عوارضشون کنار میذارم و میرم پیش یه دکتر دیگه. توی چندسال اخیر با فلوکستین شروع کردم وبعد فلووکسامین و بعد کلومیپرامین وبعد سیتالوپرام و حالا هم سرترالین. البته این آخریه به نظرم با بدنم سازگارتره. میشه خواهش کنم اسم قرصی رو که برای تو معجزه کرد رو بهم بگی؟ یا ایمیل کنی برام؟ ممنون میشم
مهدی سلام
ممنون...این رفتار شما هم از بیماری تون ناشی میشه ...فکر نکنید با کنار گذاشتن دارو یا تغییر دکتر دارید به سلامتیتون کمک می کنید یا یک عمل عقلانی انجام میدهید...عوارض مصرف نکردن دارو از دست دادن لحظه های شیرین زندگیتونه...ولی شما این را نادیده میگیرید و با مطالعه بروشور دارو و عوارض اون فکر میکنید اگه این قرص رو نخورید به نفعتونه...نه! این طور نیست...دارو درمانی باید تحت نظر یک روانپزشک دارای علم و اخلاق انجام بگیره و تا زمان بهبودی ادامه پیدا کنه ...اگه وضع مالیتون خوب نیست حتما لازم نیست هر ماه برید اما هر وقت تونستید غافل نشید...من همه ی داروهای بالا رو در طول درمان مصرف کردم و اما آخرین دارو فلووکسامین50 بود..اما هر شخصی باید یک دارو مصرف کنه و با یک دارو سازگاری بیشتری داره ...یک دارو ممکنه برای یک شخص کاملا ناسازگار باشه و باعث بدتر شدن سایر بیماری فرد بشه...پس فقط با تجویز پزشک...خود درمانی ممنوع!...برادر شما...مهدی
دوشنبه 16 تیر 1393 01:21 ب.ظ
سلام.من تقریبا یه 8 ماهی میشه که اینطوری شدم..امروزتصمیم گرفتم به جای دوری کردن و فرار کردن از مشکلم برم راجبش مطالعه کنم تا بیشتر بشناسمش..به نظر من ممکنه بخشی از این مشکل به پایین بودن اعتماد به نفس برگرده..من همون ماه اول تصمیم داشتم به روانشناس مراجعه کنم ولی خب به خاطر هزینه ش نتونستم با خانواده در میون بزارم.الان میبینم که واقعا فائده نداره با هر کسی صحبت میکنم بی فائده ست.
دیگه تصمیم جدی دارم باید حتمابه روانشناس مراجعه کنم هرطوری شده.امیدورام که همه آدمای با این شرایط زودتر به شرایط خوبشون برگردن.
و در آخراینکه منم به خاطر همین قضیه کنکورمو خوب ندادم چون باعث میشد تمرکز نداشته باشم متاسفانه.
مهدی سلام
به امید سلامتی شما و همه دوستان
دوشنبه 2 تیر 1393 02:22 ب.ظ
مرسی فدای همتون بشم الهی که همتون خوب بشید میدونم چی میکشید خودمم مبتلام به این بیماری واسم خیلی دعا کنید
جمعه 16 خرداد 1393 09:02 ب.ظ
سلام
خوب هستین
خوشحالم که خوب شدین
منم بیماری پیشین شما رو دارم
تصمیم به درمان گرفتم اما میخوام درکنار دارو درمانی گروه درمانی و رفتار درمانی رو هم کار کنم ( من اضطراب اجتماعی هم دارم آخه )

شما جایی رو یا گروهی رو نمیشناسین در تهران البته ؟
شاد باشید آقا مهدی :)
مهدی سلام
من برای مشاوره در تهران جایی نرفتم؛ هر چند دوست ندارم جایی رو هم معرفی کنم...
خوبه...حتما به طور جدی به درمانتون توجه داشته باشید..ان شاءالله که هر چه زودتر خوب بشید...
دنیا در انتظار حضور قدرتمند شما در زندگی است...تکیه به خدا یادتون نره!
مهدی
پنجشنبه 8 خرداد 1393 12:38 ب.ظ
سلام به همه دوستان،بخصوص آقا مهدی ،وقتی این وبلاگو خوندم یک مقدار احساس آرامش کردم،چون متوجه شدم که فقط خودم وسواس وافسرده نیستم،دوستان همدرد هم دارم،من در حدود شانزده سال افسردگی و وسواس دارم،دکترهای زیادی رفتم،ولی هر بار بعد از خوب شدن،برای اینکه باردار بشم قرصامو قطع میکردم وبعد از یک مدت افسردگیم به شدت برمیگشت،البته من شانزده سال پیش بعد از زایمان اولم افسرده وبعداز یکسال وسواس مثل سرطان همه ذهنمو درگیر کرد،با خوردن قرص فلوکستین افسردگیم بهتر اما وسواسم هنوز باهام هست،همسر ودخترمو اذیت میکنم،دست خودم نیست البته با وسواسم،چند تا دکتر عوض کردم اما جواب نگرفتم،داستان خودمو نوشتم تا با دوستانم همدرد باشم،در ضمن هر موقعاحساس اضطراب ودلشوره داشتین دستتونو بزارین روی قلبتون وسوره والعصر رو بخونین باور کنید آروم میشید،باخلوص نیت بخدا توکل کنیم.
پنجشنبه 8 خرداد 1393 12:36 ب.ظ
سلام به همه دوستان،بخصوص آقا مهدی ،وقتی این وبلاگو خوندم یک مقدار احساس آرامش کردم،چون متوجه شدم که فقط خودم وسواس وافسرده نیستم،دوستان همدرد هم دارم،من در حدود شانزده سال افسردگی و وسواس دارم،دکترهای زیادی رفتم،ولی هر بار بعد از خوب شدن،برای اینکه باردار بشم قرصامو قطع میکردم وبعد از یک مدت افسردگیم به شدت برمیگشت،البته من شانزده سال پیش بعد از زایمان اولم افسرده وبعداز یکسال وسواس مثل سرطان همه ذهنمو درگیر کرد،با خوردن قرص فلوکستین افسردگیم بهتر اما وسواسم هنوز باهام هست،همسر ودخترمو اذیت میکنم،دست خودم نیست البته با وسواسم،چند تا دکتر عوض کردم اما جواب نگرفتم،داستان خودمو نوشتم تا با دوستانم همدرد باشم،در ضمن هر موقعاحساس اضطراب ودلشوره داشتین دستتونو بزارین روی قلبتون وسوره والعصر رو بخونین باور کنید آروم میشید،باخلوص نیت بخدا توکل کنیم.
یکشنبه 4 خرداد 1393 12:16 ب.ظ
سلام من از بچگی دچار وسواس فکری بودم البته اون اوایل خیلی خفیف بود ولی هر چقدر بزر گتر که شدم بدتر شد تا اینکه ده سالم بود یه اتفاقی برام افتاد که باعث اضطراب و یک فوبی اجتماعی تو من شد سینه ام منقبظ می شد انگار یه وزنه صد کیلویی گذاشتن رو سینم و مدام فکر میکردم و تصویر تو ذهنم می ساختم .البته رفتار های وسواسی عملی هم داشتم مثل جمع کردن خرده نون های روی زمین و...ولی اون چیزی که بیشتر اذیتم می کرد وسواس فکری بود مخصوصا درباره اعتقادات مذهبی و و اثبات وجود خدا و جواب دادن به سوالات علمی انگار یه نفر ازدرونم وادارم می کرد که به این سوالات جواب بدم این حالات تقریبا از سیزده چهارده سالگی شروع شد به اینا اعتیاد جنسی رو هم اضافه کنید که یک نوع وسواس جنسی بود که باعث میشد خودم ادم گناه کاری بدونم با وجود اینکه از ده سالگی نماز می خوندم و از سیزده سالگی روزه می گرفتم . رفته رفته خودم رو ادم بد بختی و ضعیفی می دونستم از دیدن فامیلای مادرم به شدت ترس داشتم حتی از رفتن به عروسی برادرم میترسیدم چون با اونا مواجه می شدم کلا یه فوبی و ترسی از اجتماع و بروز دادن خودم تو جمع داشتم اینا روکه می گم مربوط به سال سوم دبیرستان و بعد اوایل دانشگاهم میشه تا اینکه بیماریم دیگه غیر قابل تحمل شده بود و وقی دیگران رو می دیدم کم کم فهمیدم که بیمار هستم .
ترم چهار دانشگاه بودم که برگه تشکیل حوزه علوم اسلامی تو دا نشگاهمون رو دیدم خدایی بود که رفتم ثبت نام کردم چون از لحاظ سیاسی باحاشون مشکل داشتم ولی فقط سوالای مذهبیم رو اونجا می تونستم جوابشو پیدا کنم .
باورتون نمیشه بعد از رفتن به اونجا زندگیم از این رو به اون رو شد و خیلی مسایلی که با هاش درگیر بودم برام حل شد رفته رفته کل زندگیم رو کنکاش کردم و خیلی از افکارم رو اصلاح کردم و یه ارامش باور نکردنی پیدا کردم حالا فقط مونده بود مشکل جنسی و جسمی که با رفتن پیش یه روانپزشک و مصرف دارو الان دو سه هفته است که واقعا حالم خوبه و به یه درمان شصت درصدی رسیدم که برای من از یه دنیا باارزش تره البته یه کم خواب الودگی دارم که اونم طبیعیه و از عوارض دارو هاست.
ببخشید که طولانی شد هر کس که مایل باشه حرف ها و تجربیات خیلی جالب و شنیدنی دارم که فکر می کنم براتون جالب باشه در اختیارتون میذارم
مهدی سلام دوست عزیزم
ممنونم از اینکه احساس وظیفه کردی و وقتت رو گذاشتی و این مطلب رو نوشتی تا به خواهر و برادرات کمک کنی...برات آرزوی سلامتی و خوشبختی دارم...یا ایها الذین آمنوا ان تنصر الله ینصرکم و یثبت اقدامکم/آیه7 سوره محمد ص/اى كسانى كه ایمان آورده‏ اید، اگر خدا را یارى كنید خدا نیز شما را یاری می كند و گامهایتان را استوار می سازد/خدا منتظر قلب های شماست...مهدی
سه شنبه 30 اردیبهشت 1393 11:30 ب.ظ
سلام همگی خوبید؟ منم همین مشکل رو دارم. میبینی یه سوال که تو ذهنم پیش میاد رو 10 بار شاید هم بیشتر میپرسم! مخصوصا سوالات مذهبی که خیلی اذیتم میکنه. هرچی میخوام فکر نکنم نمیشه و ذهنم مثل پتک میکوبه تو سرم که باید جواب سوال رو پیدا کنی!
اونایی که دلشون پاکه واسه همه دعا کنن واسه منم دعا کنن
ایشالا همه خوب خوب بشن

یکشنبه 28 اردیبهشت 1393 10:48 ب.ظ
سلام آقا مهدی
نمی دونید وقتی وبلاگ شما رو خوندم چه حسی پیدا كردم پیدا كردن یه همدرد كه حال آدمو خیلی خوب درك میكنه یه جورایی به آدم آرامش میده.و از این خوشحال شدم كه شما در حال حاضر با توكل بر خدا و تلاش خودتون خوب شدید.منم حدود 6 ساله كه دچار وسواس فكری و افسردگی شدم.یعنی از نوجوونی.زجرهای زیادی به خاطر این بیماری كشیدم .تحصیلم،زندگی روزمره م، شكستی كه از ازدواجم خوردم.البته من هم مقصر بودم .مقصر بودم چون قبل از ازدواج باید همسرم رو در جریان خوردن این قرص ها قرار میدادم ولی میدونید چون مصرف قرص ضد افسردگی متاسفانه توی جامعه ما خیلی بد جا افتاده ترسیدم، نه فقط از اینكه این كیس رو از دست بدم نه بیشتر از این بابت كه با گفتن این موضوع آبروم بره و بهم برچسب دیوونگی یا روانی بودن بزنن.و این بود كه بعد از چند ماه از ازدواجمون در حالیكه مشكل خاصی نداشتیم فقط بخاطر عذاب وجدانی كه داشتم و این دونستن رو حق همسرم می دونستم خودم بهش قضیه رو گفتم.و از همون موقع رفت و دیگه برنگشت و گفت نمی تونم باهات زندگی كنم.نمی دونید چقد سختی كشیدم بیماریم یه طرف و طرد شدنم اونم از كسی كه ادعا می كرد از جونش بیشتر دوستم داره یه طرف دیگه.داغون بودم داغون تر شدم.اون به جای درك كردنم تركم كرد برای همیشه.آقا مهدی من در حالی این متن رو برای شما می نویسم كه بغض سنگینی راه گلومو بسته و چشام خیس اشك شدن.من خدا رو با تمام وجودم باور دارم و به توانایی و مهربونیش و همه ی صفاتش یقین دارم اما متاسفانه بعضی وقتا شیطون رفته تو جلدم و كفر گفتم به خدا ، كه الان از اون كفر گفتنا و ناسپاسی ها شرمنده ام و پشیمون.خدا منو ببخشه كه صبور نبودم موقع امتحانش ،كه ناشكری كردم و كفر گفتم. اما حالا تصمیم دارم با یاری پروردگارم با بیماریم و افكار منفیم بجنگم و شكستشون بدم رفتم پیش روانشناس گفت یوگا معجزه میكنه می خوام كلاس یوگا برم ارتباطمو با خدا و قران بیشتر كنم و همه تلاشمو به كار ببندم و ناامید نشم.امیدوارم یه روز بیام تو همین وبلاگ و بهتون بگم آقا مهدی من هم مثل شما با توكل برخدا و ورزش ودعا خوب شدم.حتی از خوب هم خوبتر... خیلی حرف دارم ولی وقتتونو بیشتر از این نمی گیرم و ممنونم ازتون بخاطر وبلاگ خوبتون و همدردیتون با من و امثال من.ان شاءالله به حق حضرت مهدی (عج) همیشه شاد و موفق باشید.یا حق
مهدی سلام
ان شاءالله...من برای شما آرزوی سلامتی دارم..
در این راه فقط آدم هایی شکست می خورند که شکست رو می پذیرند...مهدی
جمعه 26 اردیبهشت 1393 04:19 ب.ظ
با سلام.من دختری 26 ساله هستم.7 سال پیش دچار وسواس فکری شدم.و می دانم که دلیل آن گناه، اوقات فراغت زیاد و البته مزاج سودایی من بوده.سال اول پیش چند روانشناس رفتم و فهمیدم راهی جز توبه ندارم.شاید باور نکنید من برای اولین بار فهمیدم تقوا یعنی چه و جقدر شیرین است...توبه کردم و تاثیرات زیادی دیدم مثلا اضظراب ام کاملا از بین رفت و تا حدودی وسواس ام کنترل شد.اما حالا مدتی است دوباره وسواس ام شدید شده.در مورد خودم فکر میکنم هر وقت نسبت به خانواده بد اخلاقی می کنم وسواس ام شدید میشه.گاهی وقتها از خدا می خواهم کاش سخت ترین بیماری های جسمی را داشتم ولی وسواس رو نه.از خدا شرمنده ام که به نسخه هاش آن طور که باید عمل نمی کنم...برام دعا کنید که کار مناسبی پیدا کنم...
دوشنبه 22 اردیبهشت 1393 09:05 ق.ظ
سلام دوستان ممنون از توضیحاتتون
من دوماهه ازدواج کردم و متاسفانه همسرم دچار وسواس فکریه و اینقدر با رفتارش داره اذیتم می کنه که بعداز سی و اندی سال از زندگی بریدم عجیب دارم به خودکشی فکر میکنم چون قصد طلاق ندارم توروخدا بیشتر منو راهنمایی کنید و بگین چطور می تونم کمکش کنم و خودمم خسته نشم و اذیت نشم چرا که این حساسیتها و بدبینیهاش خیلی اذیتم می کنه شبها همش از خواب می پره توخواب حرف می زنه انگار خوابای بد می بینه صبحها بداخلاقه و انگار ازم متنفره بعد می گه که یهو افکار بدی درباره من به ذهنش هجوم می یارن.. لطفا راهنماییم کنید ممنونم
مهدی سلام...چرا؟چرا متاسفانه؟چرا بریدید؟
مگه عشق جز اینه که مثل پروانه در کنار شمعت بسوزی....!سعی کنید قدر همسرتون رو بدونید و اونو از ته دلتون دوست داشته باشید و اینو بهش ابراز کنید و بهش بگید و بفهمونید که چقدر دوسش دارید...این بهترین کمک شما به اونه ...اینقدر بدم میاد از آدم هایی که عشقشونو با یک مشکل اقتصادی یا یک بیماری یا یک مشکل دیگه...فراموش می کنند!!!
شما باید بدونید که رفتار های ناهنجار یا بد همسرتون دست خودش نیست و به جای اینکه نا سپاسی کنید کمکش کنید تا خوب بشه...عشق هزینه داره و این هزینه است که بعضی ها رو رسوا میکنه وگرنه اگه همه چی مساعد باشه...این دوست اشتن،عشق نیست و شایسته نیست آدم همسرشو اینجوری دوست داشته باشه...به امید سلامتی همسر شما...مهدی
دوشنبه 15 اردیبهشت 1393 11:39 ب.ظ
سلام برادر خوبم بعد از چند ماه برگشتم تا ازت تشكر كنم.من از گذشته خیلی بهتر شدم و تفریحاتم رو بیشتر كرده و دارو هم مصرف می كنم.الیته حضور در كلاس های هنری مخصوصا كار با گل و سفال منو خیلی آروم كرد. خدا رو شكر
انشا الله همه دوستان خوب بشن
ممنون از راهنمایی هات
مهدی سلام
خداروشکر که بهتر شدید...مطمئن باشید کاملا خوب میشید ،فقط بستگی به خودتون داره که تسلیم نشید و سلامتی خودتونو کاملا بدست بیارید...ان شاءالله...این ممکنه...
برای شما و همه دوستان آرزوی سلامتی دارم...برادر شما ...مهدی
چهارشنبه 10 اردیبهشت 1393 03:21 ق.ظ
پس احساس لذت کی برمیگرده ؟؟؟
یعنی امیدوار باشم که یه روزی برمیگرده ؟؟
مهدی سلام
شما وقتی خوب بشید همه توانایی های قبلی تونو بدست میارید و کلی دید متفاوتی به زندگی خواهید داشت و قدر زندگی خود رو خواهید دانست...کاملا امیدوارانه دنبال درمان خود باشید...یک زندگی شاد و زیبا در انتظار شماست...فقط باید هزینه آن را بپردازید و هزینه آن تحمل این مشکلات و نا امید و تسلیم نشدن و البته مهم تر از همه تکیه به خدا و کمک اونه ...به امید سلامتی شما...مهدی
سه شنبه 9 اردیبهشت 1393 06:27 ب.ظ
سلام.خسته نباشی.منم دقیقا مشکلات شما رو داشتم.کلاس سوم دبیرستان بودم نمره اول کلاس اما سینوزیت باعث شد من به وسواس فکریشدید وافسردگی مبتلا بشم.از درس وزندگی افتادم.کلی رفتم پیش دکتر گوش و حلق و بینی غافل از اینکه مشکلم چیز دیگه ای بوده.نزدیکای کنکور بود که به بابام گفتم بریم روانپزشک اونجا هم یه سنگی بندازیم.وقتی رفتم تازه فهمیدم بعله مشکل از کجا هست.من اونجا تازه فهمیدم افسردگی چی هست.البته ناگفته نمونه من از لحاظ جسمی هم خیلی اذیت میشدم.به بینیم خیلی فشار میومد.نمیتونستم نفس بکشم.(چون رو بینیم حساس بودم که بیمار شدم).و......
الان شش سال تحت درمانم اما هنوز جواب کامل نگرفتم.اما مصمم ادامه میدم تا به بهبودی کامل برسم.الانم فلوکسامین وکلومینیپرامین میخورم.درود بر شما مهدی آقا وبلاگ خوبی داری.اینجا میتونم حرفامو بزنم.مرسی از اینکه گفتی به خانواده چیزی نگیم چون درک نمیکنن .این جمله کاملا درسته.من خیلی سعی کردم بهشون بفهمونم ولی فقط وقتمو هدر دادم.من اگه از روز اول میدونستم بیماریم چیه الان خوب شده بودم وانقد سختی نمیکشیدم.شاید باورتون نشه اون دو سال اندازه هزار سال واسه من گذشت و من سرگردون بودم.
مهدی سلام
ممنون از شما
دل دادن به خدا و کمک خواستن از او و تسلیم نشدن و تلاش برای درمان، تنها راه موفق شدنه...به درمانتون ادامه بدین....برای همه شما آرزوی سلامتی دارم...مهدی
شنبه 6 اردیبهشت 1393 10:26 ب.ظ
من از بچگی نمیتونستم برم تو جمع بعد از افسردگی هم 100 برابر بدتر شد
ممکنه بعد از درمان افسردگی همه اینا از بین بره ؟؟؟
ممکنه بعد از افسردگی از زمان بچگیم هم بهتر بشم ؟؟؟ یعنی بتونم برم تو جمع ؟؟
مهدی سلام دوست عزیزم
بله ..این مشكلی كه شما داشتید قبل افسردگیتون هم كاملا قابل درمان بوده و نیاز به رفتار درمانی داره كه باید به روانشناس خوب مراجعه می كردید...و شاید به خاطر همین رفتارهاتون زمینه افسردگی در شما به وجود آمده ...البته الان فكر كنم به دارو درمانی هم نیاز داشته باشید...به امید سلامتی شما...مهدی
سه شنبه 19 فروردین 1393 03:49 ق.ظ
سلام منم وسواس فکری دارم..من هر وقت یه اشتباهی میکنم همش خودمو سرزنش میکم وساعتها بهش فکر میکنم اصلا نمیتونم خودمو ببخشم.....الان پشت کنکورم اصلا تمرکز ندارم نمیتونم برم سراغ کتاب.به خدادیگه از زندگی سیرشدم خونوادم همش بهم گیرمیدن چرا درس نمیخونی هرچی بهشون میگم نمیتونم باورشون نمیشه میگن تنبلی...دیگه خسته شدم ازاین وضع به خدا این درد از سرطان بدتره..
مهدی سلام دوست عزیز
شما باید به فكر درمان باشی...منم در دوران كنكور این جور بودم اما بعد شروع درمان تونستم موفق بشم....مهدی
چهارشنبه 13 فروردین 1393 11:23 ب.ظ
آیا بعد از افسردگی باز هم احساس نا امدی و افکار منفی وجود داره ؟؟؟
آخه من فکر نمیکنم اصلا خوب بشم
شما هم وقتی افسرده بود فکر میکردی دیگه خوب نمیشی ؟؟؟
مهدی سلام دوست عزیزم
نه...البته همه ی مردم گاهی نا امید و غمگین میشن و این عادیه...ولی شما یه بیمار افسرده نخواهی بود.
شما دیگه همچین فكری نكن این فكر ناشی از همین بیماری شماست.
آره تا دلت بخواد...
جمعه 8 فروردین 1393 11:50 ق.ظ
وسواس ( ها )

1 - همه اعمال و کردارهای آدمی یا از روی حکمت و علم است و یا از وسوسه های

شیطان! نوع دومش را وسواس گویند. آدمی یا تحت فرمان عقل و ایمان خویش است و

یا مرید القائات انس و جن!

5 - امروزه به ندرت می توان آدم غیر وسواسی پیدا کرد. امروزه عصر حساسیت های عجیب

و آلرژیهای غریب است. تعلقات یا نفرت هائی که هیچ کس معنایش را نمی فهمد. گوئی همه

به نوعی مافیائی و مرموز زندگی می کنند و دارای اسرار مگوئی هستند که خودشان هم بر

آن آگاهی ندارند. نوعی مسخ شدگی و تسخیر بواسطه نیروی نامرئی!

7- مثلاً کسی نسبت به قیافه خود حساسیت پیدا کرده و مستمراً به خودش ور می رود.

حساسیت و وسواس دماغ در عصر ما یکی از این وسوسه های مستقیم شیطانی است که

کار را به جراحی می کشاند. خودارضائی جنسی نیز ...

از کتاب " مبانی عرفان عملی " استاد علی اکبر خانجانی ص 161

لینک دانلود از سایت : بنیاد نشر استاد خانجانی :
دانلود کنید

http://khanjay.com/book/resaleieerfaneamali.zip

یا از وبلاگ عرفان زندگی :


دانلود
دوشنبه 21 بهمن 1392 04:38 ق.ظ
یک سوال : بعد از درمان همه چیز معمولی میشه یا علاوه بر اینکه معمولی میشه مثبت هم میشه ؟؟؟
مهدی سلام...بعد از درمان شما یک آدم فوق العاده میشید..نسبت به بقیه مردم خیلی متفاوت فکر می کنید و از تک تک لحظات زندگیتون لذت می برید چون قدر زندگی و سلامتی رو می دونید و از همه مهمتر به خدا نزدیک تر میشید...من این قدر آدم بدی بودم الان وقتی به گذشتم فکر می کنم باورم نمیشه یک آدم این قدر بتونه بد باشه...خدایا شکرت...خدا یادتون نره ...مهدی
پنجشنبه 10 بهمن 1392 08:22 ق.ظ
سلام از وبلاگ خوبتون خیلی ممنونم
من هم معتقدم رفتن پیش متخصص اعصاب و روان و استفاده از دارو مهمترین کاره چون دلیل اصلی عمده ی بیماریهای وسواسی کمبود یا تعادل نداشتن هورمون سیروتین مغزه و این با دارو درمان می شه
و بعد تغذیه موادی که در بدن سیروتین تولید می کنند برای مثال در این صفحه تبیان اطلاعات خوب در این مورد و کاملتر در مورد این هورمون و سایر هورمون هاهست
http://www.tebyan.net/newindex.aspx?pid=195943
http://www.tebyan.net/newindex.aspx?pid=156718
و غذاهایی در مورد کاهش استرس وافسردگی
http://www.tebyan.net/newindex.aspx?pid=150524
http://www.tebyan.net/newindex.aspx?pid=120812
http://www.tebyan.net/newindex.aspx?pid=210298

البته همون طوری که فرمودین شفا از خداست ولی پزشک و دارو هم اسباب شفای خداوند هستند
نیاید تا به بالینت طبیبی نداری از شفای من نصیبی
طبیبی امد و داده دوایت دوا خوردی ز من یابی شفایت
طبیب تو دوا داده خدا داد دوای تو شفا داده خدا داد
این چند لینک هم در مورد خود بیماری اطلاعات خوبی دارن
http://fa.wikipedia.org/wiki/وسواس_فکری
http://www.rcpsych.ac.uk/healthadvice/translations/persianfarsi/ocd-keyfacts.aspx
http://www.rcpsych.ac.uk/healthadvice/translations/persianfarsi/ocd.aspx
http://www.tebyan.net/newindex.aspx?pid=3505
با سپاس و دعا برای سلامتی همگان
پنجشنبه 12 دی 1392 10:32 ق.ظ
سلام منم همین مشکلات رو دارم بعلاوه خانواده من در مورد رفتن به روانشناس و روانپزشک سخت مقاومت میکنن
چهارشنبه 27 آذر 1392 04:02 ب.ظ
سلام معلومه كه شما هم خیلی زجر كشیدی.امان امان…
منم تحت درمان وسواس فكری ام.
ایشالا ما هم خوب شیم.
ممنون
سه شنبه 26 آذر 1392 08:09 ب.ظ
من تازه فهمیدم که وسواس فکری دارم خداراشکر زود متوجه شدم با اینکه الان تازه چند وقته دارو مصرف می کنم ولی کاملا حس می کنم حالم بهتره و افکار بی خودی به ذهنم هجوم نمیاره
دوشنبه 11 آذر 1392 10:42 ب.ظ
salam.
واقعا خوشحالم که ی همدرد پیدا کردم .منم داشتم موقعت تحصیل تو دانشگا از دست میدادم اما الان بهتر شدم
یکشنبه 10 آذر 1392 11:18 ب.ظ
سه شنبه میرم شوک بگیریم دعا کنید
چهارشنبه 29 آبان 1392 11:10 ب.ظ
سلام برادر خوبم
به توصیه ی شما پیش روانپزشك رفتم و ازش خواستم اگه صلاح بدونه برام از داروهای شما بنویسه ،اونم برام دو تا قرص نوشت ، توی این مدت خودمو سپردم به خدا، موقع داخل شدن به مطب هم به امام زمان توسل كردم . حالا بعد از یك و نیم ماه ، خیلی بهترم. خدا خیرت بده ،ایشا الله همیشه پاینده باشی.
مهدی سلام
باور کنید الان انقدر خوشحالم که انگار یه دنیا رو بهم دادن...
این بخش گفتتون (توی این مدت خودمو سپردم به خدا، موقع داخل شدن به مطب هم به امام زمان توسل كردم )خیلی مهمه و دوستان باید توجه داشته باشن اینو حتما رعایت کنند منم بعد رعایت این بخش نتیجه گرفتم وگرنه اگه پیش بهترین دکتر ها بری ولی امیدت به خدا نباشه فکر نکنم فایده داشته باشند اینقدر رفتم پیش این دکترهایی که اسماشون در اومده بود و برای خودشون مطب های شلوغ داشتن و برای یک نوبت دادن کلی منت میذاشتن...
بقیه درمان رو طبق نظر روانپزشکت انجام بده و تصمیمات غیر عادی نگیر...
به امید سلامتی کامل شما
مهدی
چهارشنبه 29 آبان 1392 08:51 ب.ظ
سلام، من وسواس فکری شدید دارم به طوری که متاسفانه دچار عوارض جانبی جسمی شده، به شدت منو اذیت میکنه.برام خیلی عجیبه که یه فکر مداوم بتونه اثر فیزیکی و جسمی داشته باشه..تقریبا 2 ساله درگیرم و آرامشمو از من گرفته به شدت منو دچار ناامیدی و یاس کرده تا جایی که با تمام ایمان و اعتقادی که از بچگی به خدا داشتم نسبت به کمکش واقعا شک میکنم.مدتیه دارم خیلی تلاش میکنم افکارمو کنترل کنم.من رشته خوب و دانشگاه خوبی در حال تحصیلم اما این وضعیت منو نسبت به آینده ام با وجود تمام استعداد و توانایی و علاقه که تو رشته ام در خودم سراغ دارم ناامید کرده...خیلی برام دعا کنید.
مهدی سلام
درمان رو به طور جدی پیگیری کنید...همه دعا کنید...مهدی
چهارشنبه 29 آبان 1392 12:01 ق.ظ
سلام
بسیار ممنون و سپاسگزارم از وقتی که واسه این وبلاگ میزارین
متاسفانه من هم چندین ساله وسواس فکری دارم و همش به این فکر میکنم که من در اختیار مغزم یا مغز در اختیار منه!! هر موقع که میخوام فکر کنم یا هرکار دیگه ای احساس میکنم این کار ارادی ام (فکر، تمرکز و...) چندان اهمیتی نداره و در نهایت این مغزه که بجای من تصمیم میگیره بهم اطلاعات میده!!!!!
داداش مهدی تو رو خدا کمکم کن زندگیم داره نابود میشه
متاسفانه بدلیل مشکلات مالی نمیتونم به روانپزشک مراجعه کنم
اجرت با الله کمکم کن...
مهدی سلام
برادر عزیزم
اگه مشکل شما جدیه حتما باید به روانپزشک مراجعه کنید و بدون دارو احتمالا نمی تونید از شر افکارتون رهایی پیدا کنید اما در هر صورت شما حتما باید از راه های درمانی توصیه شده که مهم ترین اونها درمان دینی ،مطالعه کتاب در مورد بیماری های وسواس ، افسردگی و اضطراب و بهره گیری از راه کارهای درمانی آنها است و بعد ورزش و...استفاده کنید.
سعی کنید همه مطالب وبلاگ رو بخونید و به توصیه ها عمل کنید.من متاسفانه به دلیل عدم دسترسی به اینترنت نمی تونم زیاد با وبلاگ در ارتباط باشم پس اگه سوالی پرسیدید و جواب ندادم...
با آرزوی سلامتی شما
مهدی
دوشنبه 27 آبان 1392 06:45 ب.ظ
سلام.مامان من چندین ساله{ازدوران مجردیش وسواس فکری وعملی داره}که البته بگفته خودش انموقع بامراجعه به1دکترتاحدزیادی بهبودپیدامیکنه.ولی من ازبچگی یادمه که مامانم وسواس عملی داشتوهمش کاراشوتکرارمیکردویاباخودش حرف میزد.حالاجدیدا1سری توهماتی بذهنشهجوم میاره مثل اینک من1کسیروکشتم یا....علیرغم اینکه حدودا10ماهه ب پزشک مراجعه کرده وتحت درمانه ماهیچ بهبودی نمیبینیم.شماوسیله ی خدابرای راهنمایی ماهستید.منوخواهربرادروپدرم سالهاست که عذاب میکشیم البته بیشترازهمه خودامامانم اذیت میشه.انقدراذیتمیشیم کبرادرم دچاراضطراب خواهرم دچاراظطراب وخودمن عصبی شدم.اگرازترس خدانبودتاالان بارها خودموکشته بودم.مامانموخیلی دوس دارم وارزومه ک1روزخوب شه
مهدی سلام
من نمی تونم بیشتر از آنچه که میدونم چیزی بگم و بعلاوه من فقط میتونم راههایی که میشه با وسواس فکری مبارزه کرد رو معرفی کنم و اصلی ترین هدف من اینه که بقیه که مثل منند امید پیدا کنند و بدونند اگه به خدا توکل کنند و دنبال درمان باشند خوب میشند خیلی از سوال هایی که شما می پرسید خارج از توانایی منه و من در برابر شما شرمنده میشم.مشکل مادر شما رو فقط یک روانپزشک خوب میتونه تشخیص بده .من ازتون خواهش میکنم ناامید نشید و با توکل به خدا روند درمان رو ادامه بدیدو از یک روانپزشک خوب کمک بگیرید و از توصیه های وبلاگ هم استفاده کنید ان شاءالله مادر شما خوب میشه..من برای ایشان از خدای مهربان سلامتی را خواستارم.به امید اینکه مادرای عزیز همیشه سلامت باشند...مهدی
یکشنبه 19 آبان 1392 01:13 ب.ظ
سلام
جواب همه نظرات داده نمیشه؟
مهدی سلام
با عذز خواهی از شما مخاطبین عزیز
چون:
1.من در دسترسی به اینترنت محدودیت دارم
2.دانشجو هستم
3.اطلاعات من برای جواب دادن به همه سوالات کافی نیست...
4.بعضی از نظرات توسط شما عزیزان خصوصی میشه و امکان پاسخ گویی رو از من میگیرید.
5.تعداد سوالات زیاده و سعی میکنم به دوستانی که سوال تکراری نمی پرسند جواب بدم.
6. ...
7.باور کنید اگه بتونم جواب بدم کوتاهی نمیکنم،بیشتر از این نمی تونم.
منو ببخشید...
مهدی
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


نمایش نظرات 1 تا 30