تبلیغات
درمان افسردگی و وسواس فکری و اضطراب - افسردگی و وسواس فکری (نه عملی) چیست ؟
 
درمان افسردگی و وسواس فکری و اضطراب
من درحالیکه کاملا از زندگی ناامید شده بودم با کمک خدا توانستم بر این بیماری غلبه کنم...مطمئن باش تو هم میتونی..تسلیم نشو...
درباره وبلاگ


سلام من این وبلاگ را برای کمک به بیماران مبتلا به افسردگی و وسواس فکری ایجاد کردم ،اگر شما به افسردگی و وسواس فکری مبتلا هستید مطمئن باشید ان شاءالله حتما خوب میشید فقط باید با خدا انس بگیرید و شفایتان را از او بخواهید.سلامتی را برایتان آرزومندم
مهدی

مدیر وبلاگ : مهدی
نویسندگان
نظرسنجی
اگر شما مبتلا به افسردگی و وسواس فکری هستید لطفا جنسیت خود را مشخص کنید؟





آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

كد ماوس

 پخش زنده حرم
چهارشنبه 6 مرداد 1389 :: نویسنده : مهدی

زمانی نمی دانستم که به افسردگی و وسواس فکری مبتلا هستم فکر می کردم( نه باور داشتم) که آدم ضعیف و بد بخت و اینکه توانایی های دیگران را ندارم و ... هستم ساعت ها جایی می نشستم و با افکارم درگیر بودم نه می توانستم درس بخوانم چون تمرکز نداشتم نه می توانستم بخندم اگر هم می خندیدم دروغ بود درونم طور دیگری بود نه به آینده امید وار بودم و ... تا همان جاهایی که الان بیشتر شما فکر می کنید دقیقا مثل شما حق دارید باور نکنید و بگویید من فرق می کنم چون من هم باور نکردم و همین حرف را زدم و این باعث شد من دو سال به پزشک و روانشناس مراجعه نکنم و بیماری ام بدتر شود ولی خواهش می کنم شما دیگه باور کنید

همیشه از خدا طلب کار بودم و می گفتم این چه عدالتی است که من باید در17سالگی این طوری زندگی کنم من که از بچگی نماز می خوندم و روزه می گرفتم چنین سرنوشتی باید داشته باشم و...  زمانی به پزشک مراجعه کردم که از همه چیز نا امید شده بودم و  خواستم آخرین شانسم برای برگشت به زندگی را امتحان کنم برای همین به یک روانپزشک مراجعه کردم که تعدادی دارو به من تجویز کرد و همچنین مرا به هفت جلسه روان درمانی نزد یک کارشناس روانشناسی بالینی ارجاع داد روانپزشک گفت که به افسردگی مبتلا شده ای من تا آن زمان دیدگاهم نسبت به افسردگی مثل اکثر شما یک حالت بی حالی بود زمانی که فهمیدم افسردگی دارم رفتم به کتاب های روانشناسی و سایت های روانشناسی که در مورد افسردگی بودند مراجعه کردم وآن وقت بود که فهمیدم که در وجود من چه هیولایی وجود دارد شاید افسردگی و وسواس فکری از هیولا هم بدتر باشد چون آرام آرام همه چیز را از آدم می گیرد لذت زندگی- تمرکز-انرژی وجود انسان و ... آدم را به یک مرده متحرک تبدیل می کند شاید از مرده هم بدتر باشد چون مرده حداقل اگر انرژی ندارد اگر هیجان ندارد آرامش دارد و لی شخص مبتلا به افسردگی و وسواس فکری به جای آرامش افکار منفی و تکرار مداوم این افکار در ذهنش را دارد که فقط شما که مبتلا هستید می دانید من چه می گویم من هم فقط برای شما می نویسم دارو هایی که روانپزشک به من داد تغییری در من ایجاد نکرد در حالی که من حدود هشت ماه این دارو ها را زیر نظر این پزشک مصرف کردم البته من نباید هشت ماه خود را صرف یک پزشک می کردم باید بعد دو ماه دکترم را عوض می کردم چون من اطلاعات زیادی را در این مورد بدست آورده بودم و انگیزه زیادی برای مقابله با این بیماری بدست آورده بودم  نا امید نشدم و به روانپزشک (متخصص اعصاب و روان)دیگری مراجعه کردم  چند ماه هم دارو های این روانپزشک را مصرف کردم و هیچ تغییری در من ایجاد نکرد فقط خواب آلودگی پیدا کردم و فقط می خوابیدم یک روز تا ساعت  10صبح یک روز 11 یک روز 12 به طوری که اگر کسی به زور بلندم نمی کرد تا ساعت 2بعد ظهر هم می خوابیدم نه اینکه خودم بخوابم نمی توانستم بیدار بشوم به متخصص اعصاب و روان دیگری مراجعه کردم ولی این سومی دارویی به من داد که واقعا معجزه کرد یک ماه اول  بهبودی احساس نمی کردم تو بروشور دارو هم نوشته بود حداقل 3 هفته برای شروع اثرات درمانی زمان نیاز است ولی بعد از یک ماه احساس کردم بهتر می شوم البته خیلی کم. انگیزه ام بیشتر شد و دوباره پیش این دکتر رفتم مقدار مصرفم را از 50 میلی گرم به 75تغییر داد حدود سه ماه بعد مصرف این دارو طرز فکرم خیلی بهتر شد مثلا 15الی 20درصد شاید ظاهرا این مقدار خیلی نباشد ولی برای منی که قبلا از همه چیز نا امید شده بودم و الان می توانستم کمی از زندگی لذت ببرم و به آینده امیدوار باشم این مقدار برایم خیلی خیلی زیاد بود دیگه پیش دکتر نرفتم و دوماه دیگه هم همین دارو را خوردم چون دارویی را که با بدنم سازگار بود را پیدا کرده بودم تصمیم گرفتم به جای اینکه پیوسته پیش یک پزشک بروم از تجربیات دیگر پزشک ها هم استفاده کنم فقط زمانی که پیش دکتر جدید می رفتم می گفتم که این دارو برایم سازگار است اگر داروی مکمل دیگری نیاز است بنویسید بعد از یک سال از مصرف این دارو وضعیت بهبودیم به 60 در صد رسید این یک سالی که من این طوری گذراندم اولین سال کنکورم بود در حالی که دیگران درس می خوندند من نمی توانستم چون تمر کز نداشتم و افکار منفی پیوسته در ذهنم تکرار می شد من این سال قید کنکور را زده بودم چون چیز مهمتری می خواستم بدست بیاورم و آن سلامتی ام بود کار دیگری را که به جز دارو خوردن و خواندن کتاب انجام می دادم ورزش بود در همان ابتدای بهبودی در حالی که بیش از یک ماه نگذشته بود به دلیل اینکه در کتاب هایی که خوندم به ورزش و اثرات مثبت آن بر درمان افسردگی تاکید شده بود در کلاس تکواندو ثبت نام کردم ورزش باعث اعتماد به نفس بیشتر من و هم چنین باعث شد من از زندگی ام لذت بیشتری ببرم وقتی با دیگر بچه ها مبارزه می کردیم و می توانستم آنها را شکست بدهم به قدرت خود ایمان آوردم و فهمیدم من نه تنها از دیگران ضعیف تر نیستم بلکه قوی تر هم هستم همچنین جملات طلایی که روانشناسان در کتاب هایشان نوشته بودند خیلی به من کمک کرد مثلا یک جمله از آنها این بود: زندگی در دنیای واقعی برای ما غیر ممکن نیست بلکه در دنیایی که خودمان در ذهنمان ساخته ایم غیر ممکن است با همه ی این آگاهی هایی که پیدا کردم به اینکه من آدم قوی ای هستم ایمان آوردم و گفتم تا زمانی که من صد بار تلاش نکنم و شکست نخورم باور نمی کنم که ضعیف هستم  الان بعد از دوسال هنوز این دارو را مصرف می کنم و هنوز هم این جمله در ذهنم است الان من بیش از 90 درصد بهبودی پیدا کردم زندگی من الان هم عادی نیست با این تفاوت که قبلا کیفیت زندگی ام پایین تر از دیگران بود اما الان کیفیت زندگی ام بالاتر از دیگران است افکار منفی بعضی مواقع می خواهد به ذهنم بیاید ولی نمی تواند و کمتر از 30 ثانیه شکست می خورد الان من در هر ماه به اندازه ی یک سال دیگران از زندگی ام لذت می برم مثل کسی که تازه متولد شده است انرژی باور نکردنی روحیه ای شادی دارم و... همه ی اینها را لطف خدا می دانم الان می دانم عدالت خدا یعنی چه یک جمله می گوید هر وقت دیدی که در زندگی ات تاریکی افتاده بدون خدا می خواهد یک تصویر زیبا ازت بسازد چون زیباترین عکس ها در تاریکترین اتاق ها ساخته می شود الان آنقدر اعتقاد قلبی به خدا پیدا کردم که نمی توانم توصیف کنم همانطور که گفتم من دوسال تمام مثل یک درختی که شکسته و روی زمین افتاده و فقط ریشه هایش کمی در خاک است بودم البته این را فقط خودم می دانستم و خدا. من طرز فکرم را به هیچ کس نمی گفتم شما هم به هیچ کس نگویید آنها هر چه قدر هم سواد داشته باشند اگر طرز فکرتان را بگویید فکر می کنند شما دیوانه اید وضعیت شما را فقط خدا درک می کند خودتان و متخصصین اعصاب و روان و روانشناس بالینی  و کسانی که به این بیماری مبتلا شده اند مثل من /من پنج سال است که به این بیماری مبتلا هستم البته تقصیر خودم بود اگر دوسال اول نمی گفتم که پزشک نمی تواند به من کمک کند من واقعا همین طوری هستم و... زودتر بهبودی پیدا می کردم ولی به شما می گویم از وضعیتی که در آن هستید افسوس نخورید و نگویید زندگی ام بیهوده می گذرد و ... چون بعد از اینکه بهبودی اتان از 70 درصد بالاتر رفت آنقدر با کیفیت زندگی می کنید که خودتان هم باور نخواهید کرد آنقدر هیجان درونتان زیاد می شود که من الان هر چه قدر هم بخواهم توضیح بدهم باور نمی کنید انشاالله بعد بهبودی از هر روزتان به اندازه ی یک هفته دیگران لذت می برید من پنج سال است روی این بیماری کار کردم مطالعه کردم و مهمتر ازاینها اینکه عملا روش های توصیه شده ای روانپزشک ها و کتاب ها را روی خودم آزمایش کردم و نتیجه ی آنها را مشاهده کردم من قبل از اینکه به پزشک مراجعه کنم در بدترین شرایط قرار داشتم مثل یک درخت شکسته شده که روی زمین افتاده و فقط کمی از ریشه هایش در خاک است و نمی داند چه کار کند من خیلی دوست دارم شما ها را کمک کنیم چون می دانم الان به شما چه قدر ظلم می شود من دشمن درجه یک افسردگی  و وسواس فکری هستم امسال بعد از دو بار شکست در کنکور خیلی خوب امتحان دادم البته اگر بهبودی صد در صد داشتم غوغا می کردم می خواهم رشته روانشناسی بالینی را انتخاب کنم ودر زندگی ام در همین زمینه فعالیت کنم من حاظرم تا زمان بهبودیتان کمکتان کنم الان هزینه روانپزشک و روانشناس خیلی بالاست ومثل بقیه بیماری ها با یک بار رفتن انسان خوب نمی شود مخصوصا به کسانی که از قشر ضعیف هستند واقعا خیلی ظلم است پس اول از خدا صادقانه کمک بخواهید و بر او توکل کنیدو بعد با من همراه باشید ..... ادامه دارد

 

 





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

پنجشنبه 30 بهمن 1393 04:32 ب.ظ
سلام داداش ببخشید یه سؤال دیگه هم داشتم من جدیدأ وقتی شروع میکنم به درس خوندن یه فکرایی میاید سراغم که همه ی انگیزمو میگیره مثلأهمین امروز با انگیزه ی خیلی زیادی شروع کردم ولی بعده نیم ساعت یه فکرایی از این قبیل که همه چی به دست خداست و خدا نمی خواد زیاد خودمو اذیت کنم که درس بخونم و یه فکرایی دیگه که انگار این دنیا برام بی ارزش شد مییومد سراغم که انگیزمو گرفت و بعدش هرچی خواستم بخونم تمرکز نداشتم اینم میتونه همون وسواس فکری باشه
مهدی سلام. آره
شنبه 25 بهمن 1393 05:43 ب.ظ
سلام من سه روزه که اینارو خوندم خیلی بهتر شدم میتونم بگم شاید هفتاد درصد بهتر شده باشم ولی استرسم همون طوریه پشت کنکوری ام به محض اینکه کتابو ورممیدارم دلم درد میگیره به نظرتون باید برم پیش روانپزشک ؟میترسم برم چون داروها خواب آورن منم پشت کنکوری ام خواهش میکنم زوود جواب بدید
مهدی سلام به شما و به همه پشت کنکوری هایی که مثل شما هستند...یعنی مثل گذشته من!
اگه فکر می کنید خودتون نمی تونید مشکلتون رو حل کنید حتما از روانپزشک یا روانشناس کمک بگیرید. ممکنه دارو باعث خواب آلودگی بشه ولی در عوض باعث افزایش تمرکز و بهبود وضع روانی شما خواهد شد و شما تنها با یک ذهن آرام می توانید کنکور موفقی داشته باشید. اگه مدت ها درس بخونید اما نتونید کنکور خوبی داشته باشید که فایده ای نداره...مطمئن باشید با توکل بر خدا و پیگیری درمان و مطالعه و تلاش ان شاء الله موفق خواهید شد...
جمعه 24 بهمن 1393 09:39 ق.ظ
ادبیات شما در حدی نیست که وبلاگ برای این اختلال بزنید
شما یک وبلاگ شخصی با عنوانی غیر وسواس درست کنید هر چی خواستید بنویسید
اختلال وسواس تنها وتنها به دلیل ناهماهنگی هورمون سیروتین مغزه
ولی شما رفتی بالا منبر با نوشتن اسم وسواس در گوگل وبلاگ شما رویت می شه که برعکس نیتتون ، ادم وسواسی باترس بیشتری مواجه می شه
به اندازه کافی مطالب در سایت های معتبر در مورد وسواس با جستجوی وسواس یافت می شه که بیمار به پزشک مراجعه کنه و دارو مصرف کنه
پس یا تغییر ادرس و عنوان بدید یا وبلاگو حذف کنیدرنج وسواسی ها رو بیشتر نکنید

"برای درمان اختلال وسواس اجباری از داروهایی در گروه سروتونین استفاده می‌شود. این داروها که اصطلاحاً آنها را مهارکنندهٔ انتخابی بازجذب سروتونین می‌نامیم، مقدار ترشح سروتونین در مغز را افزایش می‌دهند. در مغز بیماران مبتلا به اختلال وسواس اجباری، سروتونین بسیار کمی ترشح می‌شود و یا مقدار ترشح شده توسط عصب‌های پیش سیناپس جذب و نابود می‌شود.

این داروها همانطور که از نامشان پیداست، از بازجذب یا دفع سروتونین در مغز جلوگیری می‌کنند. این دفع در محل سیناپس‌ها اتفاق می‌افتد یعنی جایی که سلولهای عصبی (نورون‌ها) به یکدیگر متصل هستند. سروتونین یکی از مواد شیمیایی در مغز است که پیامهای عصبی را از یک نورون به نورون دیگر در طول سیناپس‌ها منتقل می‌کند.

از این داروها در درمان افسردگی، اضطراب و سایر اختلالات خلقی نیز استفاده می‌شود. SSRIها میزان تراکم سروتونین در سیناپس‌ها را افزایش می‌دهند. آنها این کار را با جلوگیری از بازجذب سروتونین در سلول عصبی که یک پالس مغزی را منتقل می‌کند انجام می‌دهند."
مهدی سلام. شما احتمالا باید از روانشناسان و پزشکان محترم باشید...! اول اینکه سروتونین هورمون نیست. هورمون به چیزی میگن که دستگاه غدد درون ریز ترشح میکنه...! دوم اینکه ناهماهنگ نمیشه و میزانش در سیناپس های عصبی کم میشه...! سوم اینکه من روی منبر نیستم و رو صندلی نشستم چهارم اینکه احتمالا سایت خودت بازدید کننده نداره ...! پنجم اینکه این مواردی که شما گفتید رو من می دونم ولی اینجا وبلاگ آموزش روانشناسی یا روانپزشکی نیست و دونستن اینکه سروتونین یا دوپامین یا گابا یا...چیند هیچ کمکی به مخاطبای من نمیکنه... من فقط راه رو نشون میدم تا دوستان خودشون طی کنند...من دنبال مشاوره دادن یا تشخیص بیماری هم نیستم چون با این همه مخاطب و سوال و من تنها این امکان وجود نداره...! در ضمن اطلاعات این وبلاگ مثل سایر وبلاگها دنبال جذب منافع مادی از جمله آشنا کردن مخاطبان با مطب نیست و سلامتی مخاطبام و خشنودی خدا با ارزش تربن و تنها امتیازی که نصیب من میشه...
پنجشنبه 23 بهمن 1393 10:05 ب.ظ
با سلام به خدا الآن که دارم می‌نویسم دارم گریه میکنم منم حدود سه ساله بهترین روزهای عمرمو با این افکار مزاحم سپری کردم خیلی اذیت شدم هرچی به خانوادم میگم من مشکل دارم میگن به خودت تلقین میکنی امسال چهارمین سال کنکورمه همین چند روز پیش داشتم به خواهرم می‌گفتم من وسواس فکری دارم بلند شد از پیشم رفت تو رو خدا کمکم کنید تمرکز ندارم درس بخونم تا امروز افکار مزاحمی در مورد خدا وپیغمبران مییومد تو ذهنم امروز که یه چیزایی خوندم و فهمیدم شاید گناه نباشه آرومتر شدم ولی یه فکر دیگه داره اذیتم میکنه من چند سال پیش یه کتابی به اسم راز خوندم من این برداشتو ازش کردم که آدما به هر چیزی فکر کنن همون میشه که به افکارم حساس شدم و هر فکربدی که مییومدیم تو ذهنم میترسیدم وحتمأمیبایست یه فکر خوب جایگزینش کنم و واقعأاز افکارم میترسم یه مدتی بهتر بودم ولی امروز دوباره یه کلیپی دیدم که میگفت افکار انسان نامحدوده وقتی داشتم درس میخوندم دوباره این فکر اومد توذهنم که من اگه فکرنکنم که یادنمیگیرم دیگه باورم میشه ویدا نمی‌گیرم و این همش مییادتوذهنم که من این باورم شده که یاد نمی‌گیرم پس یاد نمی‌گیرم و نمیتونم خودمو از این فکر رها کنم ودرسمو بخونم از باورها وافکارم میترسمم وهمش فک میکنم چیزای منفی باورمه ومیگم که نمیتونم ووقتی که درس میخوندم همش یا این فکرمه یا میترسم یاد نگیرم انگار واقعأباوزم شده الآن از شدت ناراحتی سرم درد گرفته ونمیتونم درس بخونم میدونم شاید مسخره باشه ولی تورو خدا کمکم کنیداین آخرین شانسمه ممنونم
مهدی سلام. با توضیحاتی که شما دادید من یقین دارم شما وسواس فکری دارید...آنچه شما رو اذیت میکنه فقط بیماریه و خارج از ذهن شما واقعیت نداره ... در دنیای خارج از ذهن شما قوانین دیگه ای استوار هستند...شما باید با درمان از دنیای افکاری که درونش زندانی هستید خارج بشید...پیشنهاد من: دارو درمانی. روان درمانی با یک روانشناس دلسوز و با سواد! به هر مشاوری اعتماد نکنید مخصوصا اگه مرد بود...در این زمینه کتاب بخونید و سایر توصیه های وبلاگ. لزومی نداره به کسی بگید من وسواس فکری دارم...تنها می تونید در جواب دیگران بگید اعصابم ناراحته...یاد خدا رو فراموش نکنید و سعی کنید هر چه قدر می تونید از توانایی خود برای آمادگی برای کنکور استفاده کنید و مابقی رو به خدا واگذار کنید و بر او توکل کنید...مثل من!
چهارشنبه 22 بهمن 1393 09:22 ب.ظ
سلام حیفم اومد چیزی نگم من ده سال مبتلا به وسواس بودم راههایی که رفتی رو کم وبیش رفتم .حالم افتضاح بود.اما هرشب حدیث کسا بخوان. موفق باشی
دوشنبه 20 بهمن 1393 01:04 ق.ظ
سلام خوبید؟ خوبی داش مهدی؟ من که یه چند باری متن گذاشتم ولی نمایش ندادی! عیبی نداره. منم مثل همه اینایی که اینجا پست میذارن وسواس فکری دارم. تا جایی که خونه هیچ کدوم از اقوام واسه یه وعده غذایی نمیرم! بخاطر وسواس فکری اشتهام کم شده و چون قبلا هم چندید بار تجریه حالت تهوع و استفراغ داشتم دیگه واسم شرطی شده! جایی که میرم وقتی غذا میخورم فکر میکنم ممکنه الان حالم بهم بخوره ولی خونه خودمون چون آرامش دارم اینجوری نیستم! روانشناس هم رفتم. بهادرخان در مشهد. فعلا تجویز نکرده که برم پیش روانپزک و دارو بخورم. میگه چند جلسه برم پیشش و روان درمانی کنم. امیدوارم همه خوب شن چون واقعا درد بدیه. یعنی مطمئنم که همه خوب میشن فقط باید بخوایم. ایشالا. مهدی جان اگه تجربه ای هم داری توط حرفای من بهم بگو کمک باشه
مهدی سلام دوست عزیزم. ممنون. منو ببخش. سوالات خیلی زیاده...و متاسفانه منم نمی رسم به همه جواب بدم... اگه با روانشناس نتیجه نمیگیری، همون طور که خودت هم تو نظر قبلیت گفتی باید بری پیش روانپزشک. من به عنوان کسی که پیش ده ها روانپزشک و روانشناس رفتم اینو بهت میگم. دارو درمانی برای کسایی که نمی تونن اصلا افکارشون رو کنترل کنند و زندگی اونها رو مختل کرده، واجبه! البته واجب عقلی نه شرعی. وقتی افراد قدرت کنترل افکارشون رو به دست میارند، اون وقت میتونند با یه شیوه زندگی صحیح و استفاده از هر آنچه که میتونه به اونها کمک کنه یک زندگی رویایی داشته باشند، چون ارزش سلامتی رو خوب می دونند و شکرگزاری از خدا یادشون نمی ره ...مثل من! راستی حرم امام رضا علیه السلام منو یادت نره...
سه شنبه 14 بهمن 1393 07:12 ب.ظ
آقا نظرات منم بذار
مهدی سلام دوست عزیزم
من با نظر شما مخالم. انجام این عمل فواید مورد نظر شما رو داره و من هم قبلا روش فکر کردم اما آسیب هایی در پی خواهد داشت که بهتره انجام نگیره...مهدی
پنجشنبه 9 بهمن 1393 08:18 ب.ظ
وسواس من امسال ک سالکنکورم است به اوج خودش رسیده و روی کوچیکترین مساءل وسواس و اضطراب دارم ب دکتر و روانپزشک مراجعه کردم امیدوارم مثل شما خوب شوم
مهدی ان شاء الله. حتما خوب میشید.
چهارشنبه 8 بهمن 1393 01:19 ب.ظ
نمیخوام با این جمله کسی رو ناامید کنم، فقط ای کاش واقعا خدایی بود
مهدی چرا بر عکسشو نمی گی...؟!
ای کاش ما به خدا میگفتیم: خدایا ما هم هستیم..تو بندگی...! خدایا عهدی که ما قبل از تولد باهات بستیم رو یادمون نرفته..همون زمانی رو میگم که خدا گفت: «الست بربکم قالوا بلی...» سوره اعراف، آیه۱۷۲. برای اطلاعات بیشتر عبارت داخل گیومه رو تو گوگل کپی کن و جستجو رو کلیک کن.
چهارشنبه 8 بهمن 1393 01:13 ب.ظ
باسلام، من هم دچار این مسائل بودم که علت اصلی تشدید آن ها مشکلاتی بود که این سالها واسمون پیش اومد،به امید گشایش برای همه
چهارشنبه 8 بهمن 1393 09:17 ق.ظ
خدا خیرت بده واقعا حرف دل مارو زدی.
مهدی ...
شنبه 4 بهمن 1393 10:42 ب.ظ
با سلام آقا مهدی گل منم مشکلم افسردگی و وسواس فکریه و خیلی از علایم هایی رو که دوستان گفتن منم دارم حیود یک سالی میشه که من اینطوری هستم.ولی مشکل من و فکر منفی من اینه که فکر میکنم باید برای انجام هر کاری از بقیه اجازه بگیرم و دیگه اینکه وقتی میخوام سراغ کاری برم این فکر سراغم میاد که آیا من لایقم این کارو انجام بدم یا نه یا اجازه دارم این کارو انجام بدم یا نه.در ضمن تمام علایم افسردگی رو هم دارم خیلی از اون دارو هایی رو که دوستان گفتن من مصرف کردم ولی روم اثری نداشتن.دیگه واقعا کلافه شدم .این آخرین دفعه رفتم دکتر بهم فلووکسامین 100 نوشت اونم 3 بار در روز تازه دپاکین هم نوشته.میخواستم بدونم بعد از مصرف این قرص حال و احوالت دقیقا چطوری بود؟و میخواستم بدونم تو هم همچین حس هایی رو داشتی؟
جوابت خیلی برام ضروری هستش .فقط لطفا سریع...
واقعا ممنون میشم.
مهدی سلام دوست عزیزم. از اینکه جوابت دیر شد منو ببخش...عمدی نبود!؟
من خودم یک دور داروهای روانپزشکی رو مصرف کردم البته با تجویز روانپزشک! میخوام به همه بگم اگه داروهای زیادی تا حالا خوردید و خوب نشدید نا امید نشید...همیشه امیدتون به خدا باشه و نه به قدرت علمی روانپزشک...چون تنها در این صورت داروی مناسب حال شما تجویز میشه...برای من که اینجوری بود؟ و اما تو دوست عزیزم: من بعد از خوردن این دارو فوق العاده بهتر شدم...البته من هیچ وقت بیشتر از 150 میلی گرم مصرف نکردم و تازه 150 میلی گرم هم برای بازه های زمانی کوتاه بود مثلا موقع کنکورم. دوز معمول من 100 میلی گرم بود...اما شما باید طبق دستور روانپزشک خودت داروهاتو مصرف کنی و بدونی من و تو دو فرد متفاوت هستیم...وسواس های فکری در هر فردی متفاوته و لازم نیست همه مثل من باشند تا خوب بشند...برات آرزوی سلامتی دارم و بهت میگم خدا به آدما میگه صبر کنید...برادر بدت مهدی
شنبه 27 دی 1393 12:27 ق.ظ
داش منم تقریبا 14 ساله وسواس دارم.حدود 5 ساله دارم دارو میخورم.خواستم بگم همدردیم
شنبه 27 دی 1393 12:07 ق.ظ
من 18 سالمه
امستل گنکور دارم .خدااجونم اخه همین امسال ک سال سرنوشتمه افسردگی گرفتم الان 5 ماههولی به هییشکی نگفتم میخوام این هفنه خودم برم دکتر.نمیتونم خوب درس بخونم ور حالیکه همه فک میکنن من امسال دو رقمیم .خدا کمکم کن
مهدی سلام.برای شما آرزوی موفقیت و سلامتی دارم ...درمان یا زندگی با آنچه واقعیت ندارد؟ گزینه درستی رو انتخاب کردی...
شنبه 20 دی 1393 08:19 ب.ظ
سلام من مهدی ام.حدود 7 سال مبتلا به وسواس فکری بودم.این بیماری خیلی عذاب آوره و کاری که در مرحله اول باید انجام بدید مراجعه به یک روانپزشک خوب هست.من حدود 6 سال عذاب کشیدم و درسم به شدت لطمه دید ولی در کمتر از یک سال خوب شدم.من هم اول فکر می کردم دارو کاری نمیتونه بکنه ولی عکسش اتفاق افتاد.در ضمن بگم بیماری من خیلی شدید بود.به هر حال بعد از سالها نجات پیدا کردم و زندگی رو می فهمم .حاضرم هر طور که شده به بچه ها کمک کنم تا هر چه زودتر درمان بشن.
آخر سر یه نکته هم بگم موثرترین قرص برای درمان وسواس فکری من ریسپریدون بود این دارو برای کسایی که با کلومیپرآمین و سرترالین و فلوکستین و فلووکسامین درمان نمیشن تجویز میشه . بیماریتون در هر اندازه ای که باشه با خوردن دوزهای مختلف ریسپریدون درمان میشید البته در صورت تجویز پزشک.
مهدی سلام دوست من
خداروشکر که خوب شدی...نظر تو می تونه یک شاهد برای من در برابر کسایی باشه که میگن مگه میشه خوب شد؟ و من میگم آره نا امید نشو.....اما دارو باید فقط با تجویز پزشک مصرف بشه وگرنه می تونه خیلی خطر آفرین باشه...شما می تونید به روانپزشک خود یک دارو رو پیشنهاد کنید اما هیچ وقت خودتون شروع به مصرف نکنید ...به خصوص وقتی که یک داروی دیگه هم مصرف میکنید یا یک بیماری دیگه هم دارید یا حتی در دوران حاملگی یا شیردهی به نوزاد خود هستید...دوستان لطفا دارو معرفی نکنید، اگه مهدی هم خوب نشده بود نظرش تایید نمی شد....باور کنید همه آرزوی من سلامتی شماست...
سه شنبه 16 دی 1393 10:30 ق.ظ
اینم یادم رفت بگم که من از بچگی همیشه تو خونه تنها بودم مامانم تو 8 سالگی فوت شد
پدرمم فقط شبا برمیگرده
تو این شهرم غریب غریبیم
هیشکیو نمیبینم :(
مهدی سعی کن ارتباطات اجتماعی کم نشه...! برای شادی روح مادرت از ته قلبم دعا میکنم...خدا همیشه باهاته...
سه شنبه 16 دی 1393 10:23 ق.ظ
سلام.واقعا ممنونم از مطالب خوبی که نوشتین.اینکه کسایی که میتونن منو درک کنن و دیوانه خطاب نمیشم ی دنیاس
من ی هفتس به شدت جنون اوری دچار وسواس فکری شدم!مطمئنم وضعیتم از همتون وخیم تره
چون من در رابطه با خدا کسی که در تمام طول عمرم تکیه گاهم بوده.ب حدی ک بعد از افکار شیطانی و کفر شروع به ناله و گریه با صدای بند میکنم..بعضیوقتا حتی خود زنی هم میکنم تا خدا دلش ب رحم بیاد و تنهام نذاره.همزمان که رفتم پیش روانپزشک فهمیدم عصبای گوشم بخاطر این فشار و شکنجه روحی ضعیف شدن و 50 درصد شنوایی م رو از دست دادم
شبا خوا تاریکی میبینم(یعنی گمراهی در دین)حتی جرات خودکشی هم ندارم
همش از خدا میخوام تنهام نذاره تا ببینه وقتی مریض نیستم چقد میپرستمش
روانپزشک اینارو نوشت برام:
فلوکستین10
تری فلوئو پرازین
تریفن2
من شدیدا به کمک نیاز دارم وقتم الکی داره میره و بعد 3 سال پزشکی نیارم دیگه هیچی

؟؟؟
مهدی سلام خواهر خوبم
مطمئن باشید خدا شما رو تنها نگذاشته و نخواهد گذاشت.اینها همه وسوسه شیطانه که میخواد با سوء استفاده از حالات بیماریتون، شما رو از خدا نا امید کنه...اما خدا میگه: و من یقنط من رحمة ربه إلا الضالون/ سوره حجر آیه56: و تنها انسانهای گمراه از رحمت خداوند نا امید میشوند./ انسانهای گمراه یعنی کسایی که خدا رو گم کردند. تو که خدا رو گم نکردی. پس مطمئن باش خدا کمکت میکنه، چون خدا میگه یاری و نجات انسانهای مومن بر من واجبه: 117 توبه و 103 سوره یونس...درمانت رو ادامه بده...تو خوب میشی. تو خوب میشی....
جمعه 12 دی 1393 12:21 ب.ظ
سلام برادر خوبم اقا مهدی من 4 ساله وسواس دارم اولش مدام خوابهای جنسی میدیم درحالیکه از بچگی نماز میخونم وروزه میگیرم ودختر با ایمانی هستم ولی نمیدونم چرا این خوابهای لعنتی ولم نمیکنن به خاطر همین مجبورم همش برم حموم وغسل کنم الان 4 ساله مدام تصاویر جنسی از جلوی چشمم رد میشه ومنو خیلی ناراحت میکنه به خاطر همین الان تو نماز خوندن وروزه گرفتن ووضو گرفتنو غسل کردن وحتی توالت رفتن وسواس شدید دارم تا جایی که 4 ساله تو خونه حبس شدم واصلا نیتونم جایی برم اگه نماز نخونم همه این وسواسها تموم میشه ولی من به هیچ وجه راضی نمیشم که نماز نخونم خانوادم از میخوان برم دکتر ولی من اولا خجالت میکشم برم دوما به دکتر اعتقاد ندارم میگم تا خدا نخاد من خوب نمیشم به خاطر همین از بس ناراحت میشم وبه هم فشار میاد همش ناشکری میکنم که چرا خدا این مشکلو برای من به وجود اورد حالا به نظر شما من باید چکار کنم ممنون میشم راهنماییم کنید.
مهدی سلام خواهر خوبم
خداروشکر که آن قدر به خدا معرفت داری که حاضری این همه سختی بکشی اما نماز رو ترک نکنی...! اول بذار خیالت رو راحت کنم: حتی اگه نماز رو هم رها کنی نسبت به یه چیز دیگه وسواس پیدا می کنی ...برو دکتر...خجالت نداره! اگه با دکتر آقا مشکل داری روانپزشک خانم هم داریم.
پنجشنبه 27 آذر 1393 07:37 ب.ظ
سلام
برادرمهدی می خوام
بگم
شایدمتن هایی روکه گذاشتی حدود10بارخونده باشم. بدون پارسال دربدترین روزهای زندگیم وبلاگ شمایه وسیله بودازطرف خداوندتنها نورامیدمن توی اون روزهاحرف های شمابودمنم دقیقامشکل شماروداشتم خیلی وحشتناک بودخیلی 7تامشاوررفتم اماکسی که به لطف خداتونست کمکم کنه یه روانپزشک بودبادرمان دارویی وبااعتقادبه خداکه ازشما ودکترم یادگرفتم 2ماه واقعا سوختم حتی دیگه نمی تونستم آب بخورم درعرض 3یا4هفته بیشتراز10کیلووزن کم کردم شدم 42کیلوسال 92پزشکی بین الملل قبول شدم اما موندم پشت کنکور تادولتیش کنم اماوسواس واضطراب وافسردگی شدیداجازه ندادحالاپرستاری دولتی می خونم اولش نمی خواستم کنکوربدم اماخداکمکم دادهنوزم دارو مصرف میکنم خیلی بهتر شدم خیلی این خیلی یعنی حدود40%اماخداروشکرمیکنم ومطمئن هستم که خدابه منوهمه ی بچه هاکمک می کنه تا به بهبودی 100%برسیم من مطالب زیادی راجع به درمان وراهکارهای کمکی برای بهبود بچه هادارم اگه می تونه مفیدباشه اونارودراختیاربچه ها میذارم اما نمی دونم ایادرهمین قسمت بایدبنویسم یانه فکرمیکنم مطالبم بدنباشن چون واقعاتجربیات خودم هستن وسخن چون ازدل برایدبردل نشیندنه به اندازه ی حرف های شما اما خوب....
منتظرخبرتون هستم.واقعاخداخیرتون بده وبلاگ شما برای من خیلی مفیدبوداجرتون باآقاامام زمان
مهدی سلام خواهر خوبم
من خیلی خوشحالم که می تونم به شماها کمک کنم...شما باید به خاطر همه چی از خدایی سپاس گذار باشی که همیشه به یادته....اما در مورد مطلبی که می خوایی بنویسی باید بگم که: اگه میخوایی یه مطلب در حد یک پست بنویسی تو word بنویس برام ایمیل کن تا بذارم تو وبلاگ.و اگه میخوای یه مطلب کوتاه بنویسی در نظرت بنویس تا تایید کنم. ممنون از اینکه برات مهمه دیگران هم لحظه هاشون لذت بخش باشه...کاش همه آدمها به فکر هم بودن. با آرزوی سلامتی کامل و لحظه های خدایی برای شما... برادرت مهدی
یکشنبه 23 آذر 1393 10:43 ب.ظ
سلام من قبلا هم اینجا مطلب گذاشتم. همه یه مشکل تقریبا مشابه داریم و همه دردش رو با تموم وجود احساس کردیم. منم چند ساله درگیر این مشکلم. روانشناس رفتم. توی مشهد میرم پیش دکتر بهادرخان که روانشناس بالینیه. ولی تا جایی که شنیدم باید روان درمانی و دارو درمانی حتما با هم انجام بشه و در این صورت تأثیرش عالیه. اما با فقط با روان درمانی شاید یکم حالتون بهتر بشه ولی مشکل حل نمیشه. من خودم وقتی میرم کلاس شاید یکم شاد بشم ولی الان یه هفتست باز افکار وسواسیم شرو شده. حتی بعضی از این فکرا مال 1 سال پیشه! فکرایی که من یک سال پیش بهشون جواب دادم باز الان دوباره سر باز کردن! ولی مطمئنن با روانپزشک رفتن نتیحه میگیریم. منم باید پیش یه روانپزشک هم برم و دارو مصرف کنم. ایشالا همه خوب شن. الهی آمییییییین
جمعه 21 آذر 1393 09:20 ب.ظ
سلام.....اسم داروهاتون هم اگر بنویسید ممنون میشم.
مهدی سلام دوست عزیزم... نوشتم دوباره نمینویسم تا وبلاگ رو خوب بخونی...
جمعه 14 آذر 1393 05:49 ب.ظ
سلام من قبلا هم اومده بودم و گفته بودم بهتر شدم.الان یک سالو خورده ای هستش قرصم نمیخورم.مشکلاتی دارم هنوزم مثلا بعضی شبا بی خوابی و ... ولی الان انگار از لحاظ فکدی خییییلی کمتر شده مشکلام به قول معروف احساس میکنم بیشتر جنبه ی اضطراب جسمی پیدا کردن .
خواستم بگم اره منم اصلا دلم نمیخواد این بیماری باشه اما حالا که هست من بازم زندگی میکنم.من هنوز عشقمو دارم.:) خانوادمو.و تو رشته ی دندانپزشکیم تحصیل میکنم.پس همه اینا جای شکر داره
اما نو برادر عزیزم اگه فکر میکنی راه حل های بهتر و جدیدتری هست یا خودت روش های ذیگه ای رو امتحان کردی میخوام اونارو تو این سایت با همه در میون بذاری
مهدی سلام
ممنون... از اینکه در مورد بهبودیتون صحبت کردین و باعث امیدواری بقیه دوستان شدید. من از همه ی مخاطبان چند ساله و همه دوستان خواهش می کنم بهبودیتون رو، هر چند خیلی خیلی کم باشه، برای بقیه بیان کنید..آیا کسی هست مرا یاری کند؟ و اما شما خواهر خوبم نباید درمان رو قطع کنید. حداقل باید بهبودیتون رو از طریق درمان های غیر دارویی ادامه بدید. یک خبر خوب به مخاطبان عزیز این وبلاگ: این سایت ان شاء الله به زودی خیلی تغییر میکنه....برادر بد شما... مهدی
چهارشنبه 21 آبان 1393 08:16 ب.ظ
سلام
ممنونم که امیدواری دادید من دقیقا درک میکنم شما چه حسی دشتید چون خودم الان همچین حسی دارم دعا کنید همه خوب بشن منم همینطور
مهدی سلام
ممنون
همه برای هم دعا کنیم...به امید سلامتی همه. مهدی
چهارشنبه 21 آبان 1393 12:13 ب.ظ
سلام اقا مهدی...خیلی حال کردم با مطلبتون...خدا خیرت بده...
من هم حدودا ۱۰ ماهی میشه که فکرهای مضخرف تو ذهنم رد و بدل میشه...اولش فکر های جنسی بود و باعث شد که عذاب وجدانم زیاد شه...حالا ولی تو اینه چهار و پنج ماه بیشتر دچار فکرهای غیر جنسی ولی اعصاب خرد کن شدم...مثلا واسه همه چی مثل درس خوندن و بقیه کارها حتی کارهای کم ارزش فکر میکنم نیاز به برنامه ریزی دقیق دارم...برنامه ریزی هم میکنم مثلن واسه درس خوندن بعدش به برنامم شک میکنم حتی به خودم هم شک میکنم دیگه دیگران جای خود دارد..
هیچ رفیقی هم تو مدرسه ندارم و افسرده شدم...
عقاید مذهبی هم دارم ولی نمیدونم چرا اعتماد به نفس ندارم،زود شک میکنم،سخت گیری بیجا میکنم،فکرهای جنسی یکم دارم،شاید یکم تنبل و بی ارادم و درکل زندگی عادی ندارم...ایا منم وسواس دارم؟
خیلی ممنون میشم که جواب بنده رو بدید.
امسال هم کنکوری هستم و فک کنم خراب کنم:(((
مهدی سلام دوست عزیز
شما باید برای تشخیص دقیق بیماری و دریافت درمان مناسب به صورت بالینی معاینه بشوید و این کار باید توسط یک پزشک متخصص اعصاب و روان صورت گیرد...اما احتمالا شما هم وسواس داشته باشید. با آرزوی سلامتی شما
دوشنبه 19 آبان 1393 10:52 ب.ظ
سلام دوست عزیز درسته که خیلی ها میان اینجا و گریه میکنن و درد دل. اما آیا تابحال یک نفر غیر از شما اومده تو این سایت و بگه من خوب شدم یا بهتر شدم؟کسانی که گریه میکنند به خاطر بیماری و ناراحتیشونه و متاسفانه این بیماری اجازه ی ارتباط درست ما با خدا رو نمیده چون سوالاتی میپرسیم که بی جوابه و در هیچ کتاب مذهبی و روانشناسی جوابش نیست.درسته که فقط خدا میتونه شفا بده ولی وقتی ازش میخوایم این کار رو نمیکنه و ما همچنان منتظریم...(فکر نکنم تایید کنی به بهانه ی نداشتن وقت)
مهدی سلام خواهر خوبم
بله...من تا حالا چندین مورد داشتم که خوب شدن...بعدشم خدا حتما به دعای شما جواب میده منتها یه شرط داره خدا میگه: میخوای تو رو خوب کنم؟باشه! اما یه شرط داره باید بهم نزدیکتر بشی...من تو رو دوست دارم و نمیخوام وقتی دوری خوبت کنم و بری و یادی از ما نکنی...! خداییش اگه تو به جای خدا بودی و یکی رو دوست داشتی تا از دوستی و نزدیک شدن اون اطمینان پیدا نمی کردی خوبش میکردی؟
پنجشنبه 1 آبان 1393 03:38 ق.ظ
سلام.به نظر من غزل خانم اضطراب دارند چون من هم یه مدتی از همه چیز میترسیدم مثلا صدای زنگ موبایل یا صدای اطرافیان و تصور حیوانات مثلا گربه ولی با مراجعه به روانپزشک خوب شدم.البته داروهای روانپزشک اولم موثر نبود و به روانپزشک دیگه ای مراجعه کردم
دوشنبه 28 مهر 1393 07:56 ب.ظ
ادامه نظرم...

یعنی زندگی من در 19 سالگی نابود شد من به بروسی خیلی علاقه داشتم و میخواستم مثل اون قوی و با اعتماد به نفس باشم ولی مثل اینکه زندگیم نابود شده و مدام به این فکر میکنم من برای چی به دنیا اومدم و کدوم گناهی مرتکب شدم که اینطوری احمق و بیچاره شدم سر کنکور درست موقعی که جلسه شروع شد و همه سرشار از انرژی به سوالات جواب میدادن افکار لعنتی منو عذاب دادن وکنکور رو خراب کردم برای همین میگم من بیچاره و بدبختم هی مدام بدشانسی میارم امروز اولین کلاس دانشگاه رو تجربه کردم ولی مثل اینکه اونجام در امان نبودم و هی این افکار نزاحمم میشد شاید اگه امشب من
بمیرم خیلی خوب میشید راحت میشدم کاشکی وقتی من میمردم روحم نابود میشد و نه دیگه جهنمی و نه دیگه بهشتی البته کدوم بهشت با افکار شیطانی !البته من فکر که این امثال جنایتکاری مثل یزید و صدام و حتی شیطان این افکار رو داشته باشم اقاد مهدی من خیلی ناامیدم ای کاش امشب بمیرم یا شفا پیدا کنم دیگه واقعا خسته شدم هم سن وسالهای من دارن از زندگیشون لذت میبرن و هزارتا برنامه برای زندگیشون دارند ولی من اروزی مرگم رو دارم و حتی گاهی اوقات فکر خودکشی میفتم ولی وقتی به گریه های مادرم بالای سر قبرم میفیتم از خودکشی منصرف میشم ...تحمل میکنم درد چون درمان نمییابم***تحمل میکنم زخم چون مرهم نمیابم...
مهدی سلام دوباره دوست عزیزم
آره، تو به به من خیلی شبیه هستی. میدونی من همیشه جزء نفرات برتر کلاس بودم حتی بعد مریضی هم با تلاش بیشتر این امتیاز رو حفظ کردم، اول دوم یا سوم...اما دو سال سر کنکور وقتی همه داشتن به سؤالات فکر میکردند من داشتم به چیزهایی دیگه ای فکر می کردم و فقط سوالات رو می خوندم اما فکرم رو نمی تونستم متمرکز کنم، بعد از کنکور سال اول فهمیدم من باید دنبال درمان بیماریم باشم و این در موفقیت من در کنکور از مطالعه خیلی مؤثر تره، از همون موقع رفتم پیش روانپزشک...تا تونستم در کنکور سوم تمرکزم رو حفظ کنم و موفق بشم....نگاه کن شاید فکر میکنی بروسلی خیلی قویه...نه! اینجوری نیست. هر کسی با خدا باشه قویه حتی اگه فقط استخون باشه و بدون خدا هر کسی ضعیفه حتی اگه بروسلی باشه. من و شماها همه یه روزی می میریم و بی خود نمی خواد به دنبال راهی برای مردن باشی ...به این فکر کن که اگه تو این جهنم فکری نمی تونی زندگی کنی پس چه طور می خوایی تو جهنم خدایی ناکرده یه لحظه دووم بیاری...برای کسب رضای خدا تلاش کن، اون موقع آرامش رو احساس میکنی حتی اگه هیچ وقت خدایی ناکرده خوب نشی! که اینجور هم نیست خوب میشی...چون منم خوب شدم، به هر حال تو این توفیق رو پیدا کردی که با این بیماری گناهانت پاک بشن. خدا هم تو رو به خاطر افکار وسواسی که دست خودت نباشه و فکر میکنی گناهه مجازات نمی کنه ...چون اون خیلی مهربونه...به امید سلامتی تو
دوشنبه 28 مهر 1393 07:55 ب.ظ
سلام مهدی عزیز
والا الان این مطالب و گذشتت رو خوندم دقیقا مثل منی
من ادم سر به زیر و خجالتی هستم نمیخوام کسی منو ببینه چون فکر میکنم داره منو تو دلش مسخره میکنه !!!
من قبل از بیماری هر شب به هستی و خدا و اون چیزایی که افریده فکر میکردم و واقعا لذت میبردم
واقعا من قبل از این بیماری خیلی شاد بودم ولی تو یکی از این شب ها یهو فکرهای شیطانی و بد به ذهنم بی اختیار خطور کرد دیگه نتونستم کنترلش کنم مثل اینکه یک نفر تو مغز ادم مزخرف بگه من خیلی به خدا ایمان داشتم ولی تو این یک سالی که بیمار شدم ایمانم رو از دست دادم و هی مدام شکست میخورم تو سه ماهه اول بیماری هر شب تو رختخواب گریه میکردم که این مزخرفات از ذهنم بره بیرون ولی متاسفانه صبح که بیدار میشدم نه تنها خوب نشدم بلکه به شدت مزخرفات تو ذهنم زیاد شد به حدی که هر شب دعا میکردم صبح دیگه بیدار نشم کمکم به این فکر افتادم که تو ذهنم یه سد درست کنم برای جلوگیری از خطور افکار مزاحم یه یک هفلته ای خیلی خوب شدم و دیگه این مزخرفات تو ذهنم نمینود ولی ودوباره باز شروع شد یک روز با تلویزیون نشسته بودم که یهو و کاملا بی اختیار افکار شیطانی و پلیدی به ذهنم خطور کردم و به شدت حالم بد شد به طوری نمیتوستم فکرم رو ازاد کنم و همین طور موند الانم فهمیدم من بیماریم وسواس فکریه تو اینرنت سرچ کردم که ایا راه درمانی داره یا نه و وقتی وبلاگ شما رو دیدم و مطالب و نظرات رو خوندم کاملا ناامید شدم چون عده زیادی گفتن ممکنه بیماری تا 3-4-5-و... طول بکشه و اخرهم به طور کامل خوب نشی و باز این افکار به ذهنت خطور میکنه ...ادمه در کامنت بعدی...
مهدی سلام دوست عزیزم
شما اولین نفری هستی که میگی من با خوندن مطالبت ناامید شدم...من تو این 5 سال که این وبلاگ رو درست کردم هر کسی با وبلاگم روبرو شده کلی احساس امیدواری بهش دست داده...حتی گریه اش گرفته و احساس کرده جایی رو پیدا کرده که میتونه بهش کمک کنه...خیلی از دوستان هر روز به وبلاگ مراجعه میکنند و با این وبلاگ ارتباط خاصی پیدا کردند و بهشون انرژی میده...منم تنها به خاطر این همه آدمی که هر روز صادقانه بهم ایمیل و پیام و یا نظر میدن اما متاسفانه من نمی تونم به بیشترشون جواب بدم و ازم ناراحت میشن این وبلاگو ادامه میدم....خوب شدن یا نشدن شماها اول دست خدا و بعد دست خودتونه...باید روش زندگی تون رو کلی تغییر بدید.باید دکتر برید،به خودتون دائما انرژی بدید، مجله روانشناسی بخونید...کتاب در مورد بیماریتون (افسردگی، وسواس، اضطراب)بخونید، و مهم تر از همه با خدا ارتباط محکمی برقرار کنید، طوری بهش تکیه کنید و دل بدید که به راحتی با نا امیدی مقابله کنید و .... به امید اینکه همه یه روزی بهم پیام بدید و بگید خوب شدید.نگاه کنید من این مطالب رو بارها تکرار کردم و مفصل تو وبلاگ گذاشتم ولی شماها همشون رو نمی خونید و سوال تکراری میکنید و منم فقط به خاطر اینکه دوستون دارم بارها تکرار میکنم تو خوب میشی تو خوب میشی تو خوب میشی...ان شاءالله
جمعه 25 مهر 1393 02:48 ق.ظ
باسلام ودرود برذات مهربونت که اینقدرصادقانه ازاوضاع درونت والحمدلله بهبودروحیت بامامخاطبین اشتراک گذاشتی درکت میکنم وزمانی که این مطلبت روخوندم بغض درونم ترکید واشکم جاری شد چون من هم خیلی احساس تشوی ونابسامانی درونی دارم خسته ام و بعضی وقتها واقعا درست مثل همون مرده متحرک که گفتی میشم درونم پرازخشم وکینه نفرت به کسانی که عذابم دادند مدام دچارعذاب وجدان از اشتباهات خودم واستغفار وخسته ازنشخوارهای فکری ترس ووحشت درونی خودمو درون پیله تاریک احساس میکنم که امیدنجاتم فقط به لطف خدامیدونم منم حوصله روانپزشک وسوال وجواب ندارم اما واقعا دلم میخوادحالم خوب بشه ازخدا خجالت میکشم اگرچه گذشته سختی سپری کردم اما بالطف خداالان به موفقیتهایی خوبی رسیدم که دلم میسوزه حال روحیم بقولاهیولای درونم مانع میشه لذت زندگی ونعمات الهی ببرم از یه چیزایی مسخره ای میترسم که بقیه خندشون میگیره اما چون تجربه تلخ اون هم مکرربوده همش احساس خطرونفرت دارم وبدبینم یه کلا خیلی ایرادفکری دارم دوس داشتم میشدافکارومغزمو مثل موتورماشین عوض کنم جالبه بدونید که من تاچندساله پیش خیلی شادوسرحال بودم ولی الان حتی میترسم ازاتاقم بیام بیرون مبادا صدایی باعث اضطرابم نشه بااینکه برخی صداها واسم عادی.ازحرفامیرنجم باهمه قطع ارتباط کردم تعریفم کنندمیترسم انتقادکنم میرنجم حوصله خودمم دیگه ندارم البته فقط بخداعشق میورزم وعزترینم وگرنه تا الان فسیل شده بودم ببخشید پرحرفی کردم دعا میکنم خدا امیدهیچ کس رو نا امیدنکنه الهی آمین ممنونم ازت خیلی خیلی متشکرم خداشادت کنه ایشالاخیرببینی اززندگانیت.
مهدی سلام
ممنون از محبت شما
من مطمئنم عشق شما به خدا شما رو بالآخره نجات میده: بَلِ اللّهُ مَوْلاَكُمْ وَ هُوَ خَیْرُ النَّاصِرِینَ
آیه 150 آل عمران/ خداوند یاور و صاحب شماست و او بهترین یاری کنندگان است....حتما به دکتر روانپزشک مراجعه کنید و از سایر راهنمایی ها هم استفاده کنید. با آرزوی سلامتی شما.برادرت مهدی
چهارشنبه 23 مهر 1393 04:18 ب.ظ
سلام.دلیل مراجعه شما به روانپزشک های مختلف این بود که نتوانستند بیماری وسواس فکری را در شما تشخیص دهند یا اینکه نوع بیماری را تشخیص داده بودند ولی داروهایی که تجویز میکردن موثر نبود؟
مهدی سلام
داروها مؤثر نبودند یعنی در حد درمان مؤثر نبودند.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


نمایش نظرات 1 تا 30