تبلیغات
درمان افسردگی و وسواس فکری و اضطراب - افسردگی و وسواس فکری (نه عملی) چیست ؟
 
درمان افسردگی و وسواس فکری و اضطراب
من درحالیکه کاملا از زندگی ناامید شده بودم با کمک خدا توانستم بر این بیماری غلبه کنم...مطمئن باش تو هم میتونی..تسلیم نشو...
درباره وبلاگ


سلام من این وبلاگ را برای کمک به بیماران مبتلا به افسردگی و وسواس فکری ایجاد کردم ،اگر شما به افسردگی و وسواس فکری مبتلا هستید مطمئن باشید ان شاءالله حتما خوب میشید فقط باید با خدا انس بگیرید و شفایتان را از او بخواهید.سلامتی را برایتان آرزومندم
مهدی

مدیر وبلاگ : مهدی
نویسندگان
نظرسنجی
اگر شما مبتلا به افسردگی و وسواس فکری هستید لطفا جنسیت خود را مشخص کنید؟





آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

كد ماوس

 پخش زنده حرم
چهارشنبه 6 مرداد 1389 :: نویسنده : مهدی

زمانی نمی دانستم که به افسردگی و وسواس فکری مبتلا هستم فکر می کردم( نه باور داشتم) که آدم ضعیف و بد بخت و اینکه توانایی های دیگران را ندارم و ... هستم ساعت ها جایی می نشستم و با افکارم درگیر بودم نه می توانستم درس بخوانم چون تمرکز نداشتم نه می توانستم بخندم اگر هم می خندیدم دروغ بود درونم طور دیگری بود نه به آینده امید وار بودم و ... تا همان جاهایی که الان بیشتر شما فکر می کنید دقیقا مثل شما حق دارید باور نکنید و بگویید من فرق می کنم چون من هم باور نکردم و همین حرف را زدم و این باعث شد من دو سال به پزشک و روانشناس مراجعه نکنم و بیماری ام بدتر شود ولی خواهش می کنم شما دیگه باور کنید

همیشه از خدا طلب کار بودم و می گفتم این چه عدالتی است که من باید در17سالگی این طوری زندگی کنم من که از بچگی نماز می خوندم و روزه می گرفتم چنین سرنوشتی باید داشته باشم و...  زمانی به پزشک مراجعه کردم که از همه چیز نا امید شده بودم و  خواستم آخرین شانسم برای برگشت به زندگی را امتحان کنم برای همین به یک روانپزشک مراجعه کردم که تعدادی دارو به من تجویز کرد و همچنین مرا به هفت جلسه روان درمانی نزد یک کارشناس روانشناسی بالینی ارجاع داد روانپزشک گفت که به افسردگی مبتلا شده ای من تا آن زمان دیدگاهم نسبت به افسردگی مثل اکثر شما یک حالت بی حالی بود زمانی که فهمیدم افسردگی دارم رفتم به کتاب های روانشناسی و سایت های روانشناسی که در مورد افسردگی بودند مراجعه کردم وآن وقت بود که فهمیدم که در وجود من چه هیولایی وجود دارد شاید افسردگی و وسواس فکری از هیولا هم بدتر باشد چون آرام آرام همه چیز را از آدم می گیرد لذت زندگی- تمرکز-انرژی وجود انسان و ... آدم را به یک مرده متحرک تبدیل می کند شاید از مرده هم بدتر باشد چون مرده حداقل اگر انرژی ندارد اگر هیجان ندارد آرامش دارد و لی شخص مبتلا به افسردگی و وسواس فکری به جای آرامش افکار منفی و تکرار مداوم این افکار در ذهنش را دارد که فقط شما که مبتلا هستید می دانید من چه می گویم من هم فقط برای شما می نویسم دارو هایی که روانپزشک به من داد تغییری در من ایجاد نکرد در حالی که من حدود هشت ماه این دارو ها را زیر نظر این پزشک مصرف کردم البته من نباید هشت ماه خود را صرف یک پزشک می کردم باید بعد دو ماه دکترم را عوض می کردم چون من اطلاعات زیادی را در این مورد بدست آورده بودم و انگیزه زیادی برای مقابله با این بیماری بدست آورده بودم  نا امید نشدم و به روانپزشک (متخصص اعصاب و روان)دیگری مراجعه کردم  چند ماه هم دارو های این روانپزشک را مصرف کردم و هیچ تغییری در من ایجاد نکرد فقط خواب آلودگی پیدا کردم و فقط می خوابیدم یک روز تا ساعت  10صبح یک روز 11 یک روز 12 به طوری که اگر کسی به زور بلندم نمی کرد تا ساعت 2بعد ظهر هم می خوابیدم نه اینکه خودم بخوابم نمی توانستم بیدار بشوم به متخصص اعصاب و روان دیگری مراجعه کردم ولی این سومی دارویی به من داد که واقعا معجزه کرد یک ماه اول  بهبودی احساس نمی کردم تو بروشور دارو هم نوشته بود حداقل 3 هفته برای شروع اثرات درمانی زمان نیاز است ولی بعد از یک ماه احساس کردم بهتر می شوم البته خیلی کم. انگیزه ام بیشتر شد و دوباره پیش این دکتر رفتم مقدار مصرفم را از 50 میلی گرم به 75تغییر داد حدود سه ماه بعد مصرف این دارو طرز فکرم خیلی بهتر شد مثلا 15الی 20درصد شاید ظاهرا این مقدار خیلی نباشد ولی برای منی که قبلا از همه چیز نا امید شده بودم و الان می توانستم کمی از زندگی لذت ببرم و به آینده امیدوار باشم این مقدار برایم خیلی خیلی زیاد بود دیگه پیش دکتر نرفتم و دوماه دیگه هم همین دارو را خوردم چون دارویی را که با بدنم سازگار بود را پیدا کرده بودم تصمیم گرفتم به جای اینکه پیوسته پیش یک پزشک بروم از تجربیات دیگر پزشک ها هم استفاده کنم فقط زمانی که پیش دکتر جدید می رفتم می گفتم که این دارو برایم سازگار است اگر داروی مکمل دیگری نیاز است بنویسید بعد از یک سال از مصرف این دارو وضعیت بهبودیم به 60 در صد رسید این یک سالی که من این طوری گذراندم اولین سال کنکورم بود در حالی که دیگران درس می خوندند من نمی توانستم چون تمر کز نداشتم و افکار منفی پیوسته در ذهنم تکرار می شد من این سال قید کنکور را زده بودم چون چیز مهمتری می خواستم بدست بیاورم و آن سلامتی ام بود کار دیگری را که به جز دارو خوردن و خواندن کتاب انجام می دادم ورزش بود در همان ابتدای بهبودی در حالی که بیش از یک ماه نگذشته بود به دلیل اینکه در کتاب هایی که خوندم به ورزش و اثرات مثبت آن بر درمان افسردگی تاکید شده بود در کلاس تکواندو ثبت نام کردم ورزش باعث اعتماد به نفس بیشتر من و هم چنین باعث شد من از زندگی ام لذت بیشتری ببرم وقتی با دیگر بچه ها مبارزه می کردیم و می توانستم آنها را شکست بدهم به قدرت خود ایمان آوردم و فهمیدم من نه تنها از دیگران ضعیف تر نیستم بلکه قوی تر هم هستم همچنین جملات طلایی که روانشناسان در کتاب هایشان نوشته بودند خیلی به من کمک کرد مثلا یک جمله از آنها این بود: زندگی در دنیای واقعی برای ما غیر ممکن نیست بلکه در دنیایی که خودمان در ذهنمان ساخته ایم غیر ممکن است با همه ی این آگاهی هایی که پیدا کردم به اینکه من آدم قوی ای هستم ایمان آوردم و گفتم تا زمانی که من صد بار تلاش نکنم و شکست نخورم باور نمی کنم که ضعیف هستم  الان بعد از دوسال هنوز این دارو را مصرف می کنم و هنوز هم این جمله در ذهنم است الان من بیش از 90 درصد بهبودی پیدا کردم زندگی من الان هم عادی نیست با این تفاوت که قبلا کیفیت زندگی ام پایین تر از دیگران بود اما الان کیفیت زندگی ام بالاتر از دیگران است افکار منفی بعضی مواقع می خواهد به ذهنم بیاید ولی نمی تواند و کمتر از 30 ثانیه شکست می خورد الان من در هر ماه به اندازه ی یک سال دیگران از زندگی ام لذت می برم مثل کسی که تازه متولد شده است انرژی باور نکردنی روحیه ای شادی دارم و... همه ی اینها را لطف خدا می دانم الان می دانم عدالت خدا یعنی چه یک جمله می گوید هر وقت دیدی که در زندگی ات تاریکی افتاده بدون خدا می خواهد یک تصویر زیبا ازت بسازد چون زیباترین عکس ها در تاریکترین اتاق ها ساخته می شود الان آنقدر اعتقاد قلبی به خدا پیدا کردم که نمی توانم توصیف کنم همانطور که گفتم من دوسال تمام مثل یک درختی که شکسته و روی زمین افتاده و فقط ریشه هایش کمی در خاک است بودم البته این را فقط خودم می دانستم و خدا. من طرز فکرم را به هیچ کس نمی گفتم شما هم به هیچ کس نگویید آنها هر چه قدر هم سواد داشته باشند اگر طرز فکرتان را بگویید فکر می کنند شما دیوانه اید وضعیت شما را فقط خدا درک می کند خودتان و متخصصین اعصاب و روان و روانشناس بالینی  و کسانی که به این بیماری مبتلا شده اند مثل من /من پنج سال است که به این بیماری مبتلا هستم البته تقصیر خودم بود اگر دوسال اول نمی گفتم که پزشک نمی تواند به من کمک کند من واقعا همین طوری هستم و... زودتر بهبودی پیدا می کردم ولی به شما می گویم از وضعیتی که در آن هستید افسوس نخورید و نگویید زندگی ام بیهوده می گذرد و ... چون بعد از اینکه بهبودی اتان از 70 درصد بالاتر رفت آنقدر با کیفیت زندگی می کنید که خودتان هم باور نخواهید کرد آنقدر هیجان درونتان زیاد می شود که من الان هر چه قدر هم بخواهم توضیح بدهم باور نمی کنید انشاالله بعد بهبودی از هر روزتان به اندازه ی یک هفته دیگران لذت می برید من پنج سال است روی این بیماری کار کردم مطالعه کردم و مهمتر ازاینها اینکه عملا روش های توصیه شده ای روانپزشک ها و کتاب ها را روی خودم آزمایش کردم و نتیجه ی آنها را مشاهده کردم من قبل از اینکه به پزشک مراجعه کنم در بدترین شرایط قرار داشتم مثل یک درخت شکسته شده که روی زمین افتاده و فقط کمی از ریشه هایش در خاک است و نمی داند چه کار کند من خیلی دوست دارم شما ها را کمک کنیم چون می دانم الان به شما چه قدر ظلم می شود من دشمن درجه یک افسردگی  و وسواس فکری هستم امسال بعد از دو بار شکست در کنکور خیلی خوب امتحان دادم البته اگر بهبودی صد در صد داشتم غوغا می کردم می خواهم رشته روانشناسی بالینی را انتخاب کنم ودر زندگی ام در همین زمینه فعالیت کنم من حاظرم تا زمان بهبودیتان کمکتان کنم الان هزینه روانپزشک و روانشناس خیلی بالاست ومثل بقیه بیماری ها با یک بار رفتن انسان خوب نمی شود مخصوصا به کسانی که از قشر ضعیف هستند واقعا خیلی ظلم است پس اول از خدا صادقانه کمک بخواهید و بر او توکل کنیدو بعد با من همراه باشید ..... ادامه دارد

 

 





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

پنجشنبه 1 آبان 1393 03:38 ق.ظ
سلام.به نظر من غزل خانم اضطراب دارند چون من هم یه مدتی از همه چیز میترسیدم مثلا صدای زنگ موبایل یا صدای اطرافیان و تصور حیوانات مثلا گربه ولی با مراجعه به روانپزشک خوب شدم.البته داروهای روانپزشک اولم موثر نبود و به روانپزشک دیگه ای مراجعه کردم
دوشنبه 28 مهر 1393 07:56 ب.ظ
ادامه نظرم...

یعنی زندگی من در 19 سالگی نابود شد من به بروسی خیلی علاقه داشتم و میخواستم مثل اون قوی و با اعتماد به نفس باشم ولی مثل اینکه زندگیم نابود شده و مدام به این فکر میکنم من برای چی به دنیا اومدم و کدوم گناهی مرتکب شدم که اینطوری احمق و بیچاره شدم سر کنکور درست موقعی که جلسه شروع شد و همه سرشار از انرژی به سوالات جواب میدادن افکار لعنتی منو عذاب دادن وکنکور رو خراب کردم برای همین میگم من بیچاره و بدبختم هی مدام بدشانسی میارم امروز اولین کلاس دانشگاه رو تجربه کردم ولی مثل اینکه اونجام در امان نبودم و هی این افکار نزاحمم میشد شاید اگه امشب من
بمیرم خیلی خوب میشید راحت میشدم کاشکی وقتی من میمردم روحم نابود میشد و نه دیگه جهنمی و نه دیگه بهشتی البته کدوم بهشت با افکار شیطانی !البته من فکر که این امثال جنایتکاری مثل یزید و صدام و حتی شیطان این افکار رو داشته باشم اقاد مهدی من خیلی ناامیدم ای کاش امشب بمیرم یا شفا پیدا کنم دیگه واقعا خسته شدم هم سن وسالهای من دارن از زندگیشون لذت میبرن و هزارتا برنامه برای زندگیشون دارند ولی من اروزی مرگم رو دارم و حتی گاهی اوقات فکر خودکشی میفتم ولی وقتی به گریه های مادرم بالای سر قبرم میفیتم از خودکشی منصرف میشم ...تحمل میکنم درد چون درمان نمییابم***تحمل میکنم زخم چون مرهم نمیابم...
مهدی سلام دوباره دوست عزیزم
آره، تو به به من خیلی شبیه هستی. میدونی من همیشه جزء نفرات برتر کلاس بودم حتی بعد مریضی هم با تلاش بیشتر این امتیاز رو حفظ کردم، اول دوم یا سوم...اما دو سال سر کنکور وقتی همه داشتن به سؤالات فکر میکردند من داشتم به چیزهایی دیگه ای فکر می کردم و فقط سوالات رو می خوندم اما فکرم رو نمی تونستم متمرکز کنم، بعد از کنکور سال اول فهمیدم من باید دنبال درمان بیماریم باشم و این در موفقیت من در کنکور از مطالعه خیلی مؤثر تره، از همون موقع رفتم پیش روانپزشک...تا تونستم در کنکور سوم تمرکزم رو حفظ کنم و موفق بشم....نگاه کن شاید فکر میکنی بروسلی خیلی قویه...نه! اینجوری نیست. هر کسی با خدا باشه قویه حتی اگه فقط استخون باشه و بدون خدا هر کسی ضعیفه حتی اگه بروسلی باشه. من و شماها همه یه روزی می میریم و بی خود نمی خواد به دنبال راهی برای مردن باشی ...به این فکر کن که اگه تو این جهنم فکری نمی تونی زندگی کنی پس چه طور می خوایی تو جهنم خدایی ناکرده یه لحظه دووم بیاری...برای کسب رضای خدا تلاش کن، اون موقع آرامش رو احساس میکنی حتی اگه هیچ وقت خدایی ناکرده خوب نشی! که اینجور هم نیست خوب میشی...چون منم خوب شدم، به هر حال تو این توفیق رو پیدا کردی که با این بیماری گناهانت پاک بشن. خدا هم تو رو به خاطر افکار وسواسی که دست خودت نباشه و فکر میکنی گناهه مجازات نمی کنه ...چون اون خیلی مهربونه...به امید سلامتی تو
دوشنبه 28 مهر 1393 07:55 ب.ظ
سلام مهدی عزیز
والا الان این مطالب و گذشتت رو خوندم دقیقا مثل منی
من ادم سر به زیر و خجالتی هستم نمیخوام کسی منو ببینه چون فکر میکنم داره منو تو دلش مسخره میکنه !!!
من قبل از بیماری هر شب به هستی و خدا و اون چیزایی که افریده فکر میکردم و واقعا لذت میبردم
واقعا من قبل از این بیماری خیلی شاد بودم ولی تو یکی از این شب ها یهو فکرهای شیطانی و بد به ذهنم بی اختیار خطور کرد دیگه نتونستم کنترلش کنم مثل اینکه یک نفر تو مغز ادم مزخرف بگه من خیلی به خدا ایمان داشتم ولی تو این یک سالی که بیمار شدم ایمانم رو از دست دادم و هی مدام شکست میخورم تو سه ماهه اول بیماری هر شب تو رختخواب گریه میکردم که این مزخرفات از ذهنم بره بیرون ولی متاسفانه صبح که بیدار میشدم نه تنها خوب نشدم بلکه به شدت مزخرفات تو ذهنم زیاد شد به حدی که هر شب دعا میکردم صبح دیگه بیدار نشم کمکم به این فکر افتادم که تو ذهنم یه سد درست کنم برای جلوگیری از خطور افکار مزاحم یه یک هفلته ای خیلی خوب شدم و دیگه این مزخرفات تو ذهنم نمینود ولی ودوباره باز شروع شد یک روز با تلویزیون نشسته بودم که یهو و کاملا بی اختیار افکار شیطانی و پلیدی به ذهنم خطور کردم و به شدت حالم بد شد به طوری نمیتوستم فکرم رو ازاد کنم و همین طور موند الانم فهمیدم من بیماریم وسواس فکریه تو اینرنت سرچ کردم که ایا راه درمانی داره یا نه و وقتی وبلاگ شما رو دیدم و مطالب و نظرات رو خوندم کاملا ناامید شدم چون عده زیادی گفتن ممکنه بیماری تا 3-4-5-و... طول بکشه و اخرهم به طور کامل خوب نشی و باز این افکار به ذهنت خطور میکنه ...ادمه در کامنت بعدی...
مهدی سلام دوست عزیزم
شما اولین نفری هستی که میگی من با خوندن مطالبت ناامید شدم...من تو این 5 سال که این وبلاگ رو درست کردم هر کسی با وبلاگم روبرو شده کلی احساس امیدواری بهش دست داده...حتی گریه اش گرفته و احساس کرده جایی رو پیدا کرده که میتونه بهش کمک کنه...خیلی از دوستان هر روز به وبلاگ مراجعه میکنند و با این وبلاگ ارتباط خاصی پیدا کردند و بهشون انرژی میده...منم تنها به خاطر این همه آدمی که هر روز صادقانه بهم ایمیل و پیام و یا نظر میدن اما متاسفانه من نمی تونم به بیشترشون جواب بدم و ازم ناراحت میشن این وبلاگو ادامه میدم....خوب شدن یا نشدن شماها اول دست خدا و بعد دست خودتونه...باید روش زندگی تون رو کلی تغییر بدید.باید دکتر برید،به خودتون دائما انرژی بدید، مجله روانشناسی بخونید...کتاب در مورد بیماریتون (افسردگی، وسواس، اضطراب)بخونید، و مهم تر از همه با خدا ارتباط محکمی برقرار کنید، طوری بهش تکیه کنید و دل بدید که به راحتی با نا امیدی مقابله کنید و .... به امید اینکه همه یه روزی بهم پیام بدید و بگید خوب شدید.نگاه کنید من این مطالب رو بارها تکرار کردم و مفصل تو وبلاگ گذاشتم ولی شماها همشون رو نمی خونید و سوال تکراری میکنید و منم فقط به خاطر اینکه دوستون دارم بارها تکرار میکنم تو خوب میشی تو خوب میشی تو خوب میشی...ان شاءالله
جمعه 25 مهر 1393 02:48 ق.ظ
باسلام ودرود برذات مهربونت که اینقدرصادقانه ازاوضاع درونت والحمدلله بهبودروحیت بامامخاطبین اشتراک گذاشتی درکت میکنم وزمانی که این مطلبت روخوندم بغض درونم ترکید واشکم جاری شد چون من هم خیلی احساس تشوی ونابسامانی درونی دارم خسته ام و بعضی وقتها واقعا درست مثل همون مرده متحرک که گفتی میشم درونم پرازخشم وکینه نفرت به کسانی که عذابم دادند مدام دچارعذاب وجدان از اشتباهات خودم واستغفار وخسته ازنشخوارهای فکری ترس ووحشت درونی خودمو درون پیله تاریک احساس میکنم که امیدنجاتم فقط به لطف خدامیدونم منم حوصله روانپزشک وسوال وجواب ندارم اما واقعا دلم میخوادحالم خوب بشه ازخدا خجالت میکشم اگرچه گذشته سختی سپری کردم اما بالطف خداالان به موفقیتهایی خوبی رسیدم که دلم میسوزه حال روحیم بقولاهیولای درونم مانع میشه لذت زندگی ونعمات الهی ببرم از یه چیزایی مسخره ای میترسم که بقیه خندشون میگیره اما چون تجربه تلخ اون هم مکرربوده همش احساس خطرونفرت دارم وبدبینم یه کلا خیلی ایرادفکری دارم دوس داشتم میشدافکارومغزمو مثل موتورماشین عوض کنم جالبه بدونید که من تاچندساله پیش خیلی شادوسرحال بودم ولی الان حتی میترسم ازاتاقم بیام بیرون مبادا صدایی باعث اضطرابم نشه بااینکه برخی صداها واسم عادی.ازحرفامیرنجم باهمه قطع ارتباط کردم تعریفم کنندمیترسم انتقادکنم میرنجم حوصله خودمم دیگه ندارم البته فقط بخداعشق میورزم وعزترینم وگرنه تا الان فسیل شده بودم ببخشید پرحرفی کردم دعا میکنم خدا امیدهیچ کس رو نا امیدنکنه الهی آمین ممنونم ازت خیلی خیلی متشکرم خداشادت کنه ایشالاخیرببینی اززندگانیت.
مهدی سلام
ممنون از محبت شما
من مطمئنم عشق شما به خدا شما رو بالآخره نجات میده: بَلِ اللّهُ مَوْلاَكُمْ وَ هُوَ خَیْرُ النَّاصِرِینَ
آیه 150 آل عمران/ خداوند یاور و صاحب شماست و او بهترین یاری کنندگان است....حتما به دکتر روانپزشک مراجعه کنید و از سایر راهنمایی ها هم استفاده کنید. با آرزوی سلامتی شما.برادرت مهدی
چهارشنبه 23 مهر 1393 04:18 ب.ظ
سلام.دلیل مراجعه شما به روانپزشک های مختلف این بود که نتوانستند بیماری وسواس فکری را در شما تشخیص دهند یا اینکه نوع بیماری را تشخیص داده بودند ولی داروهایی که تجویز میکردن موثر نبود؟
مهدی سلام
داروها مؤثر نبودند یعنی در حد درمان مؤثر نبودند.
پنجشنبه 17 مهر 1393 10:45 ب.ظ
سلام من 16 سالمه . یک ساله دارو مصرف میکنم اما ... نمیدونم باید چی کار کنم . افسردگی وسواس فکری خیلی ازارم میدن . نمیتونم رو درسام تمرکز کنم . هرچی تلاش میکنم نتیجه ش 3 روزه بعد 3 روز دوباره همون فکرای مزاحم میان سراغم هیچکس درکم نمیکنه اخه من چی کار کنم ؟ ای کاش منم مثل دوستام عادی فکر میکردم . هر امیدی هم داشته باشم اما با وجود این فکرا از اخر ناامید میشم . اخه من این دردمو به کی بگم تا راهنماییم کنه ؟ خسته شدم
مهدی سلام
خدا...
چهارشنبه 16 مهر 1393 02:33 ب.ظ
سلام من زهرا هستم من یه مدتی هست دچاروسواسی شدم همه بهم همین مگن من به خاطرگذشته که گناه کردم همش عذاب وجدان دار م مگم شایدخدامنونبخشه دست به هرچی می زنم مگم مریص میشم متلا یه ازمایش دادم چهاربارجوابش گرفت ولی بازشک دارم مگم ن شایدبهم اشتباهی دادن به تاریخش به شماره قبص شک میکنم به همه چیز.لطفارهنمایم کنیدچکارک
مهدی سلام
شما وسواس دارید...دقیقا مثل من...واقعیت های زندگی یک جور دیگه است و دنیای تفکرات تو واقعیت ندارند...با تمام وجود دنبال درمان باشید...خدا هم اگه توبه کنی هر گناهی رو می بخشه برو به این آیه نگاه کن: قُلْ یَا عِبَادِیَ الَّذِینَ أَسْرَفُوا عَلَى أَنفُسِهِمْ لَا تَقْنَطُوا مِن رَّحْمَةِ اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ یَغْفِرُ الذُّنُوبَ جَمِیعًا إِنَّهُ هُوَ الْغَفُورُ الرَّحِیمُ (زمر 53)...مهدی
پنجشنبه 10 مهر 1393 12:17 ب.ظ
سلام.ممنونم از مطالب خوبی که نوشتید.
راستش برادر من هم مدتی هست که به این بیماری مبتلا شده.تا حالا دوبار دکترش رو عوض کردیم.هر دکتری که می بریمش داروهای اون دکتر تا مدتی روش اثر خیلی خوبی میذاره ولی بعد از مدتی حتی بد تر هم میشه.حتی مدتی حالش تا حدی بد بود که دو تا دکتر تجویز کردن که باید توی بیمارستان بستری بشه.الیته یکی از دکتر ها بهمون یک هفته وقت داد.ما هم توی این یک هفته به هر دری زدیم و میزنیم تا سرگرمش کنیم.الان هم خیلی بهتر شده.شاید بگم تا 50 درصد بهبود یافته.توصیه ی من به دوستانی که به این بیماری مبتلا هستند اینکه سعی کنند خودشون رو با هر چیزی سرگرم کنند.می تونن با اجازه ی پزشکشون به کلاس های ورزشی برند(مخصوصا ورزش شنا خیلی موثر هست).و اگر براشون امکانش هست یکی از بهترین کارهایی که میتونن انجام بدن یک حیوون خونگی که اهلی میشه بگیرن و ازش مراقبت کنند.این کار واقعا کمک میکنه.
امیدوارم کسی به این بیماری مبتلا نشه
مهدی سلام
به امید سلامتی همه...مهدی
پنجشنبه 3 مهر 1393 02:58 ب.ظ
سلام بهترین دکتر اعصاب و روان در شیراز رو ب من معرفی کنید
مهدی خدا...
چهارشنبه 2 مهر 1393 10:19 ب.ظ
سلام. آقا مهدی خوش به حالت خوب شدی. من فک می کردم رفتن به دکتر مشکلی رو حل نمی کنم ولی حالا به فک افتادم که برم یانرم؟ من از وقتی که خودمو یادم میاد تو استرس و نگرانیم. افکار مزاحم امونم رو بریده. همه جا باهامه. با این افکار هستش ولی باز درسم می خونم ولی با عذاب. وقتی کتاب می خونم بیشتر این افکار میاد سراغم. عین پتکی بر سرم ضربه می زنه. احساس می کنم خیلی غریبم تو این دنیاو دوس دارم زود بمیرم ولی از مرگ هم می ترسم چون که خیلی گناه کارم. احساس می کنم آومدم این دنیا تا برم جهنم. این دنیا هیچ خیری برا من نداشت. چه بیچارن اون ادمایی که سالمن و قدر سلامتی شون رو نیمی دونن. من راضیم هیچی نداشتم ولی آرامش داشتم. دیگه بریدم. سرگردونم. مهر بر دلم زده شد. یا حسین کمکم کن.
مهدی سلام
خدا میگه من از رگ گردنت بهت نزدیک ترم(نحن اقرب الیه من حبل الورید...آیه 16 سوره ق)میان عاشق و معشوق هیچ حائل نیست تو خود حجاب خودی حافظ از میان برخیز...کافیه پیداش کنی ...اون وقته که دیگه تنهایی برات معنی دیگه ای رو پیدا می کنه و متوجه میشی خیلی از آدم ها که فکر میکنی تنها نیستند، بدون خدا چقدر تنهان ولی حسش نمی تونن بکنن...تو تنها نیستی...امید به رحمت خدا امیدوار باش
یکشنبه 30 شهریور 1393 12:01 ب.ظ
سلام.ببخشید قرص پروپرانولول 10 میلی به وسواس فکریم کمک میکنه؟
مهدی سلام
در کاهش اضطراب موثره و چون وسواس فکری جزء بیماری های اضطرابیه، بله کمک میکنه.
مهدی
شنبه 29 شهریور 1393 02:05 ب.ظ
سلام داداش عزیزم..
متاسفانه منم حدود دوساله درگیرم .در همون ماه های اول به دکتر مراجعه کردم و یک دوره از افکسور استفاده کردم و خیلییییی خیلی بهتر شده بودم....خیلی.حداقل انقد اذیت نمیشدم ولی حدود سه ماه بعد از اتمام دارو باز دچار همچین حالتایی شدم..وقتی رفتم پیش همون دکتر گفت اصلا نیازی به دارو نداری و چیزی تجویز نکرد اما با این حال هنوز اذیت میشم.یکی از مشکلام استرس زیاد و بی خوابی و ترس از اینکه نتونم بخوابمه.برای کمک به رفعشون چی کار کنم ؟
مهدی سلام
ممنون از محبت شما...می تونی دوباره بهش مراجعه کنی و شرایطت رو توضیح بدی..اگرم میبینی درکت نمیکنه متونی دکترت رو عوض کنی...به امید سلامتی شما...برادرت مهدی
سه شنبه 25 شهریور 1393 07:06 ب.ظ
سلام
منم یه ساله که وسواس دارم.ماه اول خیلی اذیتم میکرد ولی کم کم بهش عادت کردم و خودم با تلاش زیاد فکرهای مزاحم رو دور کردم طوری که در روز فقط چندساعت به سراغم میومد.بالاخره به روانشناس گفتم چند تا تمرین داد که میدونم بیهودن!از وقتی ریلکسیشن تمرین میکنم تپش قلب گرفتم و اذیت میشم.دیشب هم یه استرس بد گرفتم که بیخود بود.حالم خراب تر شد.میترسم وقتی میرم مدرسه نمره هام خراب بشه.از اینکه به کسی بگم وسواس دارم نمیترسم و شرمنده نمیشم.من دوست دارم قرص بخورم حتی اگه عوارض داشته باشه.سلامتی روحم برام مهمتره!این یه سال فقط با نادیده گرفتن امیدوار شدم.ولی الان بدجور احساس ترس و ناامیدی میکنم.دو ماه هم این فکر از ذهنم رفته بود ولی باز یکدفعه به سراغم اومد.اون چند روز زندگی عالی بود.ا
مهدی سلام
این حرفتون خیلی مهمه:
من دوست دارم قرص بخورم حتی اگه عوارض داشته باشه.سلامتی روحم برام مهمتره!این یه سال فقط با نادیده گرفتن امیدوار شدم
دوستان عزیز شما درگیر یک بیماری شدید که برای بهبودیتون باید تلاش کنید یعنی قرص بخورید، مطالعه کنید و کلی روش زندگیتون رو تغییر بدید...منتظر کمک کسی نمانید...با کمک خدا و تلاش خودتون می تونید چیز هایی که از دست دادید رو بدست بیاورید و تازه به یه حس جدید و یک بینش زیباتری به زندگی دست یابید...با آرزوی سلامتی شما.مهدی
شنبه 22 شهریور 1393 01:13 ق.ظ
سلام من ١٢سالمه از وسواس افسردگی گرفتم میخوام برم دكتر ولی نمیخوام از الان خودمو مریض كنم میخوام به خودم كمك كنم ولی نمیشه دارم روانی میشم یه مطلبی براتون نوشتم خواهش میكنم كمكم كنید دارم از دست میرم چند وقت پیش دختر عموم و پسر عموم گفتم بیان خونمون بعد پسر عموم نشست رو پتویی كه میندازم رو خودم حالا دارم روانی میشم بعد پاش خورد به چندتا از عروسكام البته خیلی تمیزن مامانشون واقعا تمیزه ولی من میگم عروسكامو با پتومو نمیخوام دارم از دست میرم لطفا زود جواب منو بدید و منو راهنمایی كنید
مهدی خواهر کوچولوی دوست داشتنی من سلام
تو هم احتمالا وسواس داری... سعی کن مثل بقیه فکر کنی و رفتار کنی ...یعنی حساس نباش...من فکر می کنم بیماری تو هنوز اون قدر قوی نشده که نتونی از پسش بر بیایی... هر گاه روی چیزی حساس شدی و اذیتت کرد سعی کن به خودت بگی، من نباید حساس باشم این فکر من کمک کردن به یه بیماریه..من که دوست ندارم به بیاریم کمک کنم...پس بهش فکر نمی کنم و بر عکس فکرم عمل می کنم...بازم بهم پیام بده...با آرزوی سلامتی و همیشه خندیدنت.برادرت مهدی
شنبه 15 شهریور 1393 05:38 ب.ظ
سلام
چه داروهایی بهت داد؟
مهدی سلام
فلووکسامین 50 سه روز اول شبی نصف بعد شبی 1 عدد با تجویز روانپزشک!
بدون تجویز نخور...میدونی چقدر رفتم دکتر تا خوب شدم؟
باور کن ممکنه خدایی نکرده مشکلی برات پیش بیاد! وگرنه....شاید مشکل دیگه ای داشته باشی...شاید...شاید...شاید.
من براتون دعا می کنم...مهدی
دوشنبه 10 شهریور 1393 11:15 ق.ظ
سلام
نمی دونم نظر من را میخونید یا نه
چون زمان زیادی از نوشتن این مطلب میگذره

من شدیدا مشکل وسواس فکری و اضطراب دارم
الان حدود دو هفته است که یک روانشمناس اینو برای من تشخیص داده

بعد از اینکه فهمیدم که مشکلم چیه انگار تمام چراغهای ذهنم روشن شد و علت همه افکار مسخره ای که از صبح تا شب و حتی توی خواب هم دست از سرم برنمی دارند را پیدا کردم

نکته جالب اینه که متوجه شدم که بیشتر از 10-12 سال بوده که من داشتم با این مشکل دست و پنجه نرم می کردم و فکر می کردم که کاملا عادیه و همه همین طوری هستند

راستش روانشناس به من گفت که باید دارو مصرف کنی
اما من می ترسم که معتاد به دارو بشم (یعنی مجبور باشم همیشه مصرف کنم)
و مهمتر اینکه خیلی شک دارم که دارو بتونه این صدای مزخرفی که همه اش داره توی ذهنم حرف می زنه را خاموش کنه

مطلبت را که خوندم خیلی برام جالب بود که این طوری از اثرات دارو راضی هستی

راستش خیلی وسوسه شدم که هر چه زودتر برم دکتر

اگر توی تهران زندگی می کنی اسم دکتری که خیلی ازش راضی بودی را لطفا بگو (به همراه آدرس و شماره تلفن)

مرسی
مهدی سلام
شما معتاد نمی شی ، مواد مخدر که نیست، من داروهای زیادی رو استفاده کردم اما تحت نظر پزشک با کاهش تدریجی دارو سریع نهایتا یه هفته ای دارو رو قطع کردم...اینم به خاطر وابستگی مغز به دارو هست که باید اجازه بدی با نبود این دارو خودش رو سازگار کنه..به هر حال عوارضش هر چی باشه، از زندگی با این افکار و عدم مصرف دارو بهتره...حتی اگه مجبور باشی سالها دارو مصرف کنی...به جاش زندگی هم میکنی...به این میگن وسواس به عوارض دارو...خودش یه فکر وسواسی هست...
با آرزوی سلامتی برای شما
برادرت مهدی
سه شنبه 28 مرداد 1393 08:57 ب.ظ
سلام علیکم
آقا مهدی آدم بعد از بهبودی تا چه مدت دیگه باید دارو مصرف کنه؟
خدا رو شکر اون دارویی که شما رو خوب کرده من رو هم تا حد قابل توجهی خوب کرده و در ضمن ورزش هم می کنم . ممنون ازتون
خدا خیرتون بده
مهدی سلام
بستگی به نظر روانپزشک داره، تازه بعد قطع دارو هم باید کلی روش زندگیتون رو تصحیح کنید، اگه تحث شرایط قبلی قرار بگیرید بهبودیتون دچار مشکل میشه...باید مطالعه انگیزشی داشته باشید و ....
با آرزوی سلامتی شما
مهدی
جمعه 3 مرداد 1393 05:48 ب.ظ
سلام مهدی عزیز حرفهات خیلی روی من تاثیر گذاشت . امیدوار شدم. مشکل من اینه که داروهارو حداکثر دو سه هفته میخورم وبعد به خاطر عوارضشون کنار میذارم و میرم پیش یه دکتر دیگه. توی چندسال اخیر با فلوکستین شروع کردم وبعد فلووکسامین و بعد کلومیپرامین وبعد سیتالوپرام و حالا هم سرترالین. البته این آخریه به نظرم با بدنم سازگارتره. میشه خواهش کنم اسم قرصی رو که برای تو معجزه کرد رو بهم بگی؟ یا ایمیل کنی برام؟ ممنون میشم
مهدی سلام
ممنون...این رفتار شما هم از بیماری تون ناشی میشه ...فکر نکنید با کنار گذاشتن دارو یا تغییر دکتر دارید به سلامتیتون کمک می کنید یا یک عمل عقلانی انجام میدهید...عوارض مصرف نکردن دارو از دست دادن لحظه های شیرین زندگیتونه...ولی شما این را نادیده میگیرید و با مطالعه بروشور دارو و عوارض اون فکر میکنید اگه این قرص رو نخورید به نفعتونه...نه! این طور نیست...دارو درمانی باید تحت نظر یک روانپزشک دارای علم و اخلاق انجام بگیره و تا زمان بهبودی ادامه پیدا کنه ...اگه وضع مالیتون خوب نیست حتما لازم نیست هر ماه برید اما هر وقت تونستید غافل نشید...من همه ی داروهای بالا رو در طول درمان مصرف کردم و اما آخرین دارو فلووکسامین50 بود..اما هر شخصی باید یک دارو مصرف کنه و با یک دارو سازگاری بیشتری داره ...یک دارو ممکنه برای یک شخص کاملا ناسازگار باشه و باعث بدتر شدن سایر بیماری فرد بشه...پس فقط با تجویز پزشک...خود درمانی ممنوع!...برادر شما...مهدی
دوشنبه 23 تیر 1393 11:53 ب.ظ
برادر بزرگوارم سلام
دعای خیر همه ی ما بدرقه ی راه شماست
بهترینهای عالم رو براتون آرزو میکنم و التماس دعا دارم
من مدتهاست که درگیر این بیماری هستم ولی به خداوند امیدوارم
زندگیتون سرشار از آرامش
مهدی سلام...یه دنیا ممنون از محبت شما
شنبه 21 تیر 1393 08:40 ق.ظ
من حدود یک سالی هست اینطوری شدم و نمی تونم بر افکارم مسلط بشم، 8 ماه پیش رفتم پیش متخصص مغز و اعصاب و برام فلوکسامین 50 نوشت، اما جرات خوردنشو نداشتن. البته یه دوره ی 2 ماهه بدون مصرف دارو خیلی بهتر شده بودم ولی باز افکار منفی برگشتن. بالاخره تصمیم گرفتم دارو مصرف کنم
حالا 2 تا سوال داشتم
1. بنظر شما این قرص را صبح ها مصرف کنم یا شب ها؟؟
2. چیکار کنم ک دوباره در برابر افکار منفی و مزاحم شکست نخورم؟؟
مهدی سلام
1.شب ها البته زود بخورید...تا ساعت 9 شب.صبح هم زود بیدار بشید و از انرژی صبح های زود استفاده کنید.
2.با ادامه درمان و کسب بهبودی افکار مزاحم رهاتون میکنه فقط باید از همه آنچه که می تونه بهت کمک کنه استفاده کنی..عبادت(ارتباط صادقانه با خدا...از ته دل)دارو،ورزش، مطالعه و....
دوشنبه 16 تیر 1393 12:21 ب.ظ
سلام.من تقریبا یه 8 ماهی میشه که اینطوری شدم..امروزتصمیم گرفتم به جای دوری کردن و فرار کردن از مشکلم برم راجبش مطالعه کنم تا بیشتر بشناسمش..به نظر من ممکنه بخشی از این مشکل به پایین بودن اعتماد به نفس برگرده..من همون ماه اول تصمیم داشتم به روانشناس مراجعه کنم ولی خب به خاطر هزینه ش نتونستم با خانواده در میون بزارم.الان میبینم که واقعا فائده نداره با هر کسی صحبت میکنم بی فائده ست.
دیگه تصمیم جدی دارم باید حتمابه روانشناس مراجعه کنم هرطوری شده.امیدورام که همه آدمای با این شرایط زودتر به شرایط خوبشون برگردن.
و در آخراینکه منم به خاطر همین قضیه کنکورمو خوب ندادم چون باعث میشد تمرکز نداشته باشم متاسفانه.
مهدی سلام
به امید سلامتی شما و همه دوستان
دوشنبه 2 تیر 1393 01:22 ب.ظ
مرسی فدای همتون بشم الهی که همتون خوب بشید میدونم چی میکشید خودمم مبتلام به این بیماری واسم خیلی دعا کنید
جمعه 16 خرداد 1393 08:02 ب.ظ
سلام
خوب هستین
خوشحالم که خوب شدین
منم بیماری پیشین شما رو دارم
تصمیم به درمان گرفتم اما میخوام درکنار دارو درمانی گروه درمانی و رفتار درمانی رو هم کار کنم ( من اضطراب اجتماعی هم دارم آخه )

شما جایی رو یا گروهی رو نمیشناسین در تهران البته ؟
شاد باشید آقا مهدی :)
مهدی سلام
من برای مشاوره در تهران جایی نرفتم؛ هر چند دوست ندارم جایی رو هم معرفی کنم...
خوبه...حتما به طور جدی به درمانتون توجه داشته باشید..ان شاءالله که هر چه زودتر خوب بشید...
دنیا در انتظار حضور قدرتمند شما در زندگی است...تکیه به خدا یادتون نره!
مهدی
پنجشنبه 8 خرداد 1393 11:38 ق.ظ
سلام به همه دوستان،بخصوص آقا مهدی ،وقتی این وبلاگو خوندم یک مقدار احساس آرامش کردم،چون متوجه شدم که فقط خودم وسواس وافسرده نیستم،دوستان همدرد هم دارم،من در حدود شانزده سال افسردگی و وسواس دارم،دکترهای زیادی رفتم،ولی هر بار بعد از خوب شدن،برای اینکه باردار بشم قرصامو قطع میکردم وبعد از یک مدت افسردگیم به شدت برمیگشت،البته من شانزده سال پیش بعد از زایمان اولم افسرده وبعداز یکسال وسواس مثل سرطان همه ذهنمو درگیر کرد،با خوردن قرص فلوکستین افسردگیم بهتر اما وسواسم هنوز باهام هست،همسر ودخترمو اذیت میکنم،دست خودم نیست البته با وسواسم،چند تا دکتر عوض کردم اما جواب نگرفتم،داستان خودمو نوشتم تا با دوستانم همدرد باشم،در ضمن هر موقعاحساس اضطراب ودلشوره داشتین دستتونو بزارین روی قلبتون وسوره والعصر رو بخونین باور کنید آروم میشید،باخلوص نیت بخدا توکل کنیم.
پنجشنبه 8 خرداد 1393 11:36 ق.ظ
سلام به همه دوستان،بخصوص آقا مهدی ،وقتی این وبلاگو خوندم یک مقدار احساس آرامش کردم،چون متوجه شدم که فقط خودم وسواس وافسرده نیستم،دوستان همدرد هم دارم،من در حدود شانزده سال افسردگی و وسواس دارم،دکترهای زیادی رفتم،ولی هر بار بعد از خوب شدن،برای اینکه باردار بشم قرصامو قطع میکردم وبعد از یک مدت افسردگیم به شدت برمیگشت،البته من شانزده سال پیش بعد از زایمان اولم افسرده وبعداز یکسال وسواس مثل سرطان همه ذهنمو درگیر کرد،با خوردن قرص فلوکستین افسردگیم بهتر اما وسواسم هنوز باهام هست،همسر ودخترمو اذیت میکنم،دست خودم نیست البته با وسواسم،چند تا دکتر عوض کردم اما جواب نگرفتم،داستان خودمو نوشتم تا با دوستانم همدرد باشم،در ضمن هر موقعاحساس اضطراب ودلشوره داشتین دستتونو بزارین روی قلبتون وسوره والعصر رو بخونین باور کنید آروم میشید،باخلوص نیت بخدا توکل کنیم.
یکشنبه 4 خرداد 1393 11:16 ق.ظ
سلام من از بچگی دچار وسواس فکری بودم البته اون اوایل خیلی خفیف بود ولی هر چقدر بزر گتر که شدم بدتر شد تا اینکه ده سالم بود یه اتفاقی برام افتاد که باعث اضطراب و یک فوبی اجتماعی تو من شد سینه ام منقبظ می شد انگار یه وزنه صد کیلویی گذاشتن رو سینم و مدام فکر میکردم و تصویر تو ذهنم می ساختم .البته رفتار های وسواسی عملی هم داشتم مثل جمع کردن خرده نون های روی زمین و...ولی اون چیزی که بیشتر اذیتم می کرد وسواس فکری بود مخصوصا درباره اعتقادات مذهبی و و اثبات وجود خدا و جواب دادن به سوالات علمی انگار یه نفر ازدرونم وادارم می کرد که به این سوالات جواب بدم این حالات تقریبا از سیزده چهارده سالگی شروع شد به اینا اعتیاد جنسی رو هم اضافه کنید که یک نوع وسواس جنسی بود که باعث میشد خودم ادم گناه کاری بدونم با وجود اینکه از ده سالگی نماز می خوندم و از سیزده سالگی روزه می گرفتم . رفته رفته خودم رو ادم بد بختی و ضعیفی می دونستم از دیدن فامیلای مادرم به شدت ترس داشتم حتی از رفتن به عروسی برادرم میترسیدم چون با اونا مواجه می شدم کلا یه فوبی و ترسی از اجتماع و بروز دادن خودم تو جمع داشتم اینا روکه می گم مربوط به سال سوم دبیرستان و بعد اوایل دانشگاهم میشه تا اینکه بیماریم دیگه غیر قابل تحمل شده بود و وقی دیگران رو می دیدم کم کم فهمیدم که بیمار هستم .
ترم چهار دانشگاه بودم که برگه تشکیل حوزه علوم اسلامی تو دا نشگاهمون رو دیدم خدایی بود که رفتم ثبت نام کردم چون از لحاظ سیاسی باحاشون مشکل داشتم ولی فقط سوالای مذهبیم رو اونجا می تونستم جوابشو پیدا کنم .
باورتون نمیشه بعد از رفتن به اونجا زندگیم از این رو به اون رو شد و خیلی مسایلی که با هاش درگیر بودم برام حل شد رفته رفته کل زندگیم رو کنکاش کردم و خیلی از افکارم رو اصلاح کردم و یه ارامش باور نکردنی پیدا کردم حالا فقط مونده بود مشکل جنسی و جسمی که با رفتن پیش یه روانپزشک و مصرف دارو الان دو سه هفته است که واقعا حالم خوبه و به یه درمان شصت درصدی رسیدم که برای من از یه دنیا باارزش تره البته یه کم خواب الودگی دارم که اونم طبیعیه و از عوارض دارو هاست.
ببخشید که طولانی شد هر کس که مایل باشه حرف ها و تجربیات خیلی جالب و شنیدنی دارم که فکر می کنم براتون جالب باشه در اختیارتون میذارم
مهدی سلام دوست عزیزم
ممنونم از اینکه احساس وظیفه کردی و وقتت رو گذاشتی و این مطلب رو نوشتی تا به خواهر و برادرات کمک کنی...برات آرزوی سلامتی و خوشبختی دارم...یا ایها الذین آمنوا ان تنصر الله ینصرکم و یثبت اقدامکم/آیه7 سوره محمد ص/اى كسانى كه ایمان آورده‏ اید، اگر خدا را یارى كنید خدا نیز شما را یاری می كند و گامهایتان را استوار می سازد/خدا منتظر قلب های شماست...مهدی
سه شنبه 30 اردیبهشت 1393 10:30 ب.ظ
سلام همگی خوبید؟ منم همین مشکل رو دارم. میبینی یه سوال که تو ذهنم پیش میاد رو 10 بار شاید هم بیشتر میپرسم! مخصوصا سوالات مذهبی که خیلی اذیتم میکنه. هرچی میخوام فکر نکنم نمیشه و ذهنم مثل پتک میکوبه تو سرم که باید جواب سوال رو پیدا کنی!
اونایی که دلشون پاکه واسه همه دعا کنن واسه منم دعا کنن
ایشالا همه خوب خوب بشن

یکشنبه 28 اردیبهشت 1393 09:48 ب.ظ
سلام آقا مهدی
نمی دونید وقتی وبلاگ شما رو خوندم چه حسی پیدا كردم پیدا كردن یه همدرد كه حال آدمو خیلی خوب درك میكنه یه جورایی به آدم آرامش میده.و از این خوشحال شدم كه شما در حال حاضر با توكل بر خدا و تلاش خودتون خوب شدید.منم حدود 6 ساله كه دچار وسواس فكری و افسردگی شدم.یعنی از نوجوونی.زجرهای زیادی به خاطر این بیماری كشیدم .تحصیلم،زندگی روزمره م، شكستی كه از ازدواجم خوردم.البته من هم مقصر بودم .مقصر بودم چون قبل از ازدواج باید همسرم رو در جریان خوردن این قرص ها قرار میدادم ولی میدونید چون مصرف قرص ضد افسردگی متاسفانه توی جامعه ما خیلی بد جا افتاده ترسیدم، نه فقط از اینكه این كیس رو از دست بدم نه بیشتر از این بابت كه با گفتن این موضوع آبروم بره و بهم برچسب دیوونگی یا روانی بودن بزنن.و این بود كه بعد از چند ماه از ازدواجمون در حالیكه مشكل خاصی نداشتیم فقط بخاطر عذاب وجدانی كه داشتم و این دونستن رو حق همسرم می دونستم خودم بهش قضیه رو گفتم.و از همون موقع رفت و دیگه برنگشت و گفت نمی تونم باهات زندگی كنم.نمی دونید چقد سختی كشیدم بیماریم یه طرف و طرد شدنم اونم از كسی كه ادعا می كرد از جونش بیشتر دوستم داره یه طرف دیگه.داغون بودم داغون تر شدم.اون به جای درك كردنم تركم كرد برای همیشه.آقا مهدی من در حالی این متن رو برای شما می نویسم كه بغض سنگینی راه گلومو بسته و چشام خیس اشك شدن.من خدا رو با تمام وجودم باور دارم و به توانایی و مهربونیش و همه ی صفاتش یقین دارم اما متاسفانه بعضی وقتا شیطون رفته تو جلدم و كفر گفتم به خدا ، كه الان از اون كفر گفتنا و ناسپاسی ها شرمنده ام و پشیمون.خدا منو ببخشه كه صبور نبودم موقع امتحانش ،كه ناشكری كردم و كفر گفتم. اما حالا تصمیم دارم با یاری پروردگارم با بیماریم و افكار منفیم بجنگم و شكستشون بدم رفتم پیش روانشناس گفت یوگا معجزه میكنه می خوام كلاس یوگا برم ارتباطمو با خدا و قران بیشتر كنم و همه تلاشمو به كار ببندم و ناامید نشم.امیدوارم یه روز بیام تو همین وبلاگ و بهتون بگم آقا مهدی من هم مثل شما با توكل برخدا و ورزش ودعا خوب شدم.حتی از خوب هم خوبتر... خیلی حرف دارم ولی وقتتونو بیشتر از این نمی گیرم و ممنونم ازتون بخاطر وبلاگ خوبتون و همدردیتون با من و امثال من.ان شاءالله به حق حضرت مهدی (عج) همیشه شاد و موفق باشید.یا حق
مهدی سلام
ان شاءالله...من برای شما آرزوی سلامتی دارم..
در این راه فقط آدم هایی شکست می خورند که شکست رو می پذیرند...مهدی
جمعه 26 اردیبهشت 1393 03:19 ب.ظ
با سلام.من دختری 26 ساله هستم.7 سال پیش دچار وسواس فکری شدم.و می دانم که دلیل آن گناه، اوقات فراغت زیاد و البته مزاج سودایی من بوده.سال اول پیش چند روانشناس رفتم و فهمیدم راهی جز توبه ندارم.شاید باور نکنید من برای اولین بار فهمیدم تقوا یعنی چه و جقدر شیرین است...توبه کردم و تاثیرات زیادی دیدم مثلا اضظراب ام کاملا از بین رفت و تا حدودی وسواس ام کنترل شد.اما حالا مدتی است دوباره وسواس ام شدید شده.در مورد خودم فکر میکنم هر وقت نسبت به خانواده بد اخلاقی می کنم وسواس ام شدید میشه.گاهی وقتها از خدا می خواهم کاش سخت ترین بیماری های جسمی را داشتم ولی وسواس رو نه.از خدا شرمنده ام که به نسخه هاش آن طور که باید عمل نمی کنم...برام دعا کنید که کار مناسبی پیدا کنم...
دوشنبه 22 اردیبهشت 1393 08:05 ق.ظ
سلام دوستان ممنون از توضیحاتتون
من دوماهه ازدواج کردم و متاسفانه همسرم دچار وسواس فکریه و اینقدر با رفتارش داره اذیتم می کنه که بعداز سی و اندی سال از زندگی بریدم عجیب دارم به خودکشی فکر میکنم چون قصد طلاق ندارم توروخدا بیشتر منو راهنمایی کنید و بگین چطور می تونم کمکش کنم و خودمم خسته نشم و اذیت نشم چرا که این حساسیتها و بدبینیهاش خیلی اذیتم می کنه شبها همش از خواب می پره توخواب حرف می زنه انگار خوابای بد می بینه صبحها بداخلاقه و انگار ازم متنفره بعد می گه که یهو افکار بدی درباره من به ذهنش هجوم می یارن.. لطفا راهنماییم کنید ممنونم
مهدی سلام...چرا؟چرا متاسفانه؟چرا بریدید؟
مگه عشق جز اینه که مثل پروانه در کنار شمعت بسوزی....!سعی کنید قدر همسرتون رو بدونید و اونو از ته دلتون دوست داشته باشید و اینو بهش ابراز کنید و بهش بگید و بفهمونید که چقدر دوسش دارید...این بهترین کمک شما به اونه ...اینقدر بدم میاد از آدم هایی که عشقشونو با یک مشکل اقتصادی یا یک بیماری یا یک مشکل دیگه...فراموش می کنند!!!
شما باید بدونید که رفتار های ناهنجار یا بد همسرتون دست خودش نیست و به جای اینکه نا سپاسی کنید کمکش کنید تا خوب بشه...عشق هزینه داره و این هزینه است که بعضی ها رو رسوا میکنه وگرنه اگه همه چی مساعد باشه...این دوست اشتن،عشق نیست و شایسته نیست آدم همسرشو اینجوری دوست داشته باشه...به امید سلامتی همسر شما...مهدی
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


نمایش نظرات 1 تا 30