تبلیغات
درمان افسردگی و وسواس فکری و اضطراب و فوبیا - افسردگی و وسواس فکری (نه عملی) چیست ؟
 
درمان افسردگی و وسواس فکری و اضطراب و فوبیا
من درحالیکه کاملا از زندگی ناامید شده بودم با کمک خدا توانستم بر این بیماری غلبه کنم...مطمئن باش تو هم میتونی..تسلیم نشو...
درباره وبلاگ


وبلاگ شما؛ میانبری برای بازگشت به زندگی

مدیر وبلاگ : مهدی
نویسندگان
نظرسنجی
اگر شما به یکی از بیماری های افسردگی، وسواس فکری، اضطراب، فوبیا، اختلال پانیک و...مبتلا هستید لطفا پاسخ دهید؟





آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

كد ماوس

 پخش زنده حرم
چهارشنبه 6 مرداد 1389 :: نویسنده : مهدی

زمانی نمی دانستم که به افسردگی و وسواس فکری مبتلا هستم فکر می کردم( نه باور داشتم) که آدم ضعیف و بد بخت و اینکه توانایی های دیگران را ندارم و ... هستم ساعت ها جایی می نشستم و با افکارم درگیر بودم نه می توانستم درس بخوانم چون تمرکز نداشتم نه می توانستم بخندم اگر هم می خندیدم دروغ بود درونم طور دیگری بود نه به آینده امید وار بودم و ... تا همان جاهایی که الان بیشتر شما فکر می کنید دقیقا مثل شما حق دارید باور نکنید و بگویید من فرق می کنم چون من هم باور نکردم و همین حرف را زدم و این باعث شد من دو سال به پزشک و روانشناس مراجعه نکنم و بیماری ام بدتر شود ولی خواهش می کنم شما دیگه باور کنید

همیشه از خدا طلب کار بودم و می گفتم این چه عدالتی است که من باید در17سالگی این طوری زندگی کنم من که از بچگی نماز می خوندم و روزه می گرفتم چنین سرنوشتی باید داشته باشم و...  زمانی به پزشک مراجعه کردم که از همه چیز نا امید شده بودم و  خواستم آخرین شانسم برای بازگشت به زندگی را امتحان کنم برای همین به یک روانپزشک مراجعه کردم که تعدادی دارو به من تجویز کرد و همچنین مرا به هفت جلسه روان درمانی نزد یک کارشناس روانشناسی بالینی ارجاع داد روانپزشک گفت که به افسردگی مبتلا شده ای من تا آن زمان دیدگاهم نسبت به افسردگی مثل اکثر شما یک حالت بی حالی بود زمانی که فهمیدم افسردگی دارم رفتم به کتاب های روانشناسی و سایت های روانشناسی که در مورد افسردگی بودند مراجعه کردم وآن وقت بود که فهمیدم که در وجود من چه هیولایی وجود دارد شاید افسردگی و وسواس فکری از هیولا هم بدتر باشد چون آرام آرام همه چیز را از آدم می گیرد لذت زندگی- تمرکز-انرژی وجود انسان و ...  آن چه آرامش را از شخص مبتلا به افسردگی و وسواس فکری می گیرد افکار منفی و تکرار مداوم این افکار در ذهنش می باشد که فقط شما که مبتلا هستید می دانید من چه می گویم من هم فقط برای شما می نویسم دارو هایی که روانپزشک به من داد تغییری در من ایجاد نکرد در حالی که من حدود هشت ماه این دارو ها را زیر نظر این پزشک مصرف کردم البته من نباید هشت ماه خود را صرف یک پزشک می کردم باید بعد دو ماه دکترم را عوض می کردم چون من اطلاعات زیادی را در این مورد بدست آورده بودم و انگیزه زیادی برای مقابله با این بیماری بدست آورده بودم  نا امید نشدم و به روانپزشک (متخصص اعصاب و روان)دیگری مراجعه کردم  چند ماه هم دارو های این روانپزشک را مصرف کردم و هیچ تغییری در من ایجاد نکرد فقط خواب آلودگی پیدا کردم و فقط می خوابیدم یک روز تا ساعت 10صبح یک روز 11 یک روز 12 به طوری که اگر کسی به زور بیدارم نمی کرد تا ساعت 2بعد ظهر هم می خوابیدم نه اینکه خودم بخوابم نمی توانستم بیدار بشوم به متخصص اعصاب و روان دیگری مراجعه کردم ولی این سومی دارویی به من داد که واقعا معجزه کرد یک ماه اول  بهبودی احساس نمی کردم تو بروشور دارو هم نوشته بود حداقل 3 هفته برای شروع اثرات درمانی زمان نیاز است ولی بعد از یک ماه احساس کردم بهتر می شوم البته خیلی کم. انگیزه ام بیشتر شد و دوباره پیش این دکتر رفتم مقدار مصرفم را از 50 میلی گرم به 75تغییر داد حدود سه ماه بعد مصرف این دارو طرز فکرم خیلی بهتر شد مثلا 15الی 20درصد شاید ظاهرا این مقدار خیلی نباشد ولی برای منی که قبلا از همه چیز نا امید شده بودم و الان می توانستم کمی از زندگی لذت ببرم و به آینده امیدوار باشم این مقدار برایم خیلی خیلی زیاد بود دیگه پیش دکتر نرفتم و دوماه دیگه هم همین دارو را خوردم چون دارویی را که با بدنم سازگار بود را پیدا کرده بودم تصمیم گرفتم به جای اینکه پیوسته پیش یک پزشک بروم از تجربیات دیگر پزشک ها هم استفاده کنم فقط زمانی که پیش دکتر جدید می رفتم می گفتم که این دارو برایم سازگار است اگر داروی مکمل دیگری نیاز است بنویسید بعد از یک سال از مصرف این دارو وضعیت بهبودیم به 60 در صد رسید این یک سالی که من این طوری گذراندم اولین سال کنکورم بود در حالی که دیگران درس می خواندند من نمی توانستم! چون تمر کز نداشتم و افکار منفی پیوسته در ذهنم تکرار می شد من این سال قید کنکور را زده بودم چون چیز مهمتری می خواستم بدست بیاورم و آن سلامتی ام بود من به خوبی فهمیده بودم که مهمترین جیزی که من برای موفقیت در کنکور به آن نیاز دارم سلامتی ام است پس امیدوارانه برای بدست آوردن آن تلاش کردم کار دیگری را که به جز دارو خوردن و خواندن کتاب انجام می دادم ورزش بود در همان ابتدای بهبودی در حالی که بیش از یک ماه نگذشته بود به دلیل اینکه در کتاب هایی که خوندم به ورزش و اثرات مثبت آن بر درمان افسردگی تاکید شده بود در کلاس تکواندو ثبت نام کردم ورزش باعث اعتماد به نفس بیشتر من و هم چنین باعث شد من از زندگی ام لذت بیشتری ببرم وقتی با دیگر بچه ها مبارزه می کردیم و می توانستم آنها را شکست بدهم به قدرت خود ایمان آوردم و فهمیدم من نه تنها از دیگران ضعیف تر نیستم بلکه قوی تر هم هستم همچنین جملات طلایی که روانشناسان در کتاب هایشان نوشته بودند خیلی به من کمک کرد مثلا یک جمله از آنها این بود: زندگی در دنیای واقعی برای ما غیر ممکن نیست بلکه در دنیایی که خودمان در ذهنمان ساخته ایم غیر ممکن است با همه ی این آگاهی هایی که پیدا کردم به اینکه من آدم قوی ای هستم ایمان آوردم و گفتم تا زمانی که من صد بار تلاش نکنم و صد بار شکست نخورم باور نمی کنم که ضعیف هستم  الان بعد از دوسال هنوز این دارو را مصرف می کنم و هنوز هم این جمله در ذهنم است الان من بیش از 90 درصد بهبودی پیدا کردم زندگی من الان هم عادی نیست با این تفاوت که قبلا کیفیت زندگی ام پایین تر از دیگران بود اما الان کیفیت زندگی ام بالاتر از دیگران است افکار منفی بعضی مواقع می خواهد به ذهنم بیاید ولی نمی تواند و کمتر از 30 ثانیه شکست می خورد الان من در هر ماه به اندازه ی یک سال دیگران از زندگی ام لذت می برم مثل کسی که تازه متولد شده است انرژی باور نکردنی روحیه ای شادی دارم و... همه ی اینها را لطف خدا می دانم الان می دانم عدالت خدا یعنی چه...همیشه در زندگی سختی و آسانی وجود دارد و خداوند همیشه انسانها را می آزماید تا آنان را به جایگاهی والاتر برساند یک جمله می گوید هر وقت دیدی که در زندگی ات تاریکی افتاده بدون خدا می خواهد یک تصویر زیبا ازت بسازد چون زیباترین عکس ها در تاریکترین اتاق ها ساخته می شود و با ارزش ترین جواهرات در سخت ترین شرایط... الان آنقدر اعتقاد قلبی به خدا پیدا کردم که نمی توانم توصیف کنم همانطور که گفتم من دوسال تمام مثل یک درختی که شکسته و روی زمین افتاده و فقط ریشه هایش کمی در خاک است بودم البته این را فقط خودم می دانستم و خدا. من طرز فکرم را به هیچ کس نمی گفتم شما هم به هیچ کس نگویید آنها هر چه قدر هم سواد داشته باشند اگر طرز فکرتان را بگویید فکر می کنند شما دیوانه اید وضعیت شما را فقط خدا درک می کند خودتان و متخصصین اعصاب و روان و روانشناس ها و کسانی که به این بیماری مبتلا شده اند مثل من ...من پنج سال است که به این بیماری مبتلا هستم البته تقصیر خودم بود اگر دوسال اول نمی گفتم که پزشک نمی تواند به من کمک کند من واقعا همین طوری هستم که فکر می کنم و... زودتر بهبودی پیدا می کردم ولی به شما می گویم از وضعیتی که در آن هستید افسوس نخورید و نگویید زندگی ام بیهوده می گذرد و ... چون بعد از اینکه بهبودی اتان از 70 درصد بالاتر رفت آنقدر با کیفیت زندگی می کنید که خودتان هم باور نخواهید کرد آنقدر هیجان درونتان زیاد می شود که من الان هر چه قدر هم بخواهم توضیح بدهم باور نمی کنید انشاالله بعد بهبودی از هر روزتان به اندازه ی یک هفته دیگران لذت می برید من پنج سال است روی این بیماری کار کردم مطالعه کردم و مهمتر ازاینها اینکه عملا روش های توصیه شده ای روانپزشک ها و کتاب ها را روی خودم آزمایش کردم و نتیجه ی آنها را مشاهده کردم من قبل از اینکه به پزشک مراجعه کنم در بدترین شرایط ممکن قرار داشتم... من خیلی دوست دارم به شما کمک کنم چون خوب می دانم الان به شما چه قدر ظلم می شود من دشمن درجه یک افسردگی  و وسواس فکری هستم امسال بعد از دو بار شکست در کنکور توانستم در سرجلسه آرامش ذهنی و تمرکز داشته باشم و خیلی خوب امتحان دادم البته اگر بهبودی صد در صد داشتم غوغا می کردم می خواهم رشته روانشناسی بالینی را انتخاب کنم و در زندگی ام در همین زمینه فعالیت کنم پس اول از خدا صادقانه کمک بخواهید و بر او توکل کنید و بعد با وبلاگ شما همراه باشید ..... ادامه دارد

 

 





نوع مطلب : بازگشت به زندگی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

سه شنبه 15 تیر 1395 11:16 ب.ظ
کلید زندان دست خودمه .....ولی من آدم ترسویی ام ..گاهی وقتا شک میکنم که واقعا میخوام خوب بشم یا نه؟؟؟..گاهی وقتام فکر میکنم بخاطر بیماریمه که نمیتونم تصمیم بگیرم چی میخوام یا اونوقتا که حالم بد بوده رو یادم میره که نمیفهمم میخوام خوب شم یا نه..حرفات منو به فکر میبره شک میکنم این خوبه
سه شنبه 15 تیر 1395 10:57 ب.ظ
ازت ممنونم باورم نمیشد جوابمو بدی اینقدر زود، من اینقدر از متنی که خودم برات فرستادم انرژی گرفتم که شاید باورت نشه ازش "اسکرین شات " گرفتم برای خودم... خیلی خوشحالم کردی اصلا جلوی لپ تاب خشکم زده بود از تعجب، انشاله سلامت باشی امیدوارم انرژیه بمونه به خدایی که میشناسیش خیلی خوشحالم کردی من حتی با خانوادم یا دوستای نزدیکم نمیتونم در مورد این بیماری حرف بزنم به همون خاطر که نمیفهمن..فکر میکردم خیلی تنهام البته الان دیگه نه..من برای همه ی بچه های این وبلاگ ویژه دعا میکنم امیدوارم همگی زودتر از اونی که فکر میکنیم با ایمان وآرامش و خوشحالی بیشتری برگردیم.انشاله
سه شنبه 15 تیر 1395 07:34 ب.ظ
خدا خیرت بده من چند ساله کتاب آیین زندگی رو خریده بودم و فقط کمیشو خونده بودم بعدشم گذاشته بودمش کنار فکر میکردم چه کتاب بدرد نخوری خریدم،امروز رفتم تو کمدمو پیداش کردم و اتفاقی یه بخشیشو خوندم که در مورد دعا و دین و خدا بود،اتفاقی..خودت که بهتر میدونی ما بخاطر مریضیمون خیلی با خدا رابطه نداریم یا بهتر بگم داشتم ولی الان ندارم......مهدی من امروز بعداز ظهر اون بخشو خوندم که در مورد نگرانی و دعا و نقش خدا یا نیروهای ماوراطبیعه بود.......فقط اینو یاد گرفتم که من تنهایی نمیتونم خوب شم اونم کنارم هست وگرنه تنهایی خیلی سخته وچند دقیقه منو به فکر فرو برد که میتونم واقعا غصه نخورم و زندگی کنم مخصوصا اونجایی که میگه"چرا همین الان کتابو نمی بندبد و برید توی اتاقتونو درو پشتتون ببندید با خدای خودتون حرف بزنید"...کمی فهمیدم اونجایی که تو هی میگی "خدا رو داریم خدا"یعنی چی.. شاید شاید فکر کنم فقط همین امروز حالم بهتر بوده ومیتونم قرصامو بخورم ولی خدارو بیشتر و نزدیکتر حس کردم ... ازت بخاطریادآوری این کتاب خوب ممنونم علی یارت
مهدی سلام. خدا رو شکر، شما نمی دونی وقتی یه نفر نظر میده و میگه خوشحالم و بهتر شدم، چقدر من خوشحال میشم خدا رو شکر...باور کنید درمان بیماری شما دست خودتونه مثل همین کتاب... اصلا منظورم این نیست که راحته...میدونم جنگیدن در دنیایی که در اون قرار داری سخته، اما باور کن شما در زندانی زندانی شده اید که کلید اون در دست خود شما قرار دارد..
سه شنبه 15 تیر 1395 01:40 ق.ظ
سلام من تازه با وبلاگتون اشنا شدم و میخوام درمورد خواهرم که وسواس فکری شدید داره ازتون یک سوال بپرسم. اون همش از این که افکار شرک و خیلی بد و کفر امیز میاد سراغش ناراحته و خیلی هم مضطربه ولی این فکرهاش بعضی از ساعات از روز میاد سراغش و در کل اضطرابش نوسان داره گاهی خوبه وگاهی هم خیلی اضطراب داره که دکترش یک سری امپول واسش تجویز کرده که تو این مواقع تزریق بکنه اما سوال من اینجاست که خواهرم همش میگه شیطان شاید توی وجودم رسوخ کرده و همش دنبال راهی هست که خارجش کنه..ایا این حس هم جزیی از بیماریشه وطبیعیه؟؟ ایا خوب میشه ؟چون الان 3ماهه درمان رو شروع کرده ولی بهتر نشده:-(روانپزشکش همش میگه صبور باشید... لطفا پاسخ بدید ممنون
مهدی سلام. شیطان که در وجود همه ما رسوخ کرده و خبر نداریم...؟! نگاه کنید آدم وقتی ایمانش قوی نباشه و وجود خدا رو حس نکنه، وقتی به وسواس فکری مبتلا میشه، افکار وسواسی اعتقادی پیدا میکنه...راهش قدم گذاشتن در مسیر بندگی خدا و تلاش برای نزدیک شدن بیشتر به اونه...وقتی آدم تونست با چشم دل خدا رو ببینه و اون رو حس کنه، وسواس فکری اعتقادی خوب میشه، البته باید همراه با دارو درمانی باشه چون در غیر این صورت وسواس اعتقادی به وسواس فکری دیگری تبدیل میشه....اما در کل معنویت درمانی تاثیر فوق العاده ای داره، که تنها باید اون رو تجربه کرد...
جمعه 11 تیر 1395 09:20 ب.ظ
دکتر بهم گفت اگه دارو نخوری بستری میشی .داشتم روانی میشدم .از یه طرف از بیماری خوشم میاد از طرفی از دید بقیه و پدرمادرم میترسم .تازه میخواستم به دکتر بگم مگه دسته تو که منو بستری کنی و کلی ناراحت شدم دچار یه دوگانگی شدم هم با ناراحتی دارو میخورم هم اینکه امیدی به بهبودی ندارم چی کار کنم ؟
خیلی تنهام به خدام دیگه نمیتونم اعتماد کنم
مهدی امیدوار باشید...
جمعه 11 تیر 1395 09:05 ب.ظ
سلام درمان این بیماری چقدر طول میکشه من تازه رفتم روانپزشک گفته پنج سال چون دیر رفتم، شما هنوز دارو استفاده میکنی ؟چند ساله؟میشه این بیماری یه روز واقعا خوب بشه و دیگه قرص نخوریم؟من خیلی نگران اینم که قرص خوردن منو از زندگی بندازه...ازدواج دانشگاه آرزوهام...واقعا نگرانم و استرسم بیشتر شده، خدام واقعا ازم دور شده فکر میکنم دیگه دوستم نداره شما چه جوری به خدا برگشتی؟چه جوری بهش اطمینان کردی ،احساس گناه شدیدی دارم کسی روهم ندارم باهاش درددل کنم که حرفمو بفهمه خواهش میکنم جوابمو بده از همه چیز ناامید شدم خیلی تنهام دوست ندارم کسی حتی خونوادم بفهمن دارو میخورم بخاطر همین استرسم از تاثیر داروها بیشتر شده
اینقدر میگی خدا خدا پس چرا من گمش کردم تو چه جوری بهش اطمینان کردی؟من همش فکر میکنم خدا ازم ناراحته
مهدی سلام. برای اینکه شما از زندگی لذت ببری و به آرزوهات برسی، نیازی نیست صد درصد بهبودی پیدا کنی...همین که تونستی به بیماری غلبه کنی، آن قدر انرژی و امید پیدا می کنی که... باید خودت تجربه کنی. اگه دارویی که دکتر تجویز میکنه، داروی مناسبی برای شما باشه، شما بعد از چند ماه میزان قابل توجهی بهبودی رو کاملا احساس می کنی و میگی چقدر حالم خوب شده...خدایا شکرت و به مصرف دارو ادامه میدی و برای رسیدن به اهدافت تو زندگی تلاش می کنی، فقط باید دارو بخوری تا به بهبودی کامل برسی... این که چه مدت نیاز باشه دارو بخوری، بستگی به خودت داره...به این که تغییری تو روش زندگیت ایجاد کردی؟ یاد گرفتی چه جوری زندگی کنی؟ می دونی رسالت تو از زندگی تو این دنیا چیه ؟ وقتی جهان بینی آدم تغییر پیدا کرد، طرز فکر اون هم تغییر پیدا می کنه، وقتی طرز فکر آدم تغییر پیدا کرد، طرز زندگی آدم هم تغییر پیدا می کنه، وقتی طرز زندگی آدم تغییر پیدا کرد و خدایی شد، آن وقت هر چه قدر هم تو زندگی مشکل داشته باشه، به آرامش دست پیدا می کنه...ما باید طوری زندگی کنیم که برای آن آفریده شده ایم...زندگی به رنگ خدا...باور کن هر چه قدر هم تلاش کنی، تو این دنیای بی رحم بدون خدا کم میاری، تو به یه دوست مهربون و همیشگی نیاز داری، کسی که هیچ وقت تنهات نمی زاره...آره، تو رو تو شرایط سخت قرار می ده اما همه ی اینها برای اینه که تو ثابت کنی چقدر دوسش داری...مگه داستان حضرت ایوب «ع» رو نشنیدی؟ اونقدر خدا براش سخت گرفت که مردم گفتند: اون پیامبر نبود، یه دروغ گو بود...خدا هم به خاطر این که به دروغ ادعای پیامبری کرد، این بلاها رو سرش آورد...اما حضرت ایوب هیچ وقت به افسردگی مبتلا نشد؟ واقعا مگه میشه؟ آره، وقتی خدایی باشی میشه...وگرنه غم شهادت حضرت زهرا «س» رو چه جوری امیرالمومنین باید تحمل می کرد ؟ یا غم قطعه قطعه شدن امام حسین «ع» برای حضرت زینب «س» که گفت: ما رایت الا جمیلا...من در کربلا جز زیبایی ندیدم! ما باید سعی کنیم زیبا زندگی کردن رو یاد بگیریم...به صحیفه سجادیه مراجعه کن، امام سجاد «ع» سعی کرده زیبا زندگی کردن رو به ما یاد بده...
چهارشنبه 9 تیر 1395 01:28 ب.ظ
سلام داداشم خیلی خوشحالم به این غول شکست ناپذیر وسواس غلبه کردید
من یه برادر دارم که الان نزدیک به 12سال است که دارو میخورد وازافسردگی و وسواس شدید رنج میبرد اون پسر بسیار باهوشی است دیپلم خود را معدل تقریبا19در رشته ریاضی با اینکه در اوج بیماری بود گذراند و وسواس عملی خود را با تلاش فراوان در نوجوانی درمان کرد و برای خوب شدنش خیلی تلاش میکند ولی الان دیگه کم آورده نا امید شده همیشه پایبند دکتر ومشاور و دارو هست ولی هر بار با امید به خوب شدن کامل تلاشش رابیشتر میکند ولی هربار دوباره ناامیدتر از قبل میشود همش میگه من چرا از زندگیم لذت نمیبرم من که همیشه نمازم سر وقت بوده و سعی کردم گناهی نکنم حتی اگه ما غیبت میکردیم برخورد میکرد باهامون بقول شما میگه بی عدالتیه چرا اونایی که همه گناهی و..میکنن چرا اینقد شاد وراحت زندگی میکنن ولی من نه
میگه چرا من که اینقدر علاقه داشتم به ادامه تحصیل نتونستم برم دانشگاه وخیلی زجر میکشه چندبار خواست اقدام کنه برا درس خوندن ولی واقعا وقتی میره سمتش خیلی اضطرابش زیاد میشه و دکار هم گفت فعلا نه
واقعیتش دوست خوبی نداره که بتونه حرفاش رو درک کنه من نطمعنم اگه شخصی مثل شما تو زندگیش بود وباهاش ارتباط داشت اون رو از نابودی نحات میداد
دکتر کاشانی میره رابرت فرنام هم چند بار رفته وچندتا دکتر دیگه
ولی الان دیگه خسته شده حتی بهش پیشنهاد داده بودن بره سمت مواد مخدر برا آرامشش
ولی ما قانعش کردیم خداروشکر خودش هم عاقل هست ولی میترسم از روزی که کم بیاره همینطور که الان سیگار میکشه گهگاهی با اینکه متنفر بود از این چیزا
تو روخدا اگه شیراز هستید کمک کنید تا اونم برگرده به زندگی نه اینکه نابود بشه چون واقعا قابلیتش رو داره
همینطور که تو حرفاتون ذکر کردید همش اصرار داره ما فکراش رو بفهمیم بخدا ما خانوادگی خیلی سعی میکنیم درکش کنیم ولی نمیدونم چرا همیشه ازمون انتقاد داره و میگه مقصر رفتار شماست که من خوب نمیشم چندبارم خود زنی واقدام به خودکشی داشته
خیلی پدر مادرم زجر کشیدن این مدت وواقعا هر کاری کردیم ولی...
تو رو به این ماه عزیز قسم اگه به لطف خدا کاری از دستتون برمیاد کمک کنید

مهدی سلام. ممنون. برادرتون حق داره شما اون رو درک نمی کنید....شما هم حق دارید چون هر چه قدر هم تلاش کنید بازم نمی تونید اون رو درک کنید...اون کسی که باید کاری انجام بده، خود برادر شماست...امکان نداره کسی همه کارهایی رو که من میگم انجام بده و به بهبودی کامل دست پیدا نکنه...درمان دارویی خیلی مهمه...! گاهی یک دارو کمی باعث بهبودی میشه اما در ادامه مصرف دارو، بهبودی افزایش پیدا نمی کنه... یادتون باشه بهبودی باید ادامه پیدا کنه...البته گاهی ادامه پیدا نکردن بهبودی به خاطر مقاومت داروییه و گاهی به خاطر اینه که شما فقط به درمان دارویی تکیه کردید..؟! و گاهی هم به خاطر اینه که بهترین داروی مناسب برای شما تجویز نشده...خدا تنها کسی که با همه دوست میشه...یا رفیق من لا رفیق له...ای دوست کسی که به جز تو دوستی ندارد...
سه شنبه 8 تیر 1395 02:51 ب.ظ
سلام، خدا جواب خیرخواهی تونم ایشالله بده،
من نمیدونم چی بگم هر جا می رم با این اسم نظرم می ذارم میدونم خیلی اختلال پیدا کردم میدونم یه روان پریشم، ولی خودم از ته قلب نمی خوام خوب شم، نه اینکه نخوام زندگیم لازمه،عذر میخوام ،لجن زاره، در حدی اختلال دارم که این چند ماهیه که همش یکی میاد تو ذهنم روی کوچک ترین جزییات زندگیم دخالت میکنه مثلأ همین الان که دارم اینو مینویسم چند خط پیش که خاستم عذر میخوام رو بنویسم بهم میگه اگه عذر میخوام رو بلافاصله بعد از کاما بنویسی خوانندگان بیشتر حرف تو قبول دارن، در صورتی که من دارم حرف دلم و می نویسم چیکار دارم، خودم هر دفعه میدونم کار چرته ولی به حرفش بیشتر گوش میدم اکثر اوقات ضمن اینکه دارم کارشو اجرا میکنم میاد تو ذهنم که نه بذار این کار رو بکنم این که بد منو نمیخواد بعضی اوقات هم میگم حس شیشمم بالاس مگه چیه؟ ولی از بس ریزبینانه حالم از خودم بد میشه مثلا میخوام بعد از استفاده از نمک پاش اونو بذارم سر جاش میگه اگه اینجا بذاری الان مامانت(که عین یه نامادری میمونه حالا میگم چرا) غر میزنه یا باز شروع میکنه ایراد گرفتن ازت، بهتره بذاریش اونوقت منم به حرفش گوش میدم می ذارم اونور باز میگم دوس ندارم به گوش بدم دوباره از این که نکنه حرفش راس باشه میارن سر همون جایی که اون گفته، خیلی اوقات حرفش درسته ولی خودم میدونم اولین کسی که موج می فرسته خودمم اکثرا موج منفی که با کاری که اون میگه مثبتش میکنم با امواج ینی مثلأ آخه گذاشتم یا نگذاشتن یه نمک پاش این جا یا اون جا چه فرقی داره ،باز میگم تأثیر امواج دیگه اونان که امواج روشون این قد تأثیر می ذاره وقتمم بی نهایت تلف میکنه بهش که گوش بدم می رم تو فاز کند بودن که از این فاز هم بی نهایت خوشم نمیاااد
مهدی سلام. ممنون..شما باید از ته قلب بخواهید خوب بشید. می دونم خیلی مشکلات تو زندگیت بوده اما این دلیل خوبی نیست تا شما تسلیم بشی...می دونم سخته، می دونم نا امیدی...می دونم نمی دونی یه روز خوب میشی ....اما باید خودت رو دوست داشته باشی و بدونی میتونی روی کمک خدا حساب کنی...شما اولین کسی نیستی که این همه مشکل تو زندگیت بوده...تو زندگی همه ما مشکل وجود داشته...خیلی زیاد، میدونم باورت نمی شه...چون همیشه فقط لکه های سیاه زندگی خودت رو میبینی ....اگر منظورتان از اینکه یکی میاد تو ذهنم میگه فقط یه فکر باشه نه یک شخص خیالی ...این همون وسواس فکری منه که شکستش دادم و از ذهنم بیرون کردم...پس زیاد نگران نباشید. اگه می دونستی تمامی مشکلات ذهنی شما فقط با یکی دو تا قرص هزار تومانی خوب میشه!؟ شاید مجبور باشی بارها بری دکتر تا اون قرص رو پیدا کنی اما آنچه واقعیت محضه اینه که تو خوب میشی....فقط باید تلاش کنی و شکست رو قبول نکنی...من وقتی بیمار بودم همیشه دوست داشتم یه روز صبح بیدار بشم و اول با افکار منفی سلام و احوال پرسی نکنم...خیلی حالم بد بود اما مطمئن بودم بالاخره یه روز من بر افکار منفی غلبه می کنم ...به همین خاطر هیچ وقت تسلیم نشدم و همیشه امیدوار بودم و سالها برای بهبودی تلاش کردم و به نتیجه رسیدم...خداروشکر... امیدوارم تسلیم نشی، امید تو از دست ندی و برای تغییر دادن زندگیت تلاش کنی...در این صورت یقین داشته باش که پیروز میشی...
پیشنهاد من: 1. دارو درمانی 2. یک مشاور یا روان شناس دلسوز خانم پیدا کنید...یکی که بتونی تموم دردها و مشکلات زندگیت رو بهش بگی و کمکت کنه ...قدم به قدم. 3. مطالعه کتاب...اول با کتاب آیین زندگی دیل کارنگی شروع کن 4. ورزش 5. یادت باشه بعضی آدم ها مجبورند تو شرایط سخت و طوفانی زندگی کنند دو حالت داره: یا این که کم کم تسلیم می شن و ضعیف ....و یا این که سعی می کنند در این شرایط طوفانی ناخدای خوبی برای کشتی زندگی شون باشن و از حرکت و زندگی بر روی موج ها لذت ببرند...حالا تصمیم با خودت: دنبال یه ساحل آرام می گردی؟ منتظری تا موج ها زندگیت رو غرق کنند یا این که دل به خدا می دی و ازش کمک می خوای و بهش توکل می کنی و سعی می کنی تا زندگی در طوفان رو یاد بگیری و روی موج ها لذت ببری...یادت باشه شرایط زندگی تو همیشه طوفانی باقی نمی مونه اما تو می تونی مثل طوفان قوی بشی و همه مشکلات رو از سر راهت برداری...باور کن میشه چون من خودم این راه رو دارم می رم... هنوز به ساحل آرامش نرسیدم اما خدا رو شکر غرق نشدم و دارم مشکلات زندگیم روی با کمک خدا از سر راهم بر میدارم....ما بقی نظرتان را حذف کردم چون خاطرات و مشکلات گذشته شما بود و نه به درد من می خورد و نه به درد خودتون و نه به درد مخاطبان... ! فقط باید دیلیت می شدند، شما هم گذشتتون رو دیلیت کنید. من برای کمتر کسی این همه وقت می ذارم و بیش تر از این هم کاری از دستم بر نمیاد...یک روزه کامل دارم فکر می کنم بهت چه جوابی بدم امیدوارم این حرف ها رو فراموش نکنی....امیدوارم هر چه زودتر خوب بشی...فقط خدا یادت نره، صادقانه بهش دل بده...

جواب دوم: دیروز از نظرت خیلی ناراحت شدم، کاش می تونستم کمکت کنم، حق با تو...مشکل تو با بقیه فرق میکنه، اما تو باید گذشتتو فراموش کنی، می دونم شاید بگی سخته، اما نباید فکر کنی از ارزش تو پیش خدا بعد از اون اتفاق کم شده و مثل تمبر باطل شدی...شاید هیچ کی دوست نداشته باشه اما اینو بدون خدا تو رو خیلی دوست داره و براش خیلی عزیزی...شاید بیشتر از گذشته...خدا دوست داره تو زندگی کنی، خدا دوست نداره آبروی تو ریخته بشه...مطمئن باش خدا به حساب همه رسیدگی میکنه و کسی که بهت ظلم کرده، به وقت خودش کیفر عملش رو می بینه... مطمئن باش کیفر ظلم داده خواهد شد...حتما یک مشاور دلسوز خانم پیدا کن ....با یک مشاور خانم مسائل دینی هم در ارتباط باش...در مورد ازدواج هم نگران نباش لزومی نداره این موضوع رو به خواستگارت بگی، اونم متوجه نمیشه، به این میگن تقیه...یعنی خدا بهت اجازه نداده این موضوع رو بگی...برای تو تقیه واجبه....مطمئن باش اونم هیچ وقت نمی فهمه...اون چیزایی هم که در شرایط عقد نوشتن با وضعیت تو فرق داره...نگران اون لحظه ای هم نباش که همسرت احتمال داره متوجه بشه، اگه خدا بخواد متوجه نمیشه...تو هم یه جواب براش پیدا کن، مثل خیلی از دختر های دیگه که بدون هیچ گناهی مثل تواند....دیگه اگه یه روز خواستی پیام بدی فقط زمانی باشه که بگی مهدی من خوب شدم ...مهدی من حالم خیلی خوبه...روی کمک خدا حساب کن و هیچ وقت نا امید نشو....
پنجشنبه 3 تیر 1395 12:39 ق.ظ
با سلام و آرزوی سلامتی روز افزون
من مدتیه تحریک پریز شدم . نسبت به
نور ، صدا ، سرما ، گرما. وزوز گوش ، ...
و مهمتر از همه ، کندی حرکت یعنی همیشه
بی حال هستم. و انجام کارها برام سخت شده ، و ی جور
ضعف عمومی دارم. ممکنه راهنماییم کنید.
مهدی سلام. اگه فکر می کنید مشکل مربوط به اعصاب است، به یه متخصص خوب مغز و اعصاب مراجعه کنید تا مشخص بشه، مشکل شما مربوط به حوزه نورولوژی می باشد یا روان پزشکی...حتما این موضوع رو دنبال کنید...با آرزوی سلامتی برای همه
سه شنبه 1 تیر 1395 02:51 ب.ظ
سلام . خسته نباشین ...من حدود 7 ساله دچار این مشکل شدم ... فکرای ازار دهنده درموزد خدا ... خدا و خلقت و کلن برده زیر سوال .. میگخ خدا اونی ک توو معارف و دینمون میشناسسم نیس .. کلن ی سره بد و بیراه میگه درمورد خدا ... صبح تا شب ی سره توو سرم حرف میزنه .. حرفاشو باور نمیکردم و میگفتم دروغی .. الان طوری شده ب اطرافیام و خانوادمم گیر داده ... این افکارو ب خانوادمم ربط میده .. طوری شده ک فراری شدم از اطرافیام ... همشم طوری بهم ربط میده و میبافه بهم ک انگار راست میگه .... ی موقع ها ی اتفاقاتی توو دنیای واقعی بیرون از ذهنم میوفته ایمارو ربطش میده ب اون افکار تا مزخرفاتشو ثابت کنه ..... زندگیمو خراب کرده ... بارها خاستم خودکشی کنم ....
مهدی سلام. خب تو این هفت سال چی کار کردی تا خوب بشی؟....می دونم جوابی نداری...حرفاشو چه باور کنی و چه باور نکنی دست از سرت بر نمی داره...تنها راه نجات، درمانه...همه حرفاش دروغه...به جای اینکه بارها برای خودکشی تلاش کنی، بار ها برای درمان تلاش کن...
یکشنبه 23 خرداد 1395 10:45 ق.ظ
سلام.خسته نباشید.ممنونم بابت کمک هایی که به دوستان میکنید.میخواستم بگم وسواس شما ازنوع مذهبی بود؟ من درگیروسواس فکری مذهبی ازنوع سوظن به صدق خدا هستم .ازخدامیترسم وهزازتااگه واماراجبش به سرم میزنه.اونقدرتودنیای ذهنمم یه مدتها که نه وجود داشتن این دنیای مادی برام قابل درکه نه....وصدتامشگل دیگه.من بااینکه علائم وسواسودارم فکر میکنم مگه ممکن نیست فکرای یه آدم وسواسی درست از اب دربیاد
مهدی سلام. ممنون. من وسواس مذهبی رو هم تجربه کردم. اینکه شما روی چه چیزی وسواس دارید مهم نیست، عامل ایجاد وسواس در همه یکسان است و مربوط به اختلال در کارکرد سیستم عصبی شماست....و می تونم بگم افکار وسواسی هیچ گاه واقعیت نداره، من خودم روی این که خدا وجود داره یا نداره سالها وسواس داشتم که خدا رو شکر باعث شد برم دنبال مطالعات دینی...خدا...خیلی راحت می تونی حسش کنی...من توی کتابها خدا رو می گشتم اما توی قلبم پیداش کردم
پنجشنبه 20 خرداد 1395 03:30 ب.ظ
سلام.من الان تازه بعد از کلی گشتن و تحقیق متوجه شدم که احتمالن وسواس فکری خفیفردارم.
من دیپلم تجربی با معدل 19دارم.سه سال پشت کنکور بودم و یک کلمه درس نخوندم.هزار بار برنامه ریختم و عمل نکردم.از طرفی مدام حرف ازدواج و خاستگار بود و من خ تحت فشار بودم
حدود دوسالیه که ی فکر مزاحمی توی سرمه.مثلا وقتی دارم میخندم میگه براچی میخندی.رفتم دکتر الپرالازوم و ایمی پرامین با درجه خ کم داد.خب خ بهتر شدم ولی هنوزم مخصوصن مخصوصن وقتی برنامه ای میریزم و عمل نمیکنم ی فکر منفی کوچولو میاد دوباره.
الات کلن انگیزه ام رو از دس دادم.درس وسط امتحانا.تا میام بخونم ی فکر کوچولویی میاد که برای چی میخای بخونی...بخونی ک چی بشه.وقتی رمان میخونم چن بار باید از اول بخونم.حتی وقتی سریال می بینم می زنم از اول دوبار دو قسمت می بینم
یک سالی ام هس ک پدرم سرطان داره و دکترا جوابش کردن.کم خونی هم دارم.
ب نظرتون من خوب میشم؟خ ناراحتم...من خ قوی بودم...الان پنج ساله که ی کلمه درس نخوندم.تو دانشگا دوبار مشروط شدم.
می دونی تا میخام بخونم می ترسم ...فک کنم می ترسم نتونم...کمال گرایی خ زیادی ام دارم...
ای خدا.
مهدی سلام. یه فکر کوچولو که چیزی نیست...یقین داشته باش ان شاءالله خوب میشی... فقط باید برای سلامتیت تلاش کنی و تسلیم نشی...
دوشنبه 17 خرداد 1395 05:49 ب.ظ
سلام من از سال 89 با این بیماری درگیرم این وسواس باعث شد بیماری های دیگه هم بگیرم مثل افسردگی و اینکه موهای سرمو بی اختیار میکنم خیلی شرایطم بده به خصوص اینکه ماه دیگه قراره برای دومین بار کنکور بدم و به خاطر وسواسی که داشتم نتونستم تو این دوسال درس بخونم موقع درس خوندن سرعتم خیلی پایینه صد بار یه مطلب و میخونم شاید بیش از یک ساعت روی یک صفحه گیر میکنم واقعا نمیدونم جواب خانواده مو چی بدم
من دکتر نمیتونم برم فقط میشه اسم کتاب هایی رو که خوندین بگین
مهدی سلام. شما باید حتما برید دکتر. از سال 89 تا الان منتظری ...چرا به خودت ظلم می کنی...این ها همش به خاطر همین بیماریه...من نباید دکتر برم، من نمی تونم دکتر برم، من نمی خوام قرص بخورم و...نباید و نمی تونم و نمی خوام نداریم که...شما برای رسیدن به سلامتی باید راه رسیدن به اون رو طی کنی...مطالعه کتاب خیلی کمک می کنه اما کافی نیست...شما خودت با مراجعه به کتاب فروشی ها یا کتابخونه های عمومی می تونی کتاب های خیلی خوبی پیدا کنی که بیشتر می تونه کمکت کنه...چون من فقط اسم کتاب هایی رو بلدم که خریدم...مثلا کتاب آیین زندگی دیل کارنگی اولین کتابی بود که خریدم و خوندم...در باره اختلال کندن مو سرچ کنید..برای کنکور هم تمامی سعی خودتون رو بکنید و به خدا توکل کنید و به او امیدوار باشید...
پنجشنبه 23 اردیبهشت 1395 11:17 ق.ظ
سلام
من یه چن وقتی هست به این مشکل مبتلام از چیزای تیز میترسم و وقتی مثلا بعد از کار با چاقو اونو زمین میزارم مدام این فکر ذهنمو مشغول میکنه که نکنه چاقو به من صدمه ای وارد کرده باشه یا حتی از گوشه ی تیز میز هم می ترسم از چیزای داغ میترسم وباز مدام این فکر تو ذهنمه که نکنه اون جسم داغ به من صدمه زده باشه وفقط فکرم مشغول این چیزاست در حالی که کار هایی رو که من ازشون می ترسم بقیه به راحتی انجام میدن تو این مدت بدجوری افت تحصیلی کردم من تو دبیرستان تیزهوشان درس می خونم اما تو این مدت خیلی افت کردم
مهدی سلام. این یعنی دقیقا اختلال وسواس فکری...
یکشنبه 12 اردیبهشت 1395 04:41 ب.ظ
سلام من تا 1سال پیش وسواس فکری داشتم و همش احساس ضعف و مریضی داشتم بعد حملات پانیک اومد سراغم الان چند ماه می شه این بیماری دارم شما یک دکتر خوب و دلسوز می شناسید به من معرفی کنید؟ممنون
یکشنبه 12 اردیبهشت 1395 02:17 ق.ظ
سلام مهدی عزیز من برای ترک خودارضایی فلوکستین مصرف میکنم ولی متاسفانه این دارو منو سست و کرخت و بیحال میکنه عایا تو دارویی میشناسی که میل جنسیم و کم کنه ولی این عوارض رو نداشته باشه سر دو راهی گیر کردم عوارض قرص های روانپزشکی یا عوارض خودارضایی.
مهدی سلام. تقریبا عوارض همه داروها مثل هم هستند...من فکر نمی‌کنم دارو باعث جلوگیری از انجام عمل خود ارضایی بشه ...هر چند این تجویز دارو از نظر طب غربی صحیح است...اما این عمل در اسلام گناه محسوب میشه و انجام آن حرام است...توصیه قران ازدواج است و به کسانی که امکان دسترسی به همسر وجود نداره، توصیه میکنه تقوا پیشه کنند و راه پاکان رو بروند تا خداوند از فضل خود آنها را بی نیاز گرداند ..این هم آیشه مراجعه کن..آیه 32 و 33 سوره نور...و لیستعفف الذین لا یجدون نكاحا...
پنجشنبه 26 فروردین 1395 05:53 ب.ظ
من دوران کنکور مثل خیلیا از شما بودم.فکرای مذهبی و افکار توهین به خدا و پیامبران و ....اینا ماهیت وسواسن.تنها چیزی که باید اول انجام بدیم اینه که قبول کنیم ما این بیماری رو داریم.و اینکه مثل خیلی از بیماریهای فشار خون و دیابت ریشه کن نمیشه بلکه باید کنترلش کرد و این نیاز به صبر و اراده و خواشناسی داره.با خدا بودن خیلی کمک میکنه حالمون بهتر بشه.حتما باید تحت نظر روانپزشک خوب باشید منم خیلی وقتا گریه میکنم خیلی وقتا میبازم ولی باید بلند شیم دوباره و دوباره.شاید ما انتخاب شدیم تا انسان تر بشیم.همیشه پزشکی توجیه کننده ی بیماریا نیست هر کسی برای یه بیماری انتخاب شده چ بسا بیماریهای روحی روانی ازار دهنده ترینن ولی باید ادماشم قویتر باشن.منم در حال جنگیدنم و شاید وقتشه صلح کنم .برای هممون ارزو میکنم خوب بشیم و این وسواس نتونه مانع رسیدن به موفقیتامون بشه امین
پنجشنبه 26 فروردین 1395 01:59 ب.ظ
سلام خدمت شما اقای مهدی.من الان ۲۳ سالمه و حدود پنج ساله به این مشکل مبتلام.من خودم دانشجوی پزشکی ام و درباره بیماریم خوب میدونم.من سیتالوپرام میخورم و باهاش خوبم ولی بازم عود ممکنه اتفاق بیفته اونم با شرایط استرس زا و محیط.بنظر من کارتون عالیه بود که چنین وبلاگی گذاشتید چون وقتی میای اینجا مطمین میشی که کسایی هستن مثل تو که هر کدوم تو یه مرحله از بیماری هستن و میشه بهم کمک کرد .واقعا خوشحالم عضو بشم.اراده بالا میخواد وصبر.نماز خیلی کمک میکنه تو جواب اقای علی که توضیحات پزشکی دادن باید بگم که همیشه متنای علمی به رفع بیماری کمک نمیکنه گاهی همدلی و جمعی کار کردن بهترین راه حل و شاید تسکین دهنده باشه من که خیلی ازین وبلاگ خوشحالم ممنون
مهدی سلام. ممنون. برای جلوگیری از عود بیماری بهترین راه کنترل شرایط زندگی و محیط است...یعنی شما باید خود را در شرایط و محیط هایی که باعث میشه بدتر بشید و یا بیماری تون برگرده، قرار ندید...برادر بد شما، مهدی
یکشنبه 8 فروردین 1395 03:31 ب.ظ
سلام مهدی جان من حدودا 6 سال که وسواس فکری دارم هر سری ی سری افکار مزاحم زندگی من میشه من حدودا سه سال پیش سیگارو ترک کردم اما حالا به خاطر عمل ناموفق جراحی زیبایی بینی و از دست رفتن اعتماد به نفس سیگارو شروع کردم اما الان که دوباره میخوام نکشم افکار مزاحم به من میگه باید بعد از عمل مجدد بینی سیگارو بذاری کنار چون الان اعتماد به نفس لازم رو نداری چون الان حالت خوب نیست میخواستم بدونم اینم جزو وسواس فکری میشه اخه خیلی از سیگاریایه دورو بر میگن باید حالت خوب باشه تا بذاری کنار ممنون اگه حال پریشون منو میدونستی جوابمو زود میدادی ممنون از لطفت خدا ازت راضی باشه
مهدی سلام. ان شاءالله که هر چه زودتر خوب بشید...من نمی دونم اکنون کشیدن سیگار به شما کمک میکنه یا نه، چون تا حالا حتی یه دونه سیگار هم نکشیدم . حتی از بوی سیگار هم بدم میاد، اما در مورد سوالتان: مطمئن باشید این یک فکر وسواسی است...من فکر می کنم علت جراحی زیبایی شما هم وسواس فکری بوده...شاید علت اصرار شما برای عمل جراحی مجدد هم وسواس فکری باشد...در مورد بیماری بد ریخت انگاری بدن در گوگل جستجو کنید شاید کمکتون کنه...آرزوی من سلامتی همه شماست
برادر بد شما، مهدی
یکشنبه 8 فروردین 1395 03:25 ب.ظ
سلام مهدی جان لطفا ج من رو هم بده من سه سالو نیم پیش سیگار میکشیدم اما ترک کردم حالا دوباره شروع کردم به سیگار کشیدن به خاطر عمل ناموفق زیبایی بینیم و از دست رفتن اعتماد به نفسم من 6 سالم هست که به وسواسی فکری گرفتار هستم و هر سری به گونه های مختلف این افکار اذیتم میکنه حالا دوس ندارم سیگار بکشم و افکار منفی بهم میگه سیگارو نمیتونی بذاری کنار چون بینیت هنوز به شکل دلخواهت نیست و بعد اینکه عمل کردی باید سیگار نکشی چون الان حال خوبی نداری میخواستم بدونم اینم شامل وسواس فکری میشه چون ی سری از ادمای دیگه ام که وسواس ندارن میگن باید حالت خوب باشه تا بذاری کنار لطف میکنی جواب منو بدی ممنون
یکشنبه 8 فروردین 1395 12:18 ق.ظ
توروخدا یکی به من کمک کنه دیگه ازمشاورم خسته شدم هشت سال ازوسواس فکری افسردگی اضطراب کشنده رنج میبرم فقط مرگ میتونه منو نجات بده بنظرم
مهدی سلام. چرا داری آدما رو به خدا قسم می دی تا یکی کمکت کنه! چرا نمی ری از خود خدا کمک بگیری، مگه خدا تو قرآن نگفته: ادعونی استجب لکم...« آیه 60، سوره غافر» نحن اقرب الیه من حبل الورید...«16/سوره ق». راز موفقیت من همین بود، شاید خدا دیر جوابت رو بده، ولی دیر جواب دادن از روی نشنیدن دعای شما نیست، اتفاقا چون صدات رو دوست داره می خواد صداش بزنی، آخه خیلی از ما ها اصلا به این فکر نمی کنیم که یکی هست که خیلی دوستمون داره، فراموشش کردیم، با همه حرف می زنیم به جز خدا...دیگه پیش مشاور نمی خواد بری.
جمعه 6 فروردین 1395 12:28 ق.ظ
سلام لطفا اسم قرصی که خوبت کرد را بگو
مهدی سلام. منو قرص یا یه دکتر خوب نکرد. منو خدای مهربون خوب کرد. هر وقت پیش هر دکتری برم، امیدم به خداوندی است که قادر و رئوف است و مطمئنم اگر او را بخوانم و این به صلاح من باشد، مرا اجابت می کند...گاهی بیماری آزمایش است و ما باید صبور باشیم و راضی به رضای خدا و گاهی بیماری عذاب گناهی است که مرتکب شده ایم که باید توبه کرده و دوباره به آغوش معبود برگردیم...
قرص فلووکسامین 50.


شنبه 22 اسفند 1394 02:33 ب.ظ
سلام.خسته نباشید.ممنون از مطالبتون.
من مدت طولانی است که احساس میکنم یک جوری هستم.
تقریبا آدم شادی هستم.میگم و میخندم اما گاهی واقعا احساسی وجودم رو پر میکنه.این احساس داره مرتب بیشتر و بیشتر میشه.احساس میکنم یک چیزی تو زندگیم جاش خالیه.شاید هم چندتا چیزی ولی نمیدونم چی هستن.خیلی فکر میکنم ...خیلییییی.شاید هم به خاطر این فکرهای زیادم باشه که اینطور شدم.به همه چیزی فکر میکنم از خدا و قیامتی که همیشه بهم گفتن هست ولی هیچ وقت از ته دل باورش نداشتم تا رشته ای که با کلی زحمت تو دانشگاه دولتی ونسبتا خوب قبول شدم و احساس میکنم ممکنه اونی که میخواسم نباشه و از اول اشتباه تصمیم گرفتم و...از هدفی که تو زندگیم گم کردم و امیدی که از دست دادم و...
اصلا تو وضعیت خوبی نیسم.شادم و میخندم ولی شاد نیستم.یکدفعه دلم میخواد تنها باشم .دلم میخواد گریه کنم ولی نمیتونم.
دست به نوشتنم خوبه خیلی وقتا مینویسم به امید اینکه آروم بشم اما مثل آرامش موقتی میمونه که خودش پر از طوفانه.
دوستام که نمیتونن کمکم کنند.منو نمیفهمند.از روانشناس جماعت هم دل خوشی ندارم.تا حالا یاد ندارم توی اون 4یا5تا مشاوری که باهاشون صحبت کردم یکیشون حرف رو شروع کرده باشه.با سختی صحبت رو خودم شروع میکردم و اونها فقط گوش میدادند.هیچ کمکی نمیکردن.من هم میدیدم اینطوره دیگه سراغشون نمیرفتم.میخواستن کمک کنند حرفای مسخره ای میزدن که خودم هزار برابر بیشتر درموردش میدونستم یا مثل آدم های احمق(به خصوص مشاورها) میگفتن خوب نباید اینطور باشی و جملات کلیشه ای و مسخره.
من خودم کتابهای روانشناسی و امیدبخش خوندم.جملات امیدبخش که زیاد.منتظر یک چیز متفاوتم که بتونه کمکم کنه.
قبلا ی دوستی بود که باهاش صحبت میکردم و آرامش عجیبی بعد از صحبت باهاش داشتم اون بهترین مشاور برای من بود ولی باز بعد از مدتی دوباره مثل قبل میشدم و حرفاش مثل یک مسکن موقت بود.حدود یک سالی هم هست که به دلیل دلایل شخصی مجبور شدم دیگه باهاش ارتباطی نداشته باشم والان واقعا احتیاج به کمک دارم خیلی دلم میخواد از این وضعیت رها بشم.دنیا و زندگی برام شده پراز سوال بی جواب تا برای یکی از سوال ها جوابی پیدا میکنم یکی دیگه میاد که نقضش میکنه...
خسته شدم لطفا لطفا لطفا کمکم کنید.چیکار کنم....
مهدی سلام. ممنون. دیگه به مشاور یا روان شناس مراجعه نکنید...همون طور که خودتون گفتید، کتاب های انگیزشی و موفقیت بیشتر می تونه کمکت کنه...من هم کتاب هایی که درباره موفقیت و یا مدیریت بر زندگی هستند می خوندم و هنوز هم می خونم...نوشتن هم خیلی کمک می کنه، منم می نویسم...شما وسواس فکری دارید، مشکل شما سوال هایتان نیست، مشکل انتقال دهنده های سیستم عصبی شماست که دچار مشکل شده و دلیل همه سوال های شما هم همینه...تا جواب یک سوال رو پیدا کنید، یک سوال و مشکل ذهنی دیگه جاش رو میگیره...تا وقتی که درمان نشید، داستان همینه...اون چیزی که حس می کنید تو زندگی شما جاش خالیه، شاید خدا باشه...دوستی که همیشه هست تا باهاش صحبت کنیم و آروم بشیم و هیچ وقت شما رو تنها نمی زاره...
پیشنهاد من: انس با خدا، مطالعه قرآن و 480 حدیث نهج البلاغه، مطالعه هر روز دعاهای امام سجاد در صحیفه سجادیه، مطالعه کتاب های موفقیت، دارو درمانی، دارو درمانی، دارو درمانی، ورزش، خنده، گریه، اگه دنبال جایی هستید تا راحت گریه کنید شب های جمعه، ساعت 9 و 45 دقیقه، دعای کمیل، در تمامی شهر های ایران مساجد و یا مکان های زیارتی این دعا رو هر هفته بر گزار می کنند...راحت گریه کنید، بعد یک ساعت آن قدر آروم می شید که باورتون نمیشه....التماس دعا.
دوشنبه 17 اسفند 1394 06:33 ب.ظ
سلام.ببخشیدمیشه لطف کنیدبگیدچه داروهایی رو واستون تجویزکردن هرسری.وکدومش واسه شما تاثیربهتری داش؟راجب عوارض داروهاچطور.من ازیه روانپزشک معروف شنیدم یه سری هاش موجب اختلال حافظه میشن.و روانشناسی که مراجعه کردم گفتن ابناهمه شیمیایی اندوخطرناک وتاجایی که میشه سعی کن کاربه دارودرمانی نکشه.ولی خب من احساس میکنم نیازبه دارودرمانی دارم.ممنون
مهدی سلام. شما در طول درمان ممکنه هر زمانی نیاز به مصرف داروی خاصی داشته باشی و این رو فقط پزشک تشخیص میده...خود بیماری های روانپزشکی موجب اختلال حافظه می شوند، مثلا من در دوران بیماریم مشکل حافظه و تمرکز داشتم و نمی تونستم کتاب بخونم، اما با بهبود بیماری مشکلم کم کم بر طرف شد...اکثر روان شناس ها حرفه خودشون رو تبلیغ می کنند و بیانات آنان واقعیت نداره...من به جای روانشناس، استفاده از کتاب های موفقیت و انگیزشی رو بیشتر توصیه می کنم...اگه بیماری شما جدی باشه، بدون دارو درمانی بهبودی امکان نداره، مگه اینکه اراده خدا باشه و یا ائمه علیهم السلام شفا بدند...شما درست احساس می کنی دارو درمانی تا وقتی که شما بر بیماری غلبه نکرده باشی، لازمه...همه چی عوارض داره، این طرز فکر شما هم عوارض داره و باعث میشه بهبودی پیدا نکنید...
جمعه 14 اسفند 1394 08:43 ب.ظ
سلام آقا مهدی. مرسی متن خیلی جالبی بود. من هم دقیقا هفده سالمه و همه ی ویژگی هایی رو که نوشته بودید رو دارم. راستش من مشکلی که دارم اینه که مادرم پزشک هست و بهم گفته که با مطالعاتی که داشته فهمیده بیشتر دارو هایی که برای وسواس فکری استفاده میشه افسردگی میاره یا عوارض دیگه هم زیاد داره به همین خاطر راضی نمی شه از دارو های شیمیایی استفاده کنم. من هم سعی می کنم افکارمو کنترل کنم اما همانطور که خودتان هم این بیماری رو تجربه کردین می دونین که واقعا دست خود فرد نیست گاهی اوقات خیلی از کنترل خارج میشه و اذیت میکنه . به نظرتان من باید چه کار کنم؟؟
مهدی سلام. اتفاقا اکثر داروهای ضد وسواس، ضد افسردگی هم هستند...یعنی باعث بهبودی همزمان وسواس و افسردگی و حتی اضطراب می شوند...این رو هم تجربه کردم و هم مطالعه...بله همه داروها عوارض دارند حتی داروهای گیاهی ولی عدم مصرف دارو برای یه بیمار هم عوارض داره...این طرز تفکر هم عوارض داره و باعث میشه بهبودی پیدا نکنید...من هم طرف دار مصرف همیشگی دارو نیستم...شما باید تنها تا زمانی دارو مصرف کنید که بر بیماری خود غلبه کنید، وقتی شما بر بیماری غلبه کردید ما بقی راه رو می توانید با تغییر روش زندگی و به کار گیری سایر راه کارهای مورد اشاره طی کنید و به سلامتی کامل برسید...حال تنها خود شما می دانید که بیماری بر شما غلبه دارد یا شما بر بیماری...راه درمان را انتخاب کنید...
جمعه 7 اسفند 1394 07:46 ب.ظ
سلام.اول از هرچیز باید از شما بخاطر وبلاگ خیلی خوبتون تشکر کنم...من یه دختر 16 ساله هستم.از نظر بهره ی هوشی و در زمینه درسی توی مرحله خیلی بالایی هستم...اما متاسفانه وسواس های فکری و اظطراب به من اجازه درس خوندن نمیده.استرس های روزانم بهم اجازه نمیده که از استعدادم استفاده کنم.تقریبا میشه گفت من از دوران بچگی وسواس داشتم.از اول راهنمایی تا الان دارم دارو مصرف میکنم و از امسال مشاوره هامو شروع کردم...ولی متاسفانه نتیجه نمیگیرم.روزی 100 میلی زلفت + نصف قرص ریسپریدون.ولی جواب نگرفتم...گاهی اونقدر اظطراب بر من غلبه میکنه که دوست دارم بمیرم.من نمیدونم شادی چیه.حس میکنم زندگی خیلی پوچه...من واقعا ناامیدم.میشه کمکم کنید؟الان که دارم این متنو براتون مینویسم چشمام پر اشکه...خواهش میکنم برام دعا کنید...من باید چیکار کنم؟؟؟؟؟؟
مهدی سلام. ممنون از لطف شما. من ابتدا برای شما آرزوی سلامتی دارم...مطمئن باشید ان شاءالله یه روزی خوب میشید...تا آن روز صبر کن و به خدای مهربون امیدوار باش، که نا امیدی از بزرگترین گناهان است...و من یقنط من رحمة ربه الا الضالون. حجر/56.
من فکر می کنم وضعیت شما دو حالت داره، یا این که شما داروی مناسبی هنوز براتون تجویز نشده و یا این که داروی مناسبی که حالتون رو بهتر می کرده براتون تجویز شده و شما اون رو به دلیل وسواس یا عدم بهبودی کامل ادامه ندادید...اگه شما داروی مناسب رو یک ماه مصرف کنید خودتان تغییر در افکارتان را احساس خواهید کرد، بنابراین اگر این دارو تاثیری در بهبودی شما نداره، باید به پزشکتون مراجعه کنید تا داروی دیگری برایتان تجویز کنه، و در صورت عدم نتیجه پزشکتون رو تغییر بدید...من با اطمینان می گم: اگر کسی از شما خوب نمیشه، مطمئنا داره مسیر اشتباهی رو برای درمانش طی میکنه...داروی مناسب و شیوه درست زندگی که همراه با معنویت باشه، این قدرت رو داره که همه مشکلات روحی شما رو حل کنه...اگه شک کنی داری به خودت ظلم می کنی...
پنجشنبه 6 اسفند 1394 09:21 ب.ظ
سلام جناب مهدی
من از بچگی آدم استرسی بودم،وقتی بزرگتر که شدم بیشتر شد، از رقابت میترسیدم چون پیشاپیش خودمو میباختم متعاقبا از مورد مقایسه واقع شدنم میترسیدم، از مورد توجه واقع شدنم میترسیدم حتی، چون فکر میکردم دفعه بعد نمیتونم از دسش بربیام و از چشم معلم، پدر یا مادر راحت میفتم، این افکار عین خوره ذهنمو اشغال میکردن. ولی هر از چند گاهی خوب میشدم مثلا بعد از کنکور پیش دانشگاهی دوره ای که دوست خوبی داشتم و فکر کنکور و امتحان و دوباره رقابت و اینا به ذهنم خطور نمیکرد حال روحیم خوب بود اما بعد از یه سال و اینا دوباره اون حالت عود میکرد و تمرکز و زندگی رو ازم میگرفت، خلاصه افکار چه خوب چه بد زیاد از حد در ذهنم مرور میشد, طوری که از خوبی هام غرور بیش از حد و از بدی هام شکست ناامیدکننده حاصل میشد، لازم دونستم اینم بگم من الان تپش قلب دارم، وارد هر اجتماعی میشم استرس میگیرم و اصلا لذت نمیبرم و بسیار خسته ام و سردرد هم میگیرم مخصوصا وقتی خیلی این افکار سراغم میان. میشه بفرمایید منم دچار اختلال اضطراب و وسواس هستم یا نه ؟
اگر بله لطفا اسم کلینیک خاصی یا دکتر خاصی را بیان میکنید چون من از نظر مالی شرایط خیلی خوبی ندارم و بهتره از همون اول پیش دکتر خبره برم تا سرمایه نسوزانم
مهدی سلام. شما مطمئنا به نوعی از اختلالات اضطرابی مبتلا هستید که دچار علائم اضطراب میشید...سعی کنید از تمامی راه های درمان بهره ببرید...امیدتون به خدا باشه و سعی کنید خودتون یک دکتر خوب پیدا کنید...زیاد وسواسی نباشید، اونی که شفا می دهد خداست..و اذا مرضت فهو یشفین. سوره مبارکه شعراء، آیه 80
جمعه 30 بهمن 1394 11:39 ب.ظ
سلام خدمت اقا مهدی و همه دوستان عزیز
از خواندن مشكلات مطرح شده در این وبلاگ خیلی متاثر شدم
خدا همه بیماران رو شفای عاجل بده انشاالله
من هم دچار وسواس فكری نسبتا شدید هستم با محتوی عذاب
وجدان شدید ناشی از یه گناه كه حدود ١٢ سال پیش
مرتكب شدم و مدتیه كه شب و روز برام نزاشته.دائم
اضطراب و دلشوره دارم.گاهی به خودكشی فكر میكنم
چون نمیتونم گذشته رو تغییر بدم و نمیتونم خودمو ببخشم
تحت دارودرمانی هم هستم.خیلی هم بخدا التماس میكنم
نجاتم بده.به دوستانی كه همه راهها رو امتحان كردن پیشنهاد
میدم هومیوپاتی هم امتحان كنن.بخدا قصد تبلیغ ندارم.خیلی ها
رو دیدم ازش نتیجه گرفتن.خودم هم امتحان كردم.در كاهش فشارها
خیلی تاثیر داره و بعد چند وقت میگن بیماری رو ریشه كن میكنه
ورزش و بیرون رفتن از منزل و سرگرم شدن رو هم شدیدا پیگیری
كنید. یا حق
یکشنبه 25 بهمن 1394 08:18 ب.ظ
سلام مرسی از وبلاگتون منم حدود دوساله که اینطوری هستم 21 سالمه اما احساس یه ادم 51 ساله رودارم وهیچ امدی ندارم همش اتفاقات بد برام میفته ودید منم باعث میشه بدتر از اون چیزی که هست به نظر بیاداما هیچ کس باور نمیکنه افسردگی داشته باشم بعضی اوقات بهترم اما مدتهاست واقعا لذت از زندگیم نمیبرم وفکر میکردم هیچ وقت خوب نمیشم واصلا کندذهن افریده شدم اما حالاکه این مطالبو خوندم خیلی امیدوارشدم ممنون
چهارشنبه 21 بهمن 1394 12:57 ب.ظ
سلام برادر، یه سوال داشتم در مورد مصرف داروت فلووکسامین من دکتر رفتم برام تجویز کرد ۵۰ گفت هر شب یه دونه بخور
میخاستم بدونم برای شما چه جوری بود شما هم روزی ۱ دونه میخوردین؟ بعد دوزتون ۵۰ بود؟ از کی تبدیلش کردین ۱۰۰؟
مهدی سلام. سه روز اول شبی نصف، بعد دقیقا یادم نیست ولی فکر کنم بعد 45 روز دوباره مراجعه کردم و گفت: نصف ظهر، یکی شب و بعد چند ماه مراجعه کردم: یکی ظهر یکی شب... این دوز رو یکی دو سال ادامه دادم و کلی بهبود پیدا کردم....البته در کنارش گاها نیاز به تجویز داروی دیگری هم ایجاد میشد که دکتر برام تجویز می کرد...
درمان حتما باید تحت نظر پزشک متخصص اعصاب و روان صورت بگیرد...خود درمانی ممکن است آسیبی غیر قابل جبران به شما وارد کند، چرا که بعضی از داروها با هم تداخل دارند...


نمایش نظرات 1 تا 30